جشن یا جنگ
میخواستم بنویسم ،بنویسم ولی چه جوری !!با چه حالی هر طور بود قلمو برداشتم :
الان ساعت 8:30 صبح،چهار شنبه 28/12/87
چند ساعت پیش یعنی نزدیک 5 صبح بود که بیدار بودم داشتم فکر میکردم چه کار کنم!!!
عقربه های ساعت داشت به 5 نزدیک میشد و تیک تیکشون رو اعصابم داشت راه میرفت ،بالاخره ساعت 5 شد وصدای ناهنجار اون ماشین کوچولو بیرون امد بعد از اونم صداهای ناهنجار دیگه بود
خفش کن ،خوابیدیم.....
خواستم این آخر سالی 1 واقعه تاریخی رو ثبت کنم پاشدم دستمو تو جیبم کردم ،یا علی گفتمو به سمت نونوایی حرکت کردم .وقتی رسیدم تو حیات هوا خیلی تاریک بود انگار نه انگار صبح شده،1 نگاه به آسمون کردم چقدر صاف و آبی بود عین خیالشم نبود دیشب درگیری بوده...
با خودم گفتم باید از کوچه ها سریع رد شم شاید امروز حکومت نظامی باشه
آخه دیشب جنگ شدیدی رخ داده بود .وقتی به کوچه رسیدم جا خوردم ،یاد مناطق جنگی افتادم ، در و دیوار پر بود از خوشی های آدما
(آدمایی که معلومه دیشب به اوج لذت رسیدن)از لا به لای این خوشیه و لذت ها چند کلمه ی تاثیر گذار خود نمایی میکرد
(ما هستیم ،رنگارنگ،ساسی مانکن ....)
قد راست کردم ،نفس عمیقی کشیدمو به مسیرم ادامو دادم تا به نونوایی رسیدم هر چقدر وایستادم کسی نیومد انگار همه از ترس حکومت نظامی پناه برده بودن ؟!فکر کنم به ما نیومده 1 واقعه تاریخی رو ثبت کنیم!!!
به سمت خونه حرکت کردم که دیدم 2 تا بچه 9 /10 ساله دارن دنبال چیزی میگردن (آخه این وقت صبح ؟؟)چند لحظه به دستاشون که مثله 1 بیل زن حرفه ای لا به لای گل ها وگل ها می رفت تا چیزی پیدا کنن نگاه کردم آخر فهمیدم اونا دنبال تجهیزات باقی مانده از دیشبن...
آهی کشیدمو به سمت خونه رفتم وقتی رسیدم دیدم بابام داره آمده میشه گفتم کجا ؟گفت دارم میرم نونوایی ساعت 5 خلوته!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
الان ساعت 8:30 صبح،چهار شنبه 28/12/87
چند ساعت پیش یعنی نزدیک 5 صبح بود که بیدار بودم داشتم فکر میکردم چه کار کنم!!!
عقربه های ساعت داشت به 5 نزدیک میشد و تیک تیکشون رو اعصابم داشت راه میرفت ،بالاخره ساعت 5 شد وصدای ناهنجار اون ماشین کوچولو بیرون امد بعد از اونم صداهای ناهنجار دیگه بود
خفش کن ،خوابیدیم.....خواستم این آخر سالی 1 واقعه تاریخی رو ثبت کنم پاشدم دستمو تو جیبم کردم ،یا علی گفتمو به سمت نونوایی حرکت کردم .وقتی رسیدم تو حیات هوا خیلی تاریک بود انگار نه انگار صبح شده،1 نگاه به آسمون کردم چقدر صاف و آبی بود عین خیالشم نبود دیشب درگیری بوده...
با خودم گفتم باید از کوچه ها سریع رد شم شاید امروز حکومت نظامی باشه
آخه دیشب جنگ شدیدی رخ داده بود .وقتی به کوچه رسیدم جا خوردم ،یاد مناطق جنگی افتادم ، در و دیوار پر بود از خوشی های آدما
(آدمایی که معلومه دیشب به اوج لذت رسیدن)از لا به لای این خوشیه و لذت ها چند کلمه ی تاثیر گذار خود نمایی میکرد
(ما هستیم ،رنگارنگ،ساسی مانکن ....)قد راست کردم ،نفس عمیقی کشیدمو به مسیرم ادامو دادم تا به نونوایی رسیدم هر چقدر وایستادم کسی نیومد انگار همه از ترس حکومت نظامی پناه برده بودن ؟!فکر کنم به ما نیومده 1 واقعه تاریخی رو ثبت کنیم!!!
به سمت خونه حرکت کردم که دیدم 2 تا بچه 9 /10 ساله دارن دنبال چیزی میگردن (آخه این وقت صبح ؟؟)چند لحظه به دستاشون که مثله 1 بیل زن حرفه ای لا به لای گل ها وگل ها می رفت تا چیزی پیدا کنن نگاه کردم آخر فهمیدم اونا دنبال تجهیزات باقی مانده از دیشبن...
آهی کشیدمو به سمت خونه رفتم وقتی رسیدم دیدم بابام داره آمده میشه گفتم کجا ؟گفت دارم میرم نونوایی ساعت 5 خلوته!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
مجموع نظرات 1
نظرات
-
نوشته شده 18 March 2009 در 01:14 PM توسط رضا






