![]() H.Trst
|
درباره من
- درباره H.Trst
- محل زندگی
- از دیار آریا
- علاقه مندی ها
- رایانه
-
امضاء
- بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :
« کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر که شدم متوجه شدم
دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها دنیا را هم بزرگ
دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم
خانواده ام را متحول کنم . اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که
اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم

وبلاگ
مشاهده وبلاگ H.Trstمطالب اخیر وبلاگ
آخرین مطلب وبلاگ
ثبت شده در يادداشت هاي تلخ و شيرين
رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند. زمانی که حیوان هنوز بچه است ، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد....
ثبت شده در متفرقه
رند ترين شماره ملي كشور بلاي جان صاحبش شده است
دارنده رند ترين شماره ملي كشورمان گفت: شماره ملي 1111111111مشكلات و دردسرهايي را در انجام امور اداري و شخصي ام به وجود آورده است.
...
ثبت شده در متفرقه
یه جور کل کل شاعرانه ست که شاعرا جواب همدیگه رو دادن با شعراشون بخونید جالبه :
اولی : شعر اول سیب حمید مصدق
دومی : فروغ فرخزاد
سومی : یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید...
اولی : شعر اول سیب حمید مصدق
دومی : فروغ فرخزاد
سومی : یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید...
ثبت شده در متفرقه
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو مطمین شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت...
او به رابطه ميان آن دو مطمین شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت...
نظرات اخیر
نقل قول:
| خردمند کسی |
این دیگه آخرشِ...
حالا چطوری...
نقل قول:
| یعنی من کف بر |
نقل قول:
| ممنونم حمزه جان |




حمید جان 



چه یادگاری ای .............
