داستان من و دانشگاه تفرش – قسمت دوم
نوشته شده 15 October 2009 در 10:25 PM توسط vahidlp
دوباره سلام
قسمت اول غم و غصه داشت ولی از این به بعد خنده بازاره
طبق حرفی که زده بودم میخوام قضیه اتاقی رو که تو خوابگاه بهمون داده بودن تعریف کنم.
بعد از اون اتفاقاتی که برای سفرم به تفرش افتاد وقتی رسیدم به خوابگاه گفتن فعلا تو یه اتاق برو تا بعدا جای اصلی رو بهت بگیم. میخواستن بچه های هر رشته تو یه اتاق باشن. منم همینجوری یه اتاق رو انتخاب کردم و وسایلم رو گذاشتم توی کمدش و رفتم دانشگاه.
اون روز کلاس ادبیات داشتیم و یه کتاب گفت که بخریم و گفت که برای جلسه بعدی(چهارشنبه بعدی)حتما بیارید. منم تصمیم گرفتم همون روز(اول مهر)بیام تهران کتاب رو بگیرم و شنبه برگردم تفرش.
خلاصه رفتم تهران و برگشتم و شنبه سر کلاس بودم که دیدم به یکی از بچه های مدرسه تو کلاسمونه(این رفیقم یه سال از من بزرگتره یعنی امسال سال دوم کنکورش بود ولی همدیگه رو میشناختیم)تو راه گفتیم که یه جور میزون کنیم که تو یه اتاق بیفتیم.
رفتیم خوابگاه تا اتاق جدیدمون معلوم بشه. دیدیم که اتاقمون یکی شده و نیازی به چونه زدن نیست!(از اینجا قسمت هیجانیش شروع میشه!)به ما گفتن برید اتاق 37.رفتیم دیدیم یه اتاق 6 نفره هست که اگه اون 6 نفر توش وایسن پر میشه!(شوخی شوخی با بچه اسلامشهرهم شوخی؟!)
شروع کردیم به گشت و گذار تو اتاق های دیگه!(اتاق ما طبقه سومه خوراک سر و صدا کردن!)دیدیم بله اتاق بغلی یعنی اتاق 36 همون 6 نفره هست با فضای دو برابر. ولی اتاق قبلا اشغال شده بود توسط بچه های مکانیک. دیدیم برای اشغال اراضی 2 نفر کمه! رفتیم دنبال بقیه کسایی که قرار بود بیان تو اتاق 37. اونا تو 37 مثل بچه های معصوم نشسته بودن عین خیالشون هم نبود که جاشون کوچیکه! گفتیم پاشید بیاید بینم. یکیشون بچه تهران بود سریع بلند شد اما دو تای دیگه که یکیشون اراکی بود و اون یکی تنکابنی جیگر حرکت نداشتن! وقتی دیدن تنها موندن پاشدن رفتن پایین که اونجا به مسئول خوابگاه بگن یه اتاق جدید براشون پیدا کنه. ما لشکرکشی رو شروع کردیم! تو اتاق 6 تا کمد بود که رو سه تاشون کلید بود(البته تخت های مربوط به این کمدها پر بود)رفیق اسلامشهریم یه کمد رو باز کرد و دید خالیه و وسایلش رو گذاشت توش. اون تهرانیم همین کار رو کرد. من که اون یکی کمد رو باز کردم دیدم پره!تجزیه تحلیل کردم و به این نتیجه رسیدم که اشغال جایی بدون حرکت ناجوانمردانه نمیشه! وسایل اون بیچاره رو ریختم بیرون و ساک خودم رو گذاشتم توش در رو قفل کردم و کلیدش رو هم گذاشتم جیبم! حالا ما مثل بچه های معصوم نشستیم رو تخت ها.
یه خورده گذشت صاحبای اصلی اتاق پیدا شدن به جز یکیشون. یه ذره ما رو نگاه کردن و دیدن اصلا قصد تکون خوردن نداریم! صاحب کمد غارت شده اومد نزدیک کمدش تا درش رو باز کنه دید کلید نیست. گقت کلید این کمد پیش کیه گفتم پیش منه گفت بازش کن میخوام چیزی بردارم گفتم میتونی از رو زمین برشون داری. یارو وقتی وسایلش رو دید به شدت قاطی کرد ولی به دلیل وجود اون رفیقم(به شدت از لحاظ هیکلی گندست!)رفت پایین برای اطلاع دادن بقیه هم همین کار رو کردن. ما احساس کردیم اوضاع خیطه! چون ما 3 نفر بودیم تو اتاق احتمال اینکه مسئول خوابگاه ما رو بندازه بیرون و اونا بیان تو زیاد بود پس رفتیم دنبال اون دو تا بی جیگر(اینجا باید لغت دیگه ای می آوردم ولی
) دیدیم رفتن طبقه اول بغل گوش مسئول خوابگاه توی یه اتاق خیلی کوچیک. گفتیم پاشید بیاید بالا بابا. گفتن نه راحتیم گفتیم ما ناراحتیم ساک هاشون رو برداشتیم اونا هم مجبور شدن بیان. وسط راه مسئول خوابگاه گفت کجا؟ گفتیم میریم اتاقمون گفت من که به این دو تا اتق دادم که گفتیم اینا خوب توجیه نشده بودن اتاقشون کجاست الان کاملا توجیه شدن. یه خورده حرف زدیم و پیچوندیم اومدیم بالا. حالا شده بودیم 5 نفر و داشتیم به موفقیت نزدیک میشدیم. حدود 10 دقیقه بعد اون 5 نفر(گفتم که هنوز یکیشون نیومده
) با مسئول خوابگاه اومدن بالا. طرف گفت شما چرا اینجایید؟ گفتم خودتون گفتید؟گفت من؟گفتم آره.گفت من گفتم برید 37 شما اومدید 36.گفتم کی گفتید 37؟ من 36 شنیدم. شما به تمام کسایی که اینجا هستن گفتید برید 36.یارو هنگ کرد!لیستش رو نگاه کرد دید نوشته ما باید بریم 37.گفت اگر هم اشتباه گفتم الان برید 37 جای اینا اینجاست.شروع کردیم سر و صدا کردن که بابا این چه وضعیه هی آدم رو میفرستید اینور اونور مگه ما مسخره ایم اصلا پول ما رو بدید میخوایم بریم ما الان وسایلمون رو اینجا گذاشتیم دوباره جمع کردنش مصیبته(حالا حتی یه جوراب هم نیومده بود بیرون
)شما از اولش اینجوری باشید دیگه آخرش چی میشه و از اینجور حرفا(قیافه همه دیدنی بود این وسط)مسئول خوابگاه گفت باشه بابا شما همینجا بمونید.حالا دیگه پررو شده بودیم!گفتیم یکی هست که هنوز نیومده اونم مکانیکه اگه بیاد ما نمیذاریم بیاد تو!اون مکانیکه ما صنایع موقع درس خوندن مشکل پیدا میکنیم!طرف گفت باشه هر وقت اومد بگید بیاد پیش من.حالا اون 5 نفر شروع کردن به اعتراض. مسئول خواگاه گفت یه اتاق دیگه بهتون میدم اینا دیگه اینجا مستقر شدن. اونا رفتن ما هم یه حال اساسی کردیم از این همه کلکی که زدیم(این ضمیر دوم شخص برای من و دوستم بود بقیه هیچکاره بودن
) 
بعدا اون یه نفر هم که اومد دیدیم ایول بابا اینم بچه اسلامشهره اونم منطقه اراذل پرور اکبرآباد
به همین دلیل اونم موندنی شد تو اتاق.
بقیش رو در قسمت های بعدی میگم.
هنوز تصمیم نگرفتم قسمت بعدی چی باشه از بس سوژه زیاده!
فعلا خداحافظ
قسمت اول غم و غصه داشت ولی از این به بعد خنده بازاره
طبق حرفی که زده بودم میخوام قضیه اتاقی رو که تو خوابگاه بهمون داده بودن تعریف کنم.
بعد از اون اتفاقاتی که برای سفرم به تفرش افتاد وقتی رسیدم به خوابگاه گفتن فعلا تو یه اتاق برو تا بعدا جای اصلی رو بهت بگیم. میخواستن بچه های هر رشته تو یه اتاق باشن. منم همینجوری یه اتاق رو انتخاب کردم و وسایلم رو گذاشتم توی کمدش و رفتم دانشگاه.
اون روز کلاس ادبیات داشتیم و یه کتاب گفت که بخریم و گفت که برای جلسه بعدی(چهارشنبه بعدی)حتما بیارید. منم تصمیم گرفتم همون روز(اول مهر)بیام تهران کتاب رو بگیرم و شنبه برگردم تفرش.
خلاصه رفتم تهران و برگشتم و شنبه سر کلاس بودم که دیدم به یکی از بچه های مدرسه تو کلاسمونه(این رفیقم یه سال از من بزرگتره یعنی امسال سال دوم کنکورش بود ولی همدیگه رو میشناختیم)تو راه گفتیم که یه جور میزون کنیم که تو یه اتاق بیفتیم.
رفتیم خوابگاه تا اتاق جدیدمون معلوم بشه. دیدیم که اتاقمون یکی شده و نیازی به چونه زدن نیست!(از اینجا قسمت هیجانیش شروع میشه!)به ما گفتن برید اتاق 37.رفتیم دیدیم یه اتاق 6 نفره هست که اگه اون 6 نفر توش وایسن پر میشه!(شوخی شوخی با بچه اسلامشهرهم شوخی؟!)
شروع کردیم به گشت و گذار تو اتاق های دیگه!(اتاق ما طبقه سومه خوراک سر و صدا کردن!)دیدیم بله اتاق بغلی یعنی اتاق 36 همون 6 نفره هست با فضای دو برابر. ولی اتاق قبلا اشغال شده بود توسط بچه های مکانیک. دیدیم برای اشغال اراضی 2 نفر کمه! رفتیم دنبال بقیه کسایی که قرار بود بیان تو اتاق 37. اونا تو 37 مثل بچه های معصوم نشسته بودن عین خیالشون هم نبود که جاشون کوچیکه! گفتیم پاشید بیاید بینم. یکیشون بچه تهران بود سریع بلند شد اما دو تای دیگه که یکیشون اراکی بود و اون یکی تنکابنی جیگر حرکت نداشتن! وقتی دیدن تنها موندن پاشدن رفتن پایین که اونجا به مسئول خوابگاه بگن یه اتاق جدید براشون پیدا کنه. ما لشکرکشی رو شروع کردیم! تو اتاق 6 تا کمد بود که رو سه تاشون کلید بود(البته تخت های مربوط به این کمدها پر بود)رفیق اسلامشهریم یه کمد رو باز کرد و دید خالیه و وسایلش رو گذاشت توش. اون تهرانیم همین کار رو کرد. من که اون یکی کمد رو باز کردم دیدم پره!تجزیه تحلیل کردم و به این نتیجه رسیدم که اشغال جایی بدون حرکت ناجوانمردانه نمیشه! وسایل اون بیچاره رو ریختم بیرون و ساک خودم رو گذاشتم توش در رو قفل کردم و کلیدش رو هم گذاشتم جیبم! حالا ما مثل بچه های معصوم نشستیم رو تخت ها.
یه خورده گذشت صاحبای اصلی اتاق پیدا شدن به جز یکیشون. یه ذره ما رو نگاه کردن و دیدن اصلا قصد تکون خوردن نداریم! صاحب کمد غارت شده اومد نزدیک کمدش تا درش رو باز کنه دید کلید نیست. گقت کلید این کمد پیش کیه گفتم پیش منه گفت بازش کن میخوام چیزی بردارم گفتم میتونی از رو زمین برشون داری. یارو وقتی وسایلش رو دید به شدت قاطی کرد ولی به دلیل وجود اون رفیقم(به شدت از لحاظ هیکلی گندست!)رفت پایین برای اطلاع دادن بقیه هم همین کار رو کردن. ما احساس کردیم اوضاع خیطه! چون ما 3 نفر بودیم تو اتاق احتمال اینکه مسئول خوابگاه ما رو بندازه بیرون و اونا بیان تو زیاد بود پس رفتیم دنبال اون دو تا بی جیگر(اینجا باید لغت دیگه ای می آوردم ولی
بعدا اون یه نفر هم که اومد دیدیم ایول بابا اینم بچه اسلامشهره اونم منطقه اراذل پرور اکبرآباد
بقیش رو در قسمت های بعدی میگم.
هنوز تصمیم نگرفتم قسمت بعدی چی باشه از بس سوژه زیاده!
فعلا خداحافظ
مجموع نظرات 4
نظرات
-
نوشته شده 15 October 2009 در 11:42 PM توسط pirate
-
نوشته شده 16 October 2009 در 02:20 AM توسط minus1
-
سوژه ها بده یا نگران درس خوندن منید؟نقل قول:خداییش راست میگه.بیخیال این سوژها شو
درس خوندن جای خود اینا هم جای خود
اگه زمانیکه تو شهرستان دارید درس میخونید کنار درس خوندن این مسایل رو نداشته باشید دلتنگی بیچارتون میکنه(اینو از طرف خیلی ها میگم)
ما ها علاوه بر اینکه تو شر بودن اولیم تو درس خوندن هم اولیم یعنی تا حالا که اینجوری بودهنوشته شده 16 October 2009 در 11:18 AM توسط vahidlp
-
نوشته شده 16 October 2009 در 01:04 PM توسط رضا




آقا به جای اینا فکر درس باش وگرنه هر روز برنامه داری 



