انتظار...
خیلی وقت ها شده آدم میخواد بنویسه بگه ولی نمیتونه ...
ولی اینبار بد جوری بغضم گرفته ،برای تو مینویسم ،از آن لحظاتی که از پشت پنجره به تو مینگرم،به تو فکر میکنم،آن لحظه با خودم جنگ میکنم که انتظار کی پایان میابد اما حیف بابت آنچه تو با چشمان بسته می بینی از ظاهر و ثروت و مقام و به این زیبایی ها میخندی...

شاید این یه ترسه که حس تو رو تو خودم نگه داشتم تا به مرز خفگی برسم ،البته شاید این حس واسه قشنگتر شدن جا داشته باشه...
خدایا تو این روزها هیچ همدمی ندارم غیر از تو ،همیشه با خودم میگفتم کاش خواهری داشتم همدمم بود،هم صحبتم بود،هم زبونم بود ولی حیف...
مینویسم از لحظه های کودکیمون_ای کاش کوچک بودیم ،وقتی کوچیک بودیم دلمون خیلی بزرگ بود،ولی حالا که بزرگ شدیم دلتنگیمون بیشتر شده،کاش کوچک بودم تا حرفهامو از نگاهم میفهمیدی،نه حالا که بزرگ شدم و هر چی فریاد میزنم نه تو هیچ کس حرف دلمو نمیفهمه...
باز هم میخوام بنویسم اما.....هر کار میکنم نمیتونم....
ولی اینبار بد جوری بغضم گرفته ،برای تو مینویسم ،از آن لحظاتی که از پشت پنجره به تو مینگرم،به تو فکر میکنم،آن لحظه با خودم جنگ میکنم که انتظار کی پایان میابد اما حیف بابت آنچه تو با چشمان بسته می بینی از ظاهر و ثروت و مقام و به این زیبایی ها میخندی...

شاید این یه ترسه که حس تو رو تو خودم نگه داشتم تا به مرز خفگی برسم ،البته شاید این حس واسه قشنگتر شدن جا داشته باشه...
خدایا تو این روزها هیچ همدمی ندارم غیر از تو ،همیشه با خودم میگفتم کاش خواهری داشتم همدمم بود،هم صحبتم بود،هم زبونم بود ولی حیف...
مینویسم از لحظه های کودکیمون_ای کاش کوچک بودیم ،وقتی کوچیک بودیم دلمون خیلی بزرگ بود،ولی حالا که بزرگ شدیم دلتنگیمون بیشتر شده،کاش کوچک بودم تا حرفهامو از نگاهم میفهمیدی،نه حالا که بزرگ شدم و هر چی فریاد میزنم نه تو هیچ کس حرف دلمو نمیفهمه...
باز هم میخوام بنویسم اما.....هر کار میکنم نمیتونم....
مجموع نظرات 2
نظرات
-
نوشته شده 20 May 2009 در 07:17 PM توسط رضا
-
نوشته شده 20 May 2009 در 10:40 PM توسط N sadra
ویرایش شده 29 May 2009 در 05:15 PM توسط N sadra






