کلوچه
نوشته شده 27 December 2009 در 01:08 PM توسط Samin
ویرایش شده 8 September 2010 در 11:15 AM توسط Samin
ویرایش شده 8 September 2010 در 11:15 AM توسط Samin
يک شب زنی در فرودگاه منتظر پروازش بود . از فروشگاه درون فرودگاه يک کتاب و يک جعبه کلوچه خريد و روی يک صندلی نشست .
همان طور که غرق خواندن کتاب بود متوجه شد مردی که کناراو نشسته بود با گستاخی تمام يکی يکی کلوچه ها را بر میدارد و میخورد . آن زن ابتدا چيزی نگفت ٬ اما پس از چند لحظه عصبانی شد . چرا که با برداشتن هر کلوچه آن مرد هم يک کلوچه بر میداشت . تنها يک کلوچه باقی مانده بود که آن را هم آن مرد گستاخ برداشت و در حالی که لبخندی بر لب داشت آن را به دو نيمه کرد ٬ يک نيمهی آن را به زن داد و نيمهی ديگر آن را خودش خورد . آن زن در حالی که نيمهی کلوچهی خود را میخورد با خود گفت : عجب مرد گستاخی ٬ حتی تشکر هم نکرد .
زمان پرواز فرا رسيد و زن بدون اينکه نگاهی به آن مرد بيندازد به راه افتاد . چند دقيقه بعد وارد هواپيما شد و روی صندلی خود نشست . دستش را در کيفش کرد تا کتابش را بيرون آورد اما دستش همان جا خشک شد . جعبهی کلوچهاش با تمام کلوچه ها آنجا بود . در حقيقت کلوچههايی را که خورده بود ٬ متعلق به همان مرد بود و اکنون برای عذر خواهی ديگر خيلی دير شده بود .
همان طور که غرق خواندن کتاب بود متوجه شد مردی که کناراو نشسته بود با گستاخی تمام يکی يکی کلوچه ها را بر میدارد و میخورد . آن زن ابتدا چيزی نگفت ٬ اما پس از چند لحظه عصبانی شد . چرا که با برداشتن هر کلوچه آن مرد هم يک کلوچه بر میداشت . تنها يک کلوچه باقی مانده بود که آن را هم آن مرد گستاخ برداشت و در حالی که لبخندی بر لب داشت آن را به دو نيمه کرد ٬ يک نيمهی آن را به زن داد و نيمهی ديگر آن را خودش خورد . آن زن در حالی که نيمهی کلوچهی خود را میخورد با خود گفت : عجب مرد گستاخی ٬ حتی تشکر هم نکرد .
زمان پرواز فرا رسيد و زن بدون اينکه نگاهی به آن مرد بيندازد به راه افتاد . چند دقيقه بعد وارد هواپيما شد و روی صندلی خود نشست . دستش را در کيفش کرد تا کتابش را بيرون آورد اما دستش همان جا خشک شد . جعبهی کلوچهاش با تمام کلوچه ها آنجا بود . در حقيقت کلوچههايی را که خورده بود ٬ متعلق به همان مرد بود و اکنون برای عذر خواهی ديگر خيلی دير شده بود .
مجموع نظرات 1
نظرات
-
نوشته شده 31 December 2009 در 08:01 PM توسط badrang









