داستان من و دانشگاه تفرش - قسمت اول
نوشته شده 14 October 2009 در 12:50 PM توسط vahidlp
ویرایش شده 14 October 2009 در 04:07 PM توسط vahidlp
ویرایش شده 14 October 2009 در 04:07 PM توسط vahidlp
از این به بعد میخوام براتون خاطرات جالب خودم رو در اونجا بگم
اول از بلایی که موقع رفتن به تفرش سرم اومد شروع میکنم.
روز اول مهر کلاس ها شروع میشد و من باید حتما میرفتم. 31 شهریور کار داشتم و نمیتونستم اون روز برم به خاطر همین تصمیم گرفتم ساعت 10 شب برم(زهی خیال باطل) خلاصه رفتم ترمینال جنوب تا با اتوبوس اراک تا سلفچگان برم بعد از اونجا با سواری برم تفرش آخه برای تفرش از ساعت 6 بعدازظهر به بعد دیگه اتوبوس نیست. سوار اتوبوس اراک شدم و اولش به راننده گفتم سلفچگان نگه داره. راننده گفت سلفچگان چی کار داری گفتم میخوام برم تفرش گفت پس سلفچگان نرو. من دوراهی آشتیان پیادت میکنم از اونجا برو آشتیان و از آشتیان برو تفرش. گفتم ماشین هست اونجا دیگه؟ گفت آره بابا پره!
خلاصه رفتیم تا اینکه راننده من رو دوراهی آشتیان پیاده کرد(دقیقا وسط اتوبان!) صبر کردم تا ماشین بیاد من رو ببره آشتیان. ساعت 1 شب بود و چون منطقه بیابونی بود باد سردی میومد. 10 دقیقه واستادم ماشین نیومد 20 ذقیقه واستادم نیومد. شد نیم ساعت یه تریلی از جلوم رد شد به خودم گفتم مردی نگهش دار! خلاصه اونم رفت. دیدم مثل اینکه اگه یه ذره دیگه اینجا وایسم تبدیل میشم یخمک!
تصمیم گرفتم برم اونور اتوبان بعد برم تا سلفچگان تا از اونجا برم تفرش. رفتم اونور و یه مزدا 3 جلوم نگه داشت(اگه دختر بودم چی میشد!) سوار شدم بهش گفتم دمت گرم سلفچگان پیاده میشم گفت باشه. خلاصه رفت دیدم تابلو زد سلفچگان 5 کیلومتر. دیدم این هنوز داره میره گفتم شاید این بهتر میدونه دیگه. یه خورده صبر کردم دیدم از 5 کیلومتر زد بالا این طرف نگه نداشت گفتم داداش نرسیدیم. گفت کجا؟ گفتم سلفچگان دیگه گفت مگه سلفچگان میری؟ گفتم همون اول گفتم که! گفت شرمنده یادم رفت! از اینجا 10 کلومتر بری عقب میرسی سلفچگان! خودتون رو بذارید جای من میخواستم کلم رو بکوبم به دیوار! جالب اینکه یه دیوار هم پیدا نکردم تا اینکار رو بکنم.
با دو تا ساک با وزن زیاد تک و تنها 10 کیلومتر پیاده روی کردم هوا هم سرد بود اساسی. تمام لباس گرم هام رو از ساک درآوردم و پوشیدم ولی سرما رفته بود تو جونم دیگه گرم نمیشدم.
اون 10 کیلومتر رو اومدم تازه دیدم از اتوبان یه جاده میره سمت راست که روش نوشته ساوه-تفرش. گفتم همینجا صبر میکنم شاید یه ماشین اومد. صبر کردم صبر کردم صبر کردم هیچی نیومد به جز دو سه تا تریلی و کامیون. به خودم جرات دادم جلوشون رو بگیرم ولی حالا اونا میترسیدن. ساعت 3 شب بود و میترسیدن بخوام بلایی سرشون بیارم(خدایی حق داشتن!)
به خودم گفتم حالا اصلا این شهر سلفچگان کجاست؟ آخه من الان اون 10 کیلومتر رو اومده بودم و غیر از اتوبان چیز دیگه ای دیده نمیشد!
من تو یه اتوبان شمال-جنوب بودم دیدم الان روی یه پل هستم که زیر پل یه اتوبان دیگه غرب-شرق هست(منظورم جهت اتوبانه برای درک بهتر!) توی افق این اتوبان غرب-شرق یه تابلو دیدم که نوشته بود سلفچگان 5 کیلومتر!
گفتم موندنم اینجا فایده ای نداره پس باید برم به طرف همون اتوبان. از پلی که روش بودم از یه سراشیبی خاکی اومدم پایین تا رسیدم به اتوبان غرب-شرق. شروع کردم به طرف سلفچگان رفتن که دیدم یه ماشین داره میاد جلوشو گرفتم تا من رو برسونه سلفچگان. راننده گفت کجا میری؟ گفتم اگه خدا قبول کنه! قصد تفرش دارم. میرم سلفچگان از اونجا برم تفرش. راننده گفت بخوای میرسونمت سلفچگان ولی تا صبح باید صبر کنی چون الان هیچ نوع ماشینی برای تفرش نیست(طرف خودش مسافرکش بود) گفتم من صبح کلاس دارم یعنی اصلا راهی نداره؟ گفت اگه بخوای من میبرمت تفرش! گفتم چند؟ گفت تو روز میگیرم 18 تومن!(الان ساعت 4/5 صبحه) گفتم دانشجویی حساب کن مشتری بشیم! گفت راهی نداره اصلا! گفتم باشه بابا من رو برسون اونجا از خجالتت در میام!
رفتیم و ساعت 6 صبح رسیدیم تفرش(صلوات بفرست!) گفتم من رو برسون خوابگاه(من قبلا برای ثبت نام اومده بودم و خوابگاه رو هم گرفته بودم)خلاصه رسیدیم خوابگاه و بهش گفتم حالا چقدر میشه گفت 18 تومن دیگه. گفتم اونو اونجا تو جاده گفتی الان تو شهریم! الان چقدر؟ گفت همون 18 تومن. گفتم پس این 12 تومن رو بگیر بقیش رو هم فاتحه میفرستم برای امواتت! یه خورده چونه زد ولی بالاخره با 12 تومن راضی شد!
منم رفتم تو خوابگاه تا یه چرتی بزنم و بعدش برم دانشگاه
این بود قضیه رفتنم به تفرش! خاطره بعدیم درباره اتاقی بود که تو خوابگاه بهمون داده بودن که اون رو بعدا تعریف میکنم!
پس فعلا تا بعد
اول از بلایی که موقع رفتن به تفرش سرم اومد شروع میکنم.
روز اول مهر کلاس ها شروع میشد و من باید حتما میرفتم. 31 شهریور کار داشتم و نمیتونستم اون روز برم به خاطر همین تصمیم گرفتم ساعت 10 شب برم(زهی خیال باطل) خلاصه رفتم ترمینال جنوب تا با اتوبوس اراک تا سلفچگان برم بعد از اونجا با سواری برم تفرش آخه برای تفرش از ساعت 6 بعدازظهر به بعد دیگه اتوبوس نیست. سوار اتوبوس اراک شدم و اولش به راننده گفتم سلفچگان نگه داره. راننده گفت سلفچگان چی کار داری گفتم میخوام برم تفرش گفت پس سلفچگان نرو. من دوراهی آشتیان پیادت میکنم از اونجا برو آشتیان و از آشتیان برو تفرش. گفتم ماشین هست اونجا دیگه؟ گفت آره بابا پره!
خلاصه رفتیم تا اینکه راننده من رو دوراهی آشتیان پیاده کرد(دقیقا وسط اتوبان!) صبر کردم تا ماشین بیاد من رو ببره آشتیان. ساعت 1 شب بود و چون منطقه بیابونی بود باد سردی میومد. 10 دقیقه واستادم ماشین نیومد 20 ذقیقه واستادم نیومد. شد نیم ساعت یه تریلی از جلوم رد شد به خودم گفتم مردی نگهش دار! خلاصه اونم رفت. دیدم مثل اینکه اگه یه ذره دیگه اینجا وایسم تبدیل میشم یخمک!
تصمیم گرفتم برم اونور اتوبان بعد برم تا سلفچگان تا از اونجا برم تفرش. رفتم اونور و یه مزدا 3 جلوم نگه داشت(اگه دختر بودم چی میشد!) سوار شدم بهش گفتم دمت گرم سلفچگان پیاده میشم گفت باشه. خلاصه رفت دیدم تابلو زد سلفچگان 5 کیلومتر. دیدم این هنوز داره میره گفتم شاید این بهتر میدونه دیگه. یه خورده صبر کردم دیدم از 5 کیلومتر زد بالا این طرف نگه نداشت گفتم داداش نرسیدیم. گفت کجا؟ گفتم سلفچگان دیگه گفت مگه سلفچگان میری؟ گفتم همون اول گفتم که! گفت شرمنده یادم رفت! از اینجا 10 کلومتر بری عقب میرسی سلفچگان! خودتون رو بذارید جای من میخواستم کلم رو بکوبم به دیوار! جالب اینکه یه دیوار هم پیدا نکردم تا اینکار رو بکنم.
با دو تا ساک با وزن زیاد تک و تنها 10 کیلومتر پیاده روی کردم هوا هم سرد بود اساسی. تمام لباس گرم هام رو از ساک درآوردم و پوشیدم ولی سرما رفته بود تو جونم دیگه گرم نمیشدم.
اون 10 کیلومتر رو اومدم تازه دیدم از اتوبان یه جاده میره سمت راست که روش نوشته ساوه-تفرش. گفتم همینجا صبر میکنم شاید یه ماشین اومد. صبر کردم صبر کردم صبر کردم هیچی نیومد به جز دو سه تا تریلی و کامیون. به خودم جرات دادم جلوشون رو بگیرم ولی حالا اونا میترسیدن. ساعت 3 شب بود و میترسیدن بخوام بلایی سرشون بیارم(خدایی حق داشتن!)
به خودم گفتم حالا اصلا این شهر سلفچگان کجاست؟ آخه من الان اون 10 کیلومتر رو اومده بودم و
من تو یه اتوبان شمال-جنوب بودم دیدم الان روی یه پل هستم که زیر پل یه اتوبان دیگه غرب-شرق هست(منظورم جهت اتوبانه برای درک بهتر!) توی افق این اتوبان غرب-شرق یه تابلو دیدم که نوشته بود سلفچگان 5 کیلومتر!
گفتم موندنم اینجا فایده ای نداره پس باید برم به طرف همون اتوبان. از پلی که روش بودم از یه سراشیبی خاکی اومدم پایین تا رسیدم به اتوبان غرب-شرق. شروع کردم به طرف سلفچگان رفتن که دیدم یه ماشین داره میاد جلوشو گرفتم تا من رو برسونه سلفچگان. راننده گفت کجا میری؟ گفتم اگه خدا قبول کنه! قصد تفرش دارم. میرم سلفچگان از اونجا برم تفرش. راننده گفت بخوای میرسونمت سلفچگان ولی تا صبح باید صبر کنی چون الان هیچ نوع ماشینی برای تفرش نیست(طرف خودش مسافرکش بود) گفتم من صبح کلاس دارم یعنی اصلا راهی نداره؟ گفت اگه بخوای من میبرمت تفرش! گفتم چند؟ گفت تو روز میگیرم 18 تومن!(الان ساعت 4/5 صبحه) گفتم دانشجویی حساب کن مشتری بشیم! گفت راهی نداره اصلا! گفتم باشه بابا من رو برسون اونجا از خجالتت در میام!
رفتیم و ساعت 6 صبح رسیدیم تفرش(صلوات بفرست!) گفتم من رو برسون خوابگاه(من قبلا برای ثبت نام اومده بودم و خوابگاه رو هم گرفته بودم)خلاصه رسیدیم خوابگاه و بهش گفتم حالا چقدر میشه گفت 18 تومن دیگه. گفتم اونو اونجا تو جاده گفتی الان تو شهریم! الان چقدر؟ گفت همون 18 تومن. گفتم پس این 12 تومن رو بگیر بقیش رو هم فاتحه میفرستم برای امواتت! یه خورده چونه زد ولی بالاخره با 12 تومن راضی شد!
منم رفتم تو خوابگاه تا یه چرتی بزنم و بعدش برم دانشگاه
این بود قضیه رفتنم به تفرش! خاطره بعدیم درباره اتاقی بود که تو خوابگاه بهمون داده بودن که اون رو بعدا تعریف میکنم!
پس فعلا تا بعد
مجموع نظرات 10
نظرات
-
آقا خداییش پسر شجاع تو هست ینه اون :ذی
تو اون وقت شب تک و تنها تو بیابون ؟
اگ راینورا بود تو اون وقت شب از چند حالت خارج نبود :
1. سگ می خورد تورو
2. سگ های اسنان نما تورو می خوردن
3. تویه چاله میفتادی : دی
4. تو تاریکی بیابون گم میشدی
5. و هزار فکر دیگه
ولی خوب باز هم دس مریضا که رسیدی
ولی خودمونیم ها خوب این بد بخت رو هم تیغ زدی :دی
در آخر از این همه پیام آموزشیت ممنونیمنوشته شده 14 October 2009 در 03:13 PM توسط Hamzeh_rfj
-
نوشته شده 14 October 2009 در 03:15 PM توسط pirate
-
نوشته شده 14 October 2009 در 04:04 PM توسط vahidlp
-
نوشته شده 14 October 2009 در 05:17 PM توسط siavash5
-
نوشته شده 14 October 2009 در 05:28 PM توسط Araz
-
نوشته شده 14 October 2009 در 06:38 PM توسط perspolis419
-
نوشته شده 14 October 2009 در 11:27 PM توسط Araz
-
نوشته شده 15 October 2009 در 02:31 PM توسط f_star
-
نوشته شده 15 October 2009 در 08:54 PM توسط vahidlp
-
نوشته شده 16 October 2009 در 05:10 PM توسط arsenal-champion







