اين وبلاگ حول هيچ موضوع خاصي بحث نمي كنه و هر گونه مطلبي درج مي شه البته با رعايت قوانين سايت.
خاطراتي از دوران سربازي قسمت اول
نوشته شده 21 August 2009 در 02:10 PM توسط H.Trst
سلام دوستان
امروز كه داشتم وبلاگ هاي دوستان رو مي ديدم به اين مطلب برخوردم http://www.tarfandestan.com/forum/bl.../blog2800.html كه دوستم Hamed64 نوشته بود. زماني كه اين مطلب رو خوندم يا دوران سربازي خودم افتادم. و گفتم كه چند تا از اين خاطرات رو توي وبلاگم بگذارم.
18 اسفندماه بود و دوره آموزشي 2 ماهه سربازي به پايان رسيده بود و همه سربازها كه حدود 3 هزار نفر بوديم توي ميدان صبحگاه جمع شده بوديم و منتظر بوديم تا ببينيم كه هر كس به كدام يگان معرفي ميشه. خلاصه من افتادم اصفهان (نصف جهان) به همراه 20 نفر از همشهري هام و گفتند كه بريد به اون قسمت و خودتون رو به مسئولي كه از اون يگان اومده خودتون رو معرفي كنيد. ما همگي با هم رفتيم و به مسئول مربوطه خودمون رو معرفي كرديم.
يادش بخير اون آقايي كه از طرف يگان اومده بود انسان خيلي خوبي بود كه القضا بعدا مسئول مستقيم من بود و طي مدتي كه با هم بوديم شناختمش كه چه انسان خوبي هست.(انشالله كه هر جايي هست خوب و خوش و سلامت باشه و براي ايشون آرزوي سعادت دارم)
خلاصه اين آقا يكسري برگه از داخل پوشه درآورد و يكي يكي بچه ها رو صدا زد و به هر كدوم مرخصي داد و گفت كه روز 25 اسفند به يگان بريم. از طرفي خوشحال بوديم كه يك هفته اي رو مرخصي داريم و مي ريم كنار خانواده و دوستان و از طرفي ناراحت شديم كه عيد رو ازمون گرفتند.
روز 25 اسفندماه فرا رسيد و من به اصفهان رفتم و خودم رو به يگان معرفي كردم. دژبان هاي يگان همون روز اول مي خواستند خودنمايي كنند و اعلام كنند كه آره ما دژبان (همون سگ پادگان كه مدتي هم خودم مسئول دژباني بودم
) هستيم. خلاصه يك ساعتي رو حرف زدند و بعد رفتيم به سمت خوابگاهمون كه استراحت كنيم. پس از يك ساعت كه گذشت ديديم كه يك نفر اومد و گفت نيروهاي جديد بيان بيرون و بخط بشند. ما رفتيم بيرون و بخط شديم و منتظر شديم تا فرمانده قرارگاه اومد و توضيحاتي رو دادند و گفتند كه كل عيد رو بايد همينجا بمونيد و نگهباني بديد. آقا ما رو مي گي همگي حالمون گرفته شد و هر چي تونستيم به فرمانده قرارگاه ناسزا گفتيم. البته توي دلمون
فرمانده گفت كه نگهباني دادن شما هم از فردا شروع ميشه و تا يك ساعت ديگه اسامي كساني كه فردا بايد نگهباني بدند رو اعلام مي كنيم.
ادامه دارد.....
امروز كه داشتم وبلاگ هاي دوستان رو مي ديدم به اين مطلب برخوردم http://www.tarfandestan.com/forum/bl.../blog2800.html كه دوستم Hamed64 نوشته بود. زماني كه اين مطلب رو خوندم يا دوران سربازي خودم افتادم. و گفتم كه چند تا از اين خاطرات رو توي وبلاگم بگذارم.
18 اسفندماه بود و دوره آموزشي 2 ماهه سربازي به پايان رسيده بود و همه سربازها كه حدود 3 هزار نفر بوديم توي ميدان صبحگاه جمع شده بوديم و منتظر بوديم تا ببينيم كه هر كس به كدام يگان معرفي ميشه. خلاصه من افتادم اصفهان (نصف جهان) به همراه 20 نفر از همشهري هام و گفتند كه بريد به اون قسمت و خودتون رو به مسئولي كه از اون يگان اومده خودتون رو معرفي كنيد. ما همگي با هم رفتيم و به مسئول مربوطه خودمون رو معرفي كرديم.
يادش بخير اون آقايي كه از طرف يگان اومده بود انسان خيلي خوبي بود كه القضا بعدا مسئول مستقيم من بود و طي مدتي كه با هم بوديم شناختمش كه چه انسان خوبي هست.(انشالله كه هر جايي هست خوب و خوش و سلامت باشه و براي ايشون آرزوي سعادت دارم)
خلاصه اين آقا يكسري برگه از داخل پوشه درآورد و يكي يكي بچه ها رو صدا زد و به هر كدوم مرخصي داد و گفت كه روز 25 اسفند به يگان بريم. از طرفي خوشحال بوديم كه يك هفته اي رو مرخصي داريم و مي ريم كنار خانواده و دوستان و از طرفي ناراحت شديم كه عيد رو ازمون گرفتند.
روز 25 اسفندماه فرا رسيد و من به اصفهان رفتم و خودم رو به يگان معرفي كردم. دژبان هاي يگان همون روز اول مي خواستند خودنمايي كنند و اعلام كنند كه آره ما دژبان (همون سگ پادگان كه مدتي هم خودم مسئول دژباني بودم

فرمانده گفت كه نگهباني دادن شما هم از فردا شروع ميشه و تا يك ساعت ديگه اسامي كساني كه فردا بايد نگهباني بدند رو اعلام مي كنيم.
ادامه دارد.....
برچسب ها: خاطرات سربازي
مجموع نظرات 5
نظرات
-
نوشته شده 21 August 2009 در 02:27 PM توسط Hamzeh_rfj
-
نوشته شده 21 August 2009 در 02:50 PM توسط هيتلر تايگر
-
نوشته شده 21 August 2009 در 03:07 PM توسط H.Trst
-
ای بابا خوب H.Trst , جان دارن رمان میگن ، رمان هم قشنگیش به همینه !!نوشته شده 21 August 2009 در 04:27 PM توسط Mojtabaf
-
نوشته شده 21 August 2009 در 05:13 PM توسط H.Trst









