PDA

توجه! شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی سایت هستید و در این حالت قالب گرافیکی، تصاویر و لینک‌ها نمایش داده نمی‌شوند. برای مشاهده‌ی نسخه‌‌ی کامل بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خانه هاي بي پستو



شکایت
April 12th, 2009, 09:32
صالح نجفي

نويسنده و مترجم


«آن که ماوايي ندارد، ديگر نخواهد داشت

آن که بي کس است بي کس مي ماند.

بيدار مي شود، کتابي مي خواند، نامه يي طولاني مي نويسد

و در کوچه باغ ها پرسه مي زند، بي قرار،

آن گاه که برگ ها به دست باد به هر سو مي روند.»

------------------------------ راينر ماريا ريلکه

يک---در پايان کتاب نهم رساله «جمهوريً» افلاطون، سقراط به مخاطبش (گلاوکن) مي گويد انسان خردمند تنها شهرت و افتخاري را مي پذيرد، چه در زندگي خصوصي و چه در زندگي سياسي که براي بهتر شدن روح خود سودمند بداند. گلاوکن بلافاصله جواب مي دهد که «اگر چنين بينديشد، رغبتي به کارهاي سياسي نخواهد داشت.» سقراط سوگند مي خورد که «چنين نيست. کمال رغبت را به کارهاي سياسي خواهد داشت، منتها در کشوري که به راستي از آن اوست نه در کشوري که در آن به دنيا آمده، مگر اراده الاهي او را مامور به اين کار کند.» به عقيده گلاوکن اين کشور تنها در عالم فکر جاي دارد زيرا «تا آنجا که مي دانم چنان کشوري در روي زمين نمي توان يافت.» سقراط پاسخ نوميدکننده يي مي دهد که البته از منظره «خواهش رهايي»، سرشار است از اميد؛ «براي آنان فرقي نمي کند که چنان کشوري در روي زمين هست يا خواهد بود يا نه. آنان فقط با اين کشور سر و کار خواهند داشت نه با کشوري ديگر.»

دو---در اسطوره هاي يونان شخصيتي است به نام «کاساندرا» که فرجام تراژيکش به بهترين وجه نسبت روشنفکران را با جامعه و دولت روشن مي سازد. کاساندرا دختر «پرياموس» (پادشاه تروا) بود که به لطف «آپولون» (خداي روشنايي و الهام بخش شاعران و موسيقيدانان) از موهبت پيشگويي بهره مند شده بود. داستان از اين قرار است که آپولون به کاساندرا دل مي بازد و دختر عهد مي بندد که خود را به او بسپارد اما چون به قدرت پيشگويي دست مي يازد عهد مي شکند و آپولون مجازات غريبي برايش رقم مي زند؛ «هيچ کس پيشگويي هاي کاساندرا را جدي نمي گيرد. او جنگ تروا را پيشگويي مي کند و با ورود اسب چوبي به شهر تروا سخت مخالفت مي ورزد اما کسي گوشش بدهکار حرف هاي او نيست. سرانجام هنگام تقسيم غنايم کاساندرا به شاه آگاممنون (سپهسالار يونانيان در جنگ تروا) مي رسد و سخت به او (نماد قدرت/ دولت) دل مي بازد و از او آبستن مي شود و دو پسر مي زايد. کاساندرا هر چه مي کند نمي تواند جلوي بازگشت آگاممنون را به يونان بگيرد. آگاممنون در بازگشت به دست همسرش کشته مي شود و کاساندرا و دو فرزندش نيز گرفتار همين فرجام شوم مي شوند. روشنفکر همواره در حد فاصل کارشناسي فني (ادغام شده در نهادهاي اجتماعي و دولتي) و کاساندرايي تمام وقت (حذف شده يي حاشيه نشين که هيچ کس- نه از ميان مردم و نه از جمع اصحاب قدرت- جدي اش نمي گيرد) حرف مي زند، مي نويسد، جدل مي کند، نوميد مي شود و اميد مي ورزد؛ روشنفکر در حد فاصل «سکوت مطلق» و «طغيان مطلق» به نوشتن ادامه مي دهد و در کشور حقيقي اش (کشوري که به راستي از آنً اوست) مبارزه/ فعاليت سياسي مي کند.

سه---ادوارد سعيد در مقاله بسيار خواندني اش «غربت روشنفکران؛ مهاجران و حاشيه نشينان»، از روشنفکراني مي گويد که در تبعيد به سر مي برند و همواره در مقام موجوداتي حاشيه نشين و نافرمان قرار مي گيرند. ادوارد سعيد تبعيد را «غم انگيزترين سرنوشت ها» مي خواند و اشاره مي کند به پيوندي که هميشه بين «تصور تبعيدي بودن» و «وحشت جذام گرفتن» در کار بوده. اين هر دو نمادهاي «مطرود بودن» است. سعيد تاکيد مي کند مشکل بسياري از تبعيدشدگان امروزي فقط اين نيست که مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شده اند، مشکل شان اين است که مدام به ياد عالي مي آورند که در تبعيدند، آن هم در حالي که ميهن شان چندان هم دور از دسترس نيست. درست است که سعيد به طور مشخص از روشنفکراني حرف مي زند که به معناي «واقعي» کلمه از ديار خود دور افتاده اند، مي توان به روايتي ايراني از جايگاه روشنفکر پرداخت که به موجب آن روشنفکر کسي است که به ميهن خود تبعيد شده است يا به تعبير بي نظير آدورنو روشنفکر کسي است که در خانه خود احساس مي کند در خانه نيست. آدورنو از «دانش شاد» نيچه نقل مي کند که «حتي از بختياري من است که مالک خانه يي نيستم که خانه يي از آنً خود ندارم.» آدورنو در «دانش ماخوليايي» خود بر اين مي افزايد که «غريب ماندن در خانه خود بخشي از اخلاقيات روزگار ماست» و اين شايد بازخواني حکم سقراط باشد که خردمند/ روشنفکر کمال رغبت را به کارهاي سياسي دارد، منتها در کشوري که به راستي از آنً اوست نه در کشوري که در آن به دنيا آمده است و اگر به ياد آوريم که در وضعيت خاص ايران- خاصه پس از دوم خرداد- روشنفکر هر آينه مترجم، به وسيع ترين معناي کلمه است. شايد بتوان گفت روشنفکر/ مترجم ايراني همواره در خانه خود احساس غربت مي کند، مساله اين نيست که او «مي توانسته» در کشوري ديگر خانه داشته باشد و از بد حادثه اينجا به پناه آمده است، او از آن حيث که مترجم است «بايد» اينجا باشد- و «اينجا» را بايد واجد دلالتي وسيع تر از دلالت جغرافيايي اش گرفت. او «نمي تواند» اينجا نباشد و نمي تواند اينجا خانه يي داشته باشد، او لاجرم «غريب» است و «حاشيه نشين» و درست است که تاب آوردنً اين چهره حاشيه يي در همه حال آسان نيست اما چنان که سعيد با ظرافت نشان داده اين «حاشيه نشيني» مزيت ها و مصونيت هاي خاص خود را هم دارد؛ روشنفکر به مثابه «تبعيدي» مي تواند در همه چيز از زاويه ديدي نامتعارف بنگرد و به شيوه هاي متفاوت زيستن دل خوش کند- گواينکه اين دلخوشي ها درنهايت نقشي در تسکين احساس انزوا/ اضطراب او ندارد. اما «بي خانه بودن» را چگونه مي توان تاب آورد؟

چهار---بابک احمدي در دهه 1370 تکنيک ويژه يي براي خانه سازي در سرزمين بي حاصل و لم يزرعي يافت که در آميزه عجيب و غريبي ميان خاطره هاي ماقبل رنسانسي و ميل بيمارگون به مدرنيزاسيون (حاصلً تلفيق گذشته پرستي سنتي و توسعه پرستي رضاخاني يا درکشاکش خاطره هاي جنگ و ميل دوران سازندگي به بازار آزاد و سرمايه داري و به تعبير ديگر آميزه ارزش هاي دفاع مقدس و نهيليسم مواهب مادي توسعه و رفاه اقتصادي) دست و پا مي زد.احمدي در دهه 70 دست به ايجاد سîنتنزي ميان تفسيري از ويتگنشتاين و قرائتي از آدورنو زد و کاتاليزور اين سنتز، يقيناً چيزي نبود جز پست مدرنيسم. ترفند احمدي به تعبير شاهرخ حقيقي (که 10 سال پيش نقد بسيار مهمي بر «کتاب ترديد» احمدي نگاشت) يک جور «گذار از مدرنيته» بود. احمدي که شايد پرخواننده ترين روشنفکر سکولار دهه 70 بود براي بنا کردن خانه فکري خود در بحبوحه آوارگي و در به دري روشنفکران سکولار ماقبل دوم خرداد راهي براي عبور از مدرنيته پيدا کرد. احمدي «کتاب ترديد» را بر پايه اين دعوي نگاشت که «هر کس در دنياي تفسيرها و معناهاي ساخته و پرداخته ذهني خود زندگي مي کند.» و براي تحکيم آن به آراي نيچه درباره «تفسير» و قرائتي پست مدرن و داير بر مدار «تکثر معاني» از تفکر او و همچنين به نظريه «شکل هاي زندگي» ويتگنشتاين و با قطع نظر کامل از مساله بسيار مهم «امتناع زبان خصوصي» در فلسفه او استناد جست. پشتوانه کار احمدي چرخشي زباني- فرهنگي در فضاي فکري غرب بود و او در مقام نويسنده- مترجم- روشنفکري سکولار نيک مي دانست که جمع تجددستيزي ايران و مدرنيته ستيزي غرب جديد آنقدر دشوار نيست؛ زيباشناختي شدن سياست در وضعيت پست مدرنيته و سياست زدايي فضاي عمومي ايران در دوران اصطلاحاً سازندگي بستر مناسبي بود براي بنا کردن خانه هايي فکري که در آنها هر چه مي خواستي مي توانستي انبار کني و از آن پس بود که سيل عظيم کتاب هاي «پيرامون» انديشه هاي پست مدرن در ايران جاري شد، آن هم به دست روشنفکران- مترجماني که خانه هاشان را در بلندي هاي بادگير اما امني بنا مي کردند که فقط ممکن بود زمين لرزه يي «سياسي» ويران شان کند. اين زمين لرزه شايد همان واقعه بود که به نام «دوم خرداد» از آن ياد مي شود و همان سالي روي داد که احمدي «خاطرات ظلمت» را درباره سه غول مکتب فرانکفورت منتشر کرد. «فرانکفورت» احمدي توپخانه يي بود بناشده در تهران براي حمله به مدرنيته و مرکزي بود براي حفظ/ مرمت خانه هاي «پست مدرن» ايراني در غوغاي «سرگشتگي نشانه ها»...

پنج ---احمدي در «خاطرات ظلمت»، آنجا که از «روش بيان» تئودور آدورنو مي گويد؛ جمله يي را از يکي از تکان دهنده ترينً قطعه هاي «اخلاق صغير» (قطعه 51) نقل مي کند؛ «براي انساني که ديگر خانه يي عالي ندارد تا در آن زندگي کند، نوشتن تبديل به مکاني براي زندگي مي شود.» (البته ترجمه دقيق تر عبارت آدورنو اين است؛ «براي کسي که ديگر موطني (homeland) ندارد، نوشتن جايي مي شود براي زيستن.» گو اينکه واژه homeland در دل خود دو مفهوم «زمين» و «خانه» را با هم دارد.) آنچه آدورنو درباره «بي وطني» و نوشتن را به منزله «خانه ساختن» ديدن مي گويد شايد بهترين وصف حال روشنفکران سکولار (و به ويژه، چپ) در ايران باشد؛ دربه دري (homelessness) به مثابه شرط تفکر براي کساني که در خانه / موطن خويش احساس غربت مي کنند و البته اين احساس را لازمه بودن و زنده نگه داشتن خواهش تغيير در خويش و ديگران مي دانند. آدورنو در قطعه 51 «اخلاق صغير» مي گويد، «نويسنده در متن خويش خانه يي برپاي مي دارد.» اما در ادامه وصفي از اين نويسنده به دست مي دهد که بيماري تفکر / ترجمه ما را به طرز غريبي به رخ مي کشد، «درست به همان گونه که او سلانه سلانه کاغذها و کتاب ها و مدادها و يادداشت ها را شلخته و بي نظم از اين اتاق به آن اتاق مي برد، همين بي نظمي را در افکارش پديد مي آورد. آنها بدل مي شوند به اسباب و اثاثيه يي که او درون شان غرق مي شود، خرسند يا خشمگين. با ملاطفت دستي به سر و روي شان مي کشد، درب و داغون شان مي کند، درهم و برهم شان مي کند، از نو مرتب شان مي کند. نابودشان مي کند.» توصيف آدورنو يادآور تصوير مخوفي است که اليوت در يکي از شعرهاي زيباي جواني اش (Gerontion) از وضع تفکر به دست مي دهد؛ «مستاجران خانه / انديشه هاي مغزي خشک در فصلي خشک». راوي شعر اليوت پيرمردي است که در فصلي خشک در خانه يي تباه شده و در آستانه ويراني در انتظار باران نشسته است. (به آساني مي توان اين پيرمرد و خانه از پاي بست ويرانش را استعاره يي از سنتي در سراشيب زوال و سترون گرفت و افکار پيرمرد را همان مستاجراني که به دعوت مترجمان پست مدرن به درون خانه چندي به ميهماني آمده اند و حال و روز متوليان سنتي خانه و آرايندگان در و ديوارش - يعني روشنفکران ديني - هم که از روز روشن تر است.) باري، با اين مقدمه است که آدورنو نوشتن را جايي براي زيستن مي خواند. اما چه جايي؟ آدورنو مي نويسد؛«در آن خانه، او ناگزير همچون کاري که خانواده اش روزگاري مي کردند، آشغال و خرده ريز توليد مي کند. ولي حالا او انباري و پستويي ندارد و مشکل بتواند از دست پس مانده ها و دورريختني ها خلاص شود. پس او آنها را راست جلوي روي خودش هل مي دهد و هر لحظه بيم آن مي رود که آخرالامر صفحه هايش را با آنها پر کند.» راست اين است که آدورنو اين تصوير «خانه هاي بي پستو» را هولناک تر هم مي کند. حرف آخر آدورنو اين است که «نويسنده حتي اجازه ندارد در نوشته اش زندگي کند.» مساله اين است که روشنفکر هر لحظه بايد در برابر وسوسه دل سوزاندن به حال خويش مقاومت ورزد و براي اين کار، يک لحظه هم نبايد بگذارد «تنش فکري»اش از تب و تاب بيفتد. او مدام بايد حذف کند، چون هر چيزي که پيشتر مفيد و نيروبخش بوده ممکن است حالا بوگرفته باشد، بيات شده باشد و حتي راه نفس را تنگ کند. ساختن خانه هاي بي پستو فرجامي بهتر از اين ندارد و همين است که آدورنو در قطعه 18 «اخلاق صغير» با لحني تلخ تر گوشزد مي کند که «خانه داشتن، به معناي درست آن، اکنون محال است. خانه هاي سنتي که ما در آنها باليديم هم اينک تحمل نکردني شده اند؛ هر مايه آرامشي در آنها به بهاي خيانتي به دانايي تمام مي شود و کمترين ماوايي در آنها به بهاي عقد قراردادي کپک زده بر سر منافع خانواده.» اين نابود شدن امکان خانه داشتن و ماوا يافتن به نظر آدورنو موجب تشديد علاقه به طراحي مبلمان و دکوراسيون داخلي مي گردد...، در انتهاي همين قطعه است که آدورنو رسواکننده ترين حکمش را در رد ايدئولوژي هاي پست مدرن باب روز بر زبان مي آورد، زندگي نادرست را نمي توان درست زندگي کرد.»

شش ---از هرچه بگذريم، اما نسلي از نويسندگان/ مترجمان «بي خانمان» امروز که در سال هاي دهه 1370 نخستين گام هاي آواره شدن را برمي داشتند، به هر حال مديون نوشته ها و بيش از آن سخنراني هاي بابک احمدي اند. شوقي که نوشته هاي دهه 1360 او درباره تارکوفسکي و برسون و ترجمه هايش از والتر بنيامين برمي انگيخت و شوقي که نوشته هاي حجيم او در دهه 1380 درباره مارکس و سارتر و هايدگر برنمي انگيزد و «ترديدها» و «معماهايي» که نوشته هاي دهه 1370 او پيش مي کشيد و بيش از همه خانه هاي بي پستويي که او ساخت و امروز بيشتر اتاق هايشان بوي نا گرفته از احمدي سيمايي کم نظير در تاريخ روشنفکري سکولار ايران پس از انقلاب ساخته اند. حال که تفکر چپ سکولار بيش از هر زماني تجربه «حذف ساختاري» را از سر مي گذراند و ترکيب «انفصالي» پوپوليسم داخلي و کاپيتاليسم جهاني (با وجود همه بحران هاي اقتصادي که عملاً سرپوشي اند بر مسکنت «سياسي» جهانگير امروز) جايي براي عرض اندام گفتارهاي چپ رهايي بخش باقي نگذاشته، بازگشت به گفتارهاي «اميد»- که به تعبير بنيامين، «محض خاطر آناني که اين روزها اميدشان را از کف مي دهند، در دل هاي ما زنده مانده»- اصل اساسي هر سياست رهايي بخش است. مي دانيم که آدورنو در روند واکاوي رنج ها و اضطراب هاي خويش رفته رفته واژه را به قلمرو واژگانش راه مي داد که خواهي نخواهي صبغه يي الاهياتي داشت؛ Erlosung به معني «نجات». Erlosen يا redeem انگليسي به معناي باز خريدن يا آزادي کسي را خريدن است و دلالت دارد بر مفهوم «سربها» يا «فديه» و اشاره دارد به رنج هاي مسيح و در نهايت مرگ او بر صليب با هدف بازخريد آدميان که جملگي بار گناه ازلي آدم را به دوش مي کشيدند. آدورنو در پايان «اخلاق صغير»، اين مسووليت را بر دوش فلسفه گذاشت تا در برابر يأس، امور را از منظر «نجات» پيش چشم آورد. آدورنو نوشت «شناخت هيچ نوري ندارد الا آن پرتوي که نجات بر جهان افکنده است؛ همه ديگر پرتوها بازسازي است، فوت و فن محض است. منظرهايي بايد ساخت که جهان را جابه جا و غريبه سازند و آن را با شکاف ها و تîرîک هايش همان گونه تنگدست و از شکل افتاده برملا سازند که روزي در پرتو نور مسيحايي عيان خواهد شد.» آدورنو در سطرهاي پاياني «اخلاق صغير» به يادمان مي آورد، «هرچه تفکر، پرشورتر، مشروط بودنش را محض خاطر امر نامشروط انکار کند، ناآگاهانه تر و فلاکت بارتر تسليم جهان مي شود.» راست اين است که تفکر بايد مهر همان تنگدستي و از شکل افتادگي را که از آن مي گريزد بر جبين نگاه دارد. تفکر بايد «محال بودن» خويش را دريابد، آن هم براي ادا کردن حق امر «ممکن»، اما در اين ميان مساله واقعيت يا عدم واقعيتً خود «نجات» اهميت چنداني ندارد. خاطره نوشته هاي دهه 70 احمدي، تذکري است براي دامن زدن به ميل ويران کردنً خانه هاي بي پستوي پست مدرنيسم ايراني و آري گفتن دوباره به کلي گرايي سکولار و سياستً حقيقت و باز کردن ترک هاي کل کاذب وضعيت تفکر در ايران از منظر «نجات». «ميشل فوکو در آغاز دهه 60 با نوشتن کتاب تاريخ جنون يکباره در صحنه روشنفکري روزگار ما قد برافراشت. اين کتاب شرح غيرمتعارفي است (اما پذيرفتني و تا حدودي معقول) از تجربه جنون در غرب.»