اين وبلاگ حول هيچ موضوع خاصي بحث نمي كنه و هر گونه مطلبي درج مي شه البته با رعايت قوانين سايت.
خاطراتي از دوران سربازي قسمت دوم
نوشته شده 21 August 2009 در 03:40 PM توسط H.Trst
سلام دوستان
قبل از اينكه خاطره خودم رو ادامه بدم از تمامي دوستان عذرخواهي مي كنم كه اين خاطره رو در چند قسمت مي نويسم و تنها دليلش هم اينه كه مي خوام خيلي مطلب طولاني نشه.
ادامه ....
يك ساعت بعد اسامي اعلام شد و از بخت بد اسم من هم توي ليست نگهباني فردا بود. پيش خودم گفتم كه سالي كه نكوست از بهارش پيداست.
خلاصه سرتون رو درد نيارم بگذريم كه شب رو چطوري به صبح رسوندم. صبح شد و من بايد ساعت 10 مي رفتم سر پست نگهباني. همينطوري بي هدف توي محوطه داشتم راه مي رفتم تا ساعت 9:30 بشه و برم اسلحه تحويل بگيرم و برم سر پست. كه ناگهان از پشت سرم صدايي اومد كه مي گفت آهاي سرباز ... من سرم رو برگردوندم و ديدم كه يك سروان داره من رو صدا مي زنه ، من هم رفتم به طرفش و احترام نظامي گذاشتم.
سروان پرسيد كه اسمت چيه ؟ اهل كجايي ؟
من هم خودم رو بهش معرفي كردم.
پس از اينكه چند تا سوال ازم پرسيد بهم گفت كه مي خواي يه جايي ببرمت كه عشق و حال كني؟
آقا من رو مي گي خيلي جا خوردم و پيش خودم گفتم كه حميد خدا به دادت برسه. من هم كه جرات نداشتم بگم نه از روي ناچاري گفتم بله قربان.
سروان بهم گفت كه همين جا باش تا برگردم.
من هم بهش گفتم كه قربان بايد برم سر پست نگهباني.
سروان بهم گفت كه ايرادي نداره من خودم درستش مي كنم.
خلاصه يه نيم ساعتي طول كشيد كه ديدم 5 نفر از بچه هاي خودمون هم اومدند كنار من و منتظر بودند كه سروان از راه برسه. (باورتون نمي شه توي اين نيم ساعت انواع و اقسام فكرها از ذهنم مي گذشت)
خلاصه سروان رسيد و گفت كه سوار ماشين بشيم. ما هم سوار شديم و رفتيم به سمت آشپزخانه يگان. و 4 تا جعبه ميوه تازه و 20 كيلو گوشت و مرغ يخ زده و مواد غذايي رو گذاشتيم توي ماشين و حركت كرديم.
از يگان خارج شديم و به سمت شهرك بهارستان حر كت كرديم.
توي راه سروان بهمون گفت كه شما بايد بريد و توي بهارستان نگهباني بديد.
پيش خودم گفتم كه آخه مرد عاقل اين كجاش عشق و حاله؟ حداقل توي يگان بيشتر بچه ها بودند و اونجا بهتر بود كه.
رسيديم به بهارستان و رفتيم به ساختمان پايگاه مقاومت بسيج بهارستان و مستقر شديم.
سروان گفت كه شما بايد شب ها از ساعت 12 شب تا 6 صبح از محدوده اي كه مشخص مي كنم نگهباني بديد. محدوده رو معلوم كرد و گفت هر وقت كه كاري داشتيم و يا مواد غذايي لازم داشتيم بهش زنگ بزنيم و خداحافظي كرد و رفت.
حالا فهميدم كه چرا ميگفت عشق و حال. آخه نگهباني كه نمي داديم فقط بخور و بخواب بود.
با بچه ها برنامه چيديم كه هر 2 ساعت نگهباني بديم و 6 نفر بوديم كه مي شد سه تا پست نگهباني 2 ساعته.
قبل از اينكه خاطره خودم رو ادامه بدم از تمامي دوستان عذرخواهي مي كنم كه اين خاطره رو در چند قسمت مي نويسم و تنها دليلش هم اينه كه مي خوام خيلي مطلب طولاني نشه.
ادامه ....
يك ساعت بعد اسامي اعلام شد و از بخت بد اسم من هم توي ليست نگهباني فردا بود. پيش خودم گفتم كه سالي كه نكوست از بهارش پيداست.
خلاصه سرتون رو درد نيارم بگذريم كه شب رو چطوري به صبح رسوندم. صبح شد و من بايد ساعت 10 مي رفتم سر پست نگهباني. همينطوري بي هدف توي محوطه داشتم راه مي رفتم تا ساعت 9:30 بشه و برم اسلحه تحويل بگيرم و برم سر پست. كه ناگهان از پشت سرم صدايي اومد كه مي گفت آهاي سرباز ... من سرم رو برگردوندم و ديدم كه يك سروان داره من رو صدا مي زنه ، من هم رفتم به طرفش و احترام نظامي گذاشتم.
سروان پرسيد كه اسمت چيه ؟ اهل كجايي ؟
من هم خودم رو بهش معرفي كردم.
پس از اينكه چند تا سوال ازم پرسيد بهم گفت كه مي خواي يه جايي ببرمت كه عشق و حال كني؟
آقا من رو مي گي خيلي جا خوردم و پيش خودم گفتم كه حميد خدا به دادت برسه. من هم كه جرات نداشتم بگم نه از روي ناچاري گفتم بله قربان.
سروان بهم گفت كه همين جا باش تا برگردم.
من هم بهش گفتم كه قربان بايد برم سر پست نگهباني.
سروان بهم گفت كه ايرادي نداره من خودم درستش مي كنم.
خلاصه يه نيم ساعتي طول كشيد كه ديدم 5 نفر از بچه هاي خودمون هم اومدند كنار من و منتظر بودند كه سروان از راه برسه. (باورتون نمي شه توي اين نيم ساعت انواع و اقسام فكرها از ذهنم مي گذشت)
خلاصه سروان رسيد و گفت كه سوار ماشين بشيم. ما هم سوار شديم و رفتيم به سمت آشپزخانه يگان. و 4 تا جعبه ميوه تازه و 20 كيلو گوشت و مرغ يخ زده و مواد غذايي رو گذاشتيم توي ماشين و حركت كرديم.
از يگان خارج شديم و به سمت شهرك بهارستان حر كت كرديم.
توي راه سروان بهمون گفت كه شما بايد بريد و توي بهارستان نگهباني بديد.
پيش خودم گفتم كه آخه مرد عاقل اين كجاش عشق و حاله؟ حداقل توي يگان بيشتر بچه ها بودند و اونجا بهتر بود كه.
رسيديم به بهارستان و رفتيم به ساختمان پايگاه مقاومت بسيج بهارستان و مستقر شديم.
سروان گفت كه شما بايد شب ها از ساعت 12 شب تا 6 صبح از محدوده اي كه مشخص مي كنم نگهباني بديد. محدوده رو معلوم كرد و گفت هر وقت كه كاري داشتيم و يا مواد غذايي لازم داشتيم بهش زنگ بزنيم و خداحافظي كرد و رفت.
حالا فهميدم كه چرا ميگفت عشق و حال. آخه نگهباني كه نمي داديم فقط بخور و بخواب بود.
با بچه ها برنامه چيديم كه هر 2 ساعت نگهباني بديم و 6 نفر بوديم كه مي شد سه تا پست نگهباني 2 ساعته.
شب كه ساعت 12 مي شد 2 نفري مي رفتيم نگهباني مي داديم و بعد مي اومديم مي خوابيديم تا لنگ ظهر. بعدش هم غذا درست مي كرديم و عصر هم كه مي شد مي رفتيم توي شهرك مي گشتيم. خلاصه سرتون رو درد نيارم واقعا عشق و حال كردم و تا 18 فروردين اين اوضاع ادامه داشت تا برگشتيم به يگان. و ديديم كه اكثر بچه ها سر پست نگهباني پوستشون كنده شده بود و بعضي ها هم توي دردسر افتاده بودند. يا فشنگ گم كرده بودند يا سر پست خوابشون برده بود و اكثرا كه به طور ناخواسته شليك هم كرده بودند.
اين هم از خاطره اول من از سربازي. اميدوارم كه خوشتون اومده باشه. البته بگم كه اين خاطره واقعيت داره و فكر نكنيد كه زائيده ذهن من بوده.
موفق باشيد.
اين هم از خاطره اول من از سربازي. اميدوارم كه خوشتون اومده باشه. البته بگم كه اين خاطره واقعيت داره و فكر نكنيد كه زائيده ذهن من بوده.
موفق باشيد.
مجموع نظرات 8
نظرات
-
نوشته شده 21 August 2009 در 03:49 PM توسط Mojtabaf
-
نوشته شده 21 August 2009 در 03:53 PM توسط perspolis419
-
[B]درکت میکنم عزیز......
منم یه همچین چیزی داشتم.
[/B]نوشته شده 21 August 2009 در 03:56 PM توسط مهندس بهزاد انصاری
-
نوشته شده 21 August 2009 در 04:32 PM توسط هيتلر تايگر
-
نوشته شده 21 August 2009 در 04:34 PM توسط arsenal-champion
-
نوشته شده 21 August 2009 در 05:11 PM توسط H.Trst
-
نوشته شده 21 August 2009 در 11:20 PM توسط هيتلر تايگر
-
نوشته شده 23 August 2009 در 08:44 PM توسط mab





. از كجا رفتين طرف بهارستان . اگه از طرف كوه صفه يا به قول خودمون كوصفه يا از تو خيابون هزارجريب كه همش سر بالاييه . اول كه اومدي اصفهان كدوم پادگان بودي .gif)


