تبلیغات در ترفندستان
مشاهده RSS Feed

rigii

اميد

به این مطلب امتیاز بدهید
[RIGHT][SIZE=2][FONT=Tahoma]آ[/FONT][FONT=Tahoma]سمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود.[/FONT][/SIZE]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.[/SIZE][/FONT][/RIGHT]

[RIGHT][FONT=Tahoma][SIZE=2]- چرا اینجا نشته ای دخترم؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-جایی برای رفتن ندارم.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-پس مادر و پدرت کجا هستند؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-پدرم؟؟؟ پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-مادرت چه؟ او کجاست؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-کرکس های انسان نما آقا.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند. کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند. حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید مرا ببینند؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند. روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند. از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟ چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند. اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟ این سرمای غریب را؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-نمی توانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است. امیدی ندارند. امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت. مردم من به این وضع عادت کرده اند.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد. نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیه نیستی؟[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد. آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-دخترم آخر امید تو امیدی محال است. تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی. اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد. در نهایت به خاموشی می گراید.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند. من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم.[/SIZE][/FONT]
[FONT=Tahoma][SIZE=2]پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.[/SIZE][/FONT][/RIGHT]
0 پسندیدن
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

  1. iranisalam آواتار ها
    من به خورشید ایمان دارم.
    کل مطلب خیلی زیباست و گیرا
    من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.
    پس
    تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
    0 پسندیدن
  2. rigii آواتار ها
    [QUOTE]
    تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
    [/QUOTE]
    اون شهر تهرانه
    هوا رو نگا سياه مثل ابر
    ولي بارون نميباره

    مردمش كور
    و همه گرگ اند وقتي حق خودشون در ميون باشه
    0 پسندیدن

اکنون ساعت 13:25 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.