اين وبلاگ حول هيچ موضوع خاصي بحث نمي كنه و هر گونه مطلبي درج مي شه البته با رعايت قوانين سايت.
خاطراتي از دوران سربازي قسمت سوم
نوشته شده 21 August 2009 در 05:44 PM توسط H.Trst
سلام دوستان
خاطره اول از سري خاطرات دوران سربازي بنده تموم شد و حالا قصد دارم كه خاطره دوم رو براتون بنويسم كه البته يك جورايي به خاطره اول مربوط ميشه چون پس از اون اتفاق اين اتفاقي رو كه مي خوام بگم رخ داد.
از نگهباني دادن در بهارستان اومديم داخل يگان وقتي بچه ها رو ديدم كه اين همه اذيت شده بودند خدا رو شكر كردم و جناب سروان رو دعا مي كردم. اما فرمانده قرارگاه باز هم اومد و گفت كه بايد فردا نگهباني بديد و چون هنوز نيروهاي جديد رو تقسيم بندي نكرده بودند تا حوزه هاي فعاليتشون معلوم بشه در اختيار قرارگاه بوديم و بايد نگهباني مي داديم. دوباره من توي ليست نگهباني فردا قرار گرفتم و مي بايستي كه ساعت 12 ظهر مي رفتم سر پست نگهباني.
صبح شده بود و دوباره كلافه بودم كه مي خوام برم نگهباني بدم كه ساعت حدودا 9:30 صبح بود كه يكي از بچه ها اومد و گفت كه مسئول معاونت نيرو اومده تا واحد فعاليتمون رو مشخص كنه. من هم با شوق و ذوق فراوان رفتم تا ببينم كه كدوم قسمت مي افتم. زماني كه مسئول معاونت نيرو اسم من رو خوند گفت كه برو كارگزيني.
من اولش نمي دونستم كه كارگزيني كجا هست و اصلا كارش چيه ، و دائما از بچه ها مي پرسيدم كه كارگزيني ديگه كدومشه؟
كه چندتا از نيروهاي قديمي اومدند و پرسيدند كه به كدوم واحد معرفي شدي؟
گفتم كارگزيني وظيفه. و پرسيدم كه چجورياست؟
بهم گفتند برو كه نونت توي رغنه.
با خودم گفتم كه اين كارگزيني ديگه كجاست كه اينا تعريفش رو مي كنند. خلاصه رفتم و دفتر كارگزيني رو پيدا كردم و وقتي وارد دفتر شدم ديدم كه همون سرواني كه اومده بود تا ما رو به اين يگان بياره اونجا نشسته. خودم رو معرفي كردم و گفتم كه به اين قسمت معرفي شدم.
سروان گفت كه بيا بشين. من هم نشستم و سروان من رو توجيح كرد و گفت كه مسئوليتم توي اين واحد چي هستش. تازه فهميده بودم كه نيروهاي قديمي منظورشون چي بود.
ساعت رو نگاه كردم و ديدم كه 11:30 هست با عجله بلند شدم و گفتم كه بايد الان برم سر پست نگهباني.
سروان بهم گفت كه لازم نيست برم و از اين به بعد هم ديگه نگهباني ندارم.
آقا من رو مي گي مثل اينكه دنيا رو بهم داده باشند با دمم گردو مي شكوندم.
خلاصه تا آخر خدمت هم ديگه نگهباني ندادم. ولي واقعا به جرات مي تونم بگم كه حكومتي مي كردم هر جايي كه مي رفتم سربازها از همه نظر هوام رو داشتند.
دوستاني كه خدمت رفته باشند مي فهمند كه چرا مي گم حكومت مي كردم.
پايان.
خاطره اول از سري خاطرات دوران سربازي بنده تموم شد و حالا قصد دارم كه خاطره دوم رو براتون بنويسم كه البته يك جورايي به خاطره اول مربوط ميشه چون پس از اون اتفاق اين اتفاقي رو كه مي خوام بگم رخ داد.
از نگهباني دادن در بهارستان اومديم داخل يگان وقتي بچه ها رو ديدم كه اين همه اذيت شده بودند خدا رو شكر كردم و جناب سروان رو دعا مي كردم. اما فرمانده قرارگاه باز هم اومد و گفت كه بايد فردا نگهباني بديد و چون هنوز نيروهاي جديد رو تقسيم بندي نكرده بودند تا حوزه هاي فعاليتشون معلوم بشه در اختيار قرارگاه بوديم و بايد نگهباني مي داديم. دوباره من توي ليست نگهباني فردا قرار گرفتم و مي بايستي كه ساعت 12 ظهر مي رفتم سر پست نگهباني.
صبح شده بود و دوباره كلافه بودم كه مي خوام برم نگهباني بدم كه ساعت حدودا 9:30 صبح بود كه يكي از بچه ها اومد و گفت كه مسئول معاونت نيرو اومده تا واحد فعاليتمون رو مشخص كنه. من هم با شوق و ذوق فراوان رفتم تا ببينم كه كدوم قسمت مي افتم. زماني كه مسئول معاونت نيرو اسم من رو خوند گفت كه برو كارگزيني.
من اولش نمي دونستم كه كارگزيني كجا هست و اصلا كارش چيه ، و دائما از بچه ها مي پرسيدم كه كارگزيني ديگه كدومشه؟
كه چندتا از نيروهاي قديمي اومدند و پرسيدند كه به كدوم واحد معرفي شدي؟
گفتم كارگزيني وظيفه. و پرسيدم كه چجورياست؟
بهم گفتند برو كه نونت توي رغنه.
با خودم گفتم كه اين كارگزيني ديگه كجاست كه اينا تعريفش رو مي كنند. خلاصه رفتم و دفتر كارگزيني رو پيدا كردم و وقتي وارد دفتر شدم ديدم كه همون سرواني كه اومده بود تا ما رو به اين يگان بياره اونجا نشسته. خودم رو معرفي كردم و گفتم كه به اين قسمت معرفي شدم.
سروان گفت كه بيا بشين. من هم نشستم و سروان من رو توجيح كرد و گفت كه مسئوليتم توي اين واحد چي هستش. تازه فهميده بودم كه نيروهاي قديمي منظورشون چي بود.
ساعت رو نگاه كردم و ديدم كه 11:30 هست با عجله بلند شدم و گفتم كه بايد الان برم سر پست نگهباني.
سروان بهم گفت كه لازم نيست برم و از اين به بعد هم ديگه نگهباني ندارم.
آقا من رو مي گي مثل اينكه دنيا رو بهم داده باشند با دمم گردو مي شكوندم.
خلاصه تا آخر خدمت هم ديگه نگهباني ندادم. ولي واقعا به جرات مي تونم بگم كه حكومتي مي كردم هر جايي كه مي رفتم سربازها از همه نظر هوام رو داشتند.
دوستاني كه خدمت رفته باشند مي فهمند كه چرا مي گم حكومت مي كردم.
پايان.
برچسب ها: خاطرات سربازي
مجموع نظرات 7
نظرات
-
نوشته شده 21 August 2009 در 06:19 PM توسط perspolis419
-
نوشته شده 21 August 2009 در 06:36 PM توسط Araz
-
نوشته شده 21 August 2009 در 06:38 PM توسط H.Trst
-
نوشته شده 21 August 2009 در 10:27 PM توسط mooooooohammad
-
نوشته شده 21 August 2009 در 11:40 PM توسط هيتلر تايگر
-
نوشته شده 22 August 2009 در 02:50 PM توسط Hamzeh_rfj
-
نوشته شده 26 December 2009 در 08:25 PM توسط ne555









