اين وبلاگ حول هيچ موضوع خاصي بحث نمي كنه و هر گونه مطلبي درج مي شه البته با رعايت قوانين سايت.
يادش بخير چه درواني داشتيم....
نوشته شده 19 August 2009 در 10:16 PM توسط H.Trst
سلام
امروز توي محل كارم بودم كه ديدم گوشيم داره زنگ مي زنه... تا شماره رو ديدم جا خوردم!!! يكي از دوستان قديمي بود كه زنگ مي زد. جوابش رو دادم و حدود ربع ساعتي داشتيم با هم گپ مي زديم كه در آخر با هم قرار گذاشتيم كه همديگر رو ببينيم. آقا ما رفتيم سر قرار رو اين دوست ما هم بعد از 40 دقيقه تاخير بالاخره سروكله اش پيدا شد و گفت آقا مي خوايم بريم يه جاي خفن!!!!
پيش خودم گفتم با ابوالفضل.... خدايا خودت به فريادم برس. خلاصه رفتيم. پس چند دقيقه جلوي يك خونه ايستاد و گفت همينجاست. گفتم آقا اينجا كجاست كه من رو آوردي؟
گفت بيا بريم خودت متوجه مي شي....
خلاصه رفتيم داخل منزل كه ناگهان با يك صحنه عجيب مواجه شدم!!!
هفت تا از همكلاسي هاي دوران دبستان رو اونجا ديدم كه همگي يك جا جمع شده بودند. واقعا چه لحظه اي بود.
دوستان قديمي كه چند سالي بود ازشون هيچ خبري نداشتم رو ديدم. كه حتي دو تا از بچه ها رو كه اصلا نشناختم و خلاصه خجالت كشيدم.
خلاصه چند ساعتي رو با هم بوديم ياد مدرسه و بازي گوشي هايي كه مي كرديم و صد البته دسته گل هايي كه آب داده بوديم رو زنده كرديم.
خلاصه امروز يكي از روزهاي فراموش نشدني زندگي من رقم خورد.
امروز توي محل كارم بودم كه ديدم گوشيم داره زنگ مي زنه... تا شماره رو ديدم جا خوردم!!! يكي از دوستان قديمي بود كه زنگ مي زد. جوابش رو دادم و حدود ربع ساعتي داشتيم با هم گپ مي زديم كه در آخر با هم قرار گذاشتيم كه همديگر رو ببينيم. آقا ما رفتيم سر قرار رو اين دوست ما هم بعد از 40 دقيقه تاخير بالاخره سروكله اش پيدا شد و گفت آقا مي خوايم بريم يه جاي خفن!!!!
پيش خودم گفتم با ابوالفضل.... خدايا خودت به فريادم برس. خلاصه رفتيم. پس چند دقيقه جلوي يك خونه ايستاد و گفت همينجاست. گفتم آقا اينجا كجاست كه من رو آوردي؟
گفت بيا بريم خودت متوجه مي شي....
خلاصه رفتيم داخل منزل كه ناگهان با يك صحنه عجيب مواجه شدم!!!
هفت تا از همكلاسي هاي دوران دبستان رو اونجا ديدم كه همگي يك جا جمع شده بودند. واقعا چه لحظه اي بود.
دوستان قديمي كه چند سالي بود ازشون هيچ خبري نداشتم رو ديدم. كه حتي دو تا از بچه ها رو كه اصلا نشناختم و خلاصه خجالت كشيدم.
خلاصه چند ساعتي رو با هم بوديم ياد مدرسه و بازي گوشي هايي كه مي كرديم و صد البته دسته گل هايي كه آب داده بوديم رو زنده كرديم.
خلاصه امروز يكي از روزهاي فراموش نشدني زندگي من رقم خورد.
برچسب ها: يادش بخير
مجموع نظرات 7
نظرات
-
نوشته شده 19 August 2009 در 10:25 PM توسط Arian.N
-
نوشته شده 19 August 2009 در 11:45 PM توسط Kasra
-
نوشته شده 20 August 2009 در 01:13 AM توسط Hamzeh_rfj
-
نوشته شده 20 August 2009 در 01:34 AM توسط Mojtabaf
-
نوشته شده 20 August 2009 در 03:15 AM توسط arsenal-champion
-
واقعاً دیدار دوستان قدیمی لذت بخشه.
راستش چند لحظه ای حسرت این لحظه رو خوردم.نقل قول:خلاصه رفتيم داخل منزل كه ناگهان با يك صحنه عجيب مواجه شدم!!!
هفت تا از همكلاسي هاي دوران دبستان رو اونجا ديدم كه همگي يك جا جمع شده بودند. واقعا چه لحظه اي بود.
از اتفاق دیروز هم یکی از دوستای قدیمی رو دیدم چند لحظه ای توی چشم های هم دیگه خیره شدیم بعد چند ثانیه همدیگه رو شناختیم.
خیلی چهره اش عوض شده بود.بیشتر موهاش هم ریخته بود !!
لحظه ی خوبی بود.نوشته شده 20 August 2009 در 08:05 PM توسط jeminiv
-
نوشته شده 21 August 2009 در 06:17 PM توسط purya rj








