صفحه اصلی سایت | صفحه اصلی انجمنها | قوانین سایت | ارسال ترفند | تبلیغات | تماس با ما
انجمن های تخصصی ترفندستان |‌ Tarfandestan Forums

  

 


اطلاع رسانی

  • بخش وبلاگ‌ها یکی از بخش‌های فرعی انجمن‌های تخصصی ترفندستان است و مطرح کردن مباحث غیرتخصصی در آن آزاد است.
  • انتشار مطالب و نظرات سیاسی،‌ غیراخلاقی، جنجال‌آمیز و به طور کلی خلاف قوانین عمومی انجمن‌های ترفندستان،‌ خلاف قوانین بخش‌ وبلاگ‌ها بوده و حذف می‌گردد. در صورت تکرار چنین اتفاقی به صورت مکرر از جانب یک کاربر با او برخورد خواهد شد.‌
  • قرار دادن موزیک، موزیک ویدئو و فیلم، خلاف قوانین بوده و مطلب حذف خواهد شد.
  • هر کاربر امکان انتشار 2 مطلب در هر 24 ساعت را دارد. در صورت انتشار بیش از 2 مطلب در هر 24 ساعت،‌ مطالب اضافی توسط مدیریت حذف خواهند شد.
  • در صورت مشاهده مطالب و نظرات خلاف قوانین، با استفاده از دکمه گزارش می‌توانید مدیر سایت را مطلع کنید.
  • مدیریت بخش وبلاگ‌ها بر عهده black-fish می‌باشد. همچنین مدیر سایت نیز بر این بخش نظارت مستقیم دارد.

امتیازدهی به این مطلب

داستان من و دانشگاه تفرش – قسمت دوم

نوشته شده 15 October 2009 در 10:25 PM توسط vahidlp
دوباره سلام
قسمت اول غم و غصه داشت ولی از این به بعد خنده بازاره
طبق حرفی که زده بودم میخوام قضیه اتاقی رو که تو خوابگاه بهمون داده بودن تعریف کنم.
بعد از اون اتفاقاتی که برای سفرم به تفرش افتاد وقتی رسیدم به خوابگاه گفتن فعلا تو یه اتاق برو تا بعدا جای اصلی رو بهت بگیم. میخواستن بچه های هر رشته تو یه اتاق باشن. منم همینجوری یه اتاق رو انتخاب کردم و وسایلم رو گذاشتم توی کمدش و رفتم دانشگاه.
اون روز کلاس ادبیات داشتیم و یه کتاب گفت که بخریم و گفت که برای جلسه بعدی(چهارشنبه بعدی)حتما بیارید. منم تصمیم گرفتم همون روز(اول مهر)بیام تهران کتاب رو بگیرم و شنبه برگردم تفرش.
خلاصه رفتم تهران و برگشتم و شنبه سر کلاس بودم که دیدم به یکی از بچه های مدرسه تو کلاسمونه(این رفیقم یه سال از من بزرگتره یعنی امسال سال دوم کنکورش بود ولی همدیگه رو میشناختیم)تو راه گفتیم که یه جور میزون کنیم که تو یه اتاق بیفتیم.
رفتیم خوابگاه تا اتاق جدیدمون معلوم بشه. دیدیم که اتاقمون یکی شده و نیازی به چونه زدن نیست!(از اینجا قسمت هیجانیش شروع میشه!)به ما گفتن برید اتاق 37.رفتیم دیدیم یه اتاق 6 نفره هست که اگه اون 6 نفر توش وایسن پر میشه!(شوخی شوخی با بچه اسلامشهرهم شوخی؟!)
شروع کردیم به گشت و گذار تو اتاق های دیگه!(اتاق ما طبقه سومه خوراک سر و صدا کردن!)دیدیم بله اتاق بغلی یعنی اتاق 36 همون 6 نفره هست با فضای دو برابر. ولی اتاق قبلا اشغال شده بود توسط بچه های مکانیک. دیدیم برای اشغال اراضی 2 نفر کمه! رفتیم دنبال بقیه کسایی که قرار بود بیان تو اتاق 37. اونا تو 37 مثل بچه های معصوم نشسته بودن عین خیالشون هم نبود که جاشون کوچیکه! گفتیم پاشید بیاید بینم. یکیشون بچه تهران بود سریع بلند شد اما دو تای دیگه که یکیشون اراکی بود و اون یکی تنکابنی جیگر حرکت نداشتن! وقتی دیدن تنها موندن پاشدن رفتن پایین که اونجا به مسئول خوابگاه بگن یه اتاق جدید براشون پیدا کنه. ما لشکرکشی رو شروع کردیم! تو اتاق 6 تا کمد بود که رو سه تاشون کلید بود(البته تخت های مربوط به این کمدها پر بود)رفیق اسلامشهریم یه کمد رو باز کرد و دید خالیه و وسایلش رو گذاشت توش. اون تهرانیم همین کار رو کرد. من که اون یکی کمد رو باز کردم دیدم پره!تجزیه تحلیل کردم و به این نتیجه رسیدم که اشغال جایی بدون حرکت ناجوانمردانه نمیشه! وسایل اون بیچاره رو ریختم بیرون و ساک خودم رو گذاشتم توش در رو قفل کردم و کلیدش رو هم گذاشتم جیبم! حالا ما مثل بچه های معصوم نشستیم رو تخت ها.
یه خورده گذشت صاحبای اصلی اتاق پیدا شدن به جز یکیشون. یه ذره ما رو نگاه کردن و دیدن اصلا قصد تکون خوردن نداریم! صاحب کمد غارت شده اومد نزدیک کمدش تا درش رو باز کنه دید کلید نیست. گقت کلید این کمد پیش کیه گفتم پیش منه گفت بازش کن میخوام چیزی بردارم گفتم میتونی از رو زمین برشون داری. یارو وقتی وسایلش رو دید به شدت قاطی کرد ولی به دلیل وجود اون رفیقم(به شدت از لحاظ هیکلی گندست!)رفت پایین برای اطلاع دادن بقیه هم همین کار رو کردن. ما احساس کردیم اوضاع خیطه! چون ما 3 نفر بودیم تو اتاق احتمال اینکه مسئول خوابگاه ما رو بندازه بیرون و اونا بیان تو زیاد بود پس رفتیم دنبال اون دو تا بی جیگر(اینجا باید لغت دیگه ای می آوردم ولی ) دیدیم رفتن طبقه اول بغل گوش مسئول خوابگاه توی یه اتاق خیلی کوچیک. گفتیم پاشید بیاید بالا بابا. گفتن نه راحتیم گفتیم ما ناراحتیم ساک هاشون رو برداشتیم اونا هم مجبور شدن بیان. وسط راه مسئول خوابگاه گفت کجا؟ گفتیم میریم اتاقمون گفت من که به این دو تا اتق دادم که گفتیم اینا خوب توجیه نشده بودن اتاقشون کجاست الان کاملا توجیه شدن. یه خورده حرف زدیم و پیچوندیم اومدیم بالا. حالا شده بودیم 5 نفر و داشتیم به موفقیت نزدیک میشدیم. حدود 10 دقیقه بعد اون 5 نفر(گفتم که هنوز یکیشون نیومده ) با مسئول خوابگاه اومدن بالا. طرف گفت شما چرا اینجایید؟ گفتم خودتون گفتید؟گفت من؟گفتم آره.گفت من گفتم برید 37 شما اومدید 36.گفتم کی گفتید 37؟ من 36 شنیدم. شما به تمام کسایی که اینجا هستن گفتید برید 36.یارو هنگ کرد!لیستش رو نگاه کرد دید نوشته ما باید بریم 37.گفت اگر هم اشتباه گفتم الان برید 37 جای اینا اینجاست.شروع کردیم سر و صدا کردن که بابا این چه وضعیه هی آدم رو میفرستید اینور اونور مگه ما مسخره ایم اصلا پول ما رو بدید میخوایم بریم ما الان وسایلمون رو اینجا گذاشتیم دوباره جمع کردنش مصیبته(حالا حتی یه جوراب هم نیومده بود بیرون )شما از اولش اینجوری باشید دیگه آخرش چی میشه و از اینجور حرفا(قیافه همه دیدنی بود این وسط)مسئول خوابگاه گفت باشه بابا شما همینجا بمونید.حالا دیگه پررو شده بودیم!گفتیم یکی هست که هنوز نیومده اونم مکانیکه اگه بیاد ما نمیذاریم بیاد تو!اون مکانیکه ما صنایع موقع درس خوندن مشکل پیدا میکنیم!طرف گفت باشه هر وقت اومد بگید بیاد پیش من.حالا اون 5 نفر شروع کردن به اعتراض. مسئول خواگاه گفت یه اتاق دیگه بهتون میدم اینا دیگه اینجا مستقر شدن. اونا رفتن ما هم یه حال اساسی کردیم از این همه کلکی که زدیم(این ضمیر دوم شخص برای من و دوستم بود بقیه هیچکاره بودن )
بعدا اون یه نفر هم که اومد دیدیم ایول بابا اینم بچه اسلامشهره اونم منطقه اراذل پرور اکبرآباد به همین دلیل اونم موندنی شد تو اتاق.
بقیش رو در قسمت های بعدی میگم.
هنوز تصمیم نگرفتم قسمت بعدی چی باشه از بس سوژه زیاده!
فعلا خداحافظ

Submit "داستان من و دانشگاه تفرش – قسمت دوم" to 100 درجه کلوب Submit "داستان من و دانشگاه تفرش – قسمت دوم" to دنباله Submit "داستان من و دانشگاه تفرش – قسمت دوم" to Digg Submit "داستان من و دانشگاه تفرش – قسمت دوم" to گوگل
ثبت شده در بدون موضوع
نمایش ها 861 نظرات 4 ایمیل مطلب وبلاگ
مجموع نظرات 4

نظرات

  1. Old Comment
    آواتار pirate
    آقا داستانات همش آدرنالینه که ! آقا به جای اینا فکر درس باش وگرنه هر روز برنامه داری
    #
    نوشته شده 15 October 2009 در 11:42 PM توسط pirate pirate آنلاین نیست.
  2. Old Comment
    آواتار minus1
    نقل قول:
    بقیه هیچکاره بودن
    نقش بوق رو که خوب اجرا کردن که!
    نقل قول:
    آقا به جای اینا فکر درس باش وگرنه هر روز برنامه داری
    خداییش راست میگه.بیخیال این سوژها شو
    #
    نوشته شده 16 October 2009 در 02:20 AM توسط minus1 minus1 آنلاین نیست.
  3. Old Comment
    آواتار vahidlp
    نقل قول:
    خداییش راست میگه.بیخیال این سوژها شو
    سوژه ها بده یا نگران درس خوندن منید؟
    درس خوندن جای خود اینا هم جای خود
    اگه زمانیکه تو شهرستان دارید درس میخونید کنار درس خوندن این مسایل رو نداشته باشید دلتنگی بیچارتون میکنه(اینو از طرف خیلی ها میگم)
    ما ها علاوه بر اینکه تو شر بودن اولیم تو درس خوندن هم اولیم یعنی تا حالا که اینجوری بوده
    #
    نوشته شده 16 October 2009 در 11:18 AM توسط vahidlp vahidlp آنلاین نیست.
  4. Old Comment
    آواتار رضا
    كجاي داستاني

    جلسه دوم برنامه نويسي استاد رام نداد

    بعد ساعته بعدش 16 تا برنامه داد بود ملت بنويسن

    ملت تو 14 گير كرده بودن من تا 16 نوشتم رفتم خونه ...

    اون موقع حالته استادو دقيقا يادمه ...
    #
    نوشته شده 16 October 2009 در 01:04 PM توسط رضا رضا آنلاین نیست.
 

اکنون ساعت 09:05 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
Powered by vBulletin® Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2012, vBulletin Solutions, Inc.


کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به وب سایت ترفندستان است.
برداشت مطالب در نشریات، سایت‏ها و وبلاگ‏ها تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.
هر گونه استفاده تجاری از ترفندهای ترفندستان به صورت کتاب، کتابچه، جزوه، دست‏نویس، CD و DVD و نظایر آن به هر شکل و نحو کاملاً ممنوع می‏باشد و هر گونه تخلف پیگرد قانونی دارد.
واژه «ترفندستان» برای اولین بار در ادبیات فارسی توسط وب‏سایت ترفندستان ابداع شده است و سایت‏ها و وبلاگ‏ها با نام مشابه هیچ ارتباطی با این سایت ندارند.
پشتیبانی و میزبانی توسط HostDL