تبلیغات در ترفندستان
مشاهده RSS Feed

Kasra

پول‌های جادویی (قسمت چهارم)

به این مطلب امتیاز بدهید
آنچه گذشت:
در قسمت‌های قبل خواندیم که من مقداری پول پیدا کردم. در همین حال بود که یکی از دوستانم رو دیدم و توی پارک با هم هم‌صحبت شدیم. وقتی ازش جدا شدم توی پارک چشمم به شخصی افتاد...

و اینک ادامه‌ی ماجرا:
مات و مبهوت سر جام خشکم زده بودم. سرش پایین بود و هنوز من رو ندیده بود. یک آن خواستم روم رو برگردونم و پا بگذارم به فرار. ولی نمی‌تونسنم از جام تکون بخورم. شاید هم واقعاً نمی‌خواستم فرار کنم. توی حال خودش بود. شاید اگه منم عین دیوانه‌ها بهش زل نزده بودم مثل دو تا آدم عادی از بغل هم رد می‌شدیم. سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. همون نگاه بود. مثل اولین باری که نگاهم کرده بود... تابستون بود و من تازه از امتحان‌های شهریور خلاص شده بودم. دیدن اومدن همسایه‌های جدید توی محله‌ی کوچک ما اتفاق بزرگی بود. همسایه‌های جدید مشغول خالی کردن بار از وانت بودن و من هم با دوچرخه اون دور و بر می‌پلکیدم. اون موقع بود که برای اولین بار دیدمش. نگاهی رو دیدم که با بقیه نگاه‌ها فرق می‌کرد. انگار مهتاب در چشم‌هایش شنا می‌کرد. بعدها بهم گفت که اسمش مهتاب است.

ادامه‌ی ماجرا به زودی در پست‌های بعدی...

نظرات

  1. ramona97 آواتار ها
    ایول داستان عاشقانه شد
    5 پسندیدن
  2. Mansour07 آواتار ها
    همبازی دوران کودکی ، آخی ، یه زمانی ما هم داشتیم
    2 پسندیدن
  3. mohsen3672 آواتار ها
    اگه اینجوری بخواید در پخش قسمتها اقدام کنید فک کنم تا ...طول بکشه("..." یعنی هر وقت که به نظرتون خیلی بعیده !)
    چرا انقد زمان هر قسمت داره کم میشه؟!(مخصوصا این قسمت!)
    فقط یه سوال: داستان نگارش خودته؟یا برگرفته از جاییه؟
    1 پسندیدن
  4. black-fish آواتار ها
    به زودی در پست‌های بعدی...
    همچین هم به زودی نیست ها ادامه ش رفت تاااا چند روز دیگه
    این هی جلو میری پول پیدا میشه تو ی خواب واسه آدم خیلی اتفاق میوفته نکنه خواب بوده
    7 پسندیدن
  5. Hamzeh_rfj آواتار ها


    هر سری چهار خط !
    4 پسندیدن
  6. arsenal-champion آواتار ها
    بنده تونستم با کمک یکی از هکرهای گروه anonymous به کامپیوتر این آقا نفوذ کنم و بقیه قسمتهاش رو بدست بیارم. بنا به دلایلی فقط میتونم قسمت آخرش(قسمت 73) رو براتون بذارم:

    من و دوستم همینطور داشتیم توی کوهستانهای راکی راه میرفتیم که یهو یدونه Yeti سفید پشمالو جلوی چشمون سبز شد. اول دوستمو خورد بعد من منتظر بودم که بیاد منو هم بخوره ، ولی نه منو نخورد. منو با خودش به غارش برد و اونجا بهم یه سری از آثار لئوناردو داوینچی و کمال الملک و کریستیانو رونالدو نشون داد و آخرش گفت: خوب بیـــد؟ ما هم بخاطر اعتماد بنفس بیش از حد گفتیم نه! یتی ما رو از غار پرت کرد پایین افتادیم جلوی در خونمون. و این بود داستان من.
  7. reiden آواتار ها
    ایول داستان عشقولانه دوس دارم
    1 پسندیدن
  8. siavash5 آواتار ها
    یه سوال
    سریالتون کی ها پخش میشه؟؟
    1 پسندیدن
    پسندیدن ali8075
  9. jeminiv آواتار ها
    ووو چه هیجانی
    حق ساخت سریالشو میخرم
    3 پسندیدن
  10. foofool آواتار ها
    مثل سریال قهوه تلخ نیمه کاره نذارین ها!
    انگار مهتاب در چشم‌هایش شنا می‌کرد.
    چه زیبا یاد بلاگ آقاحمزه افتادم !
    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده January 6th, 2013 در 20:13 توسط foofool
  11. Milad آواتار ها
    من امروز برای اولین بار از پمپ بنزین اسکناس پیدا کردم
    0 پسندیدن
  12. behrooz آواتار ها
    بعد دو هفته اومدم فروم چهار قسمتو یه جا خوندم چه حالی کردم که کف کردگی شامل حال من نشد انشاالله بعد امتحانات بقیشو یه جا بخونم
    فقط بنا به شواهد موجود در تاپیک های قدیمی یه حسی بهم میگه یا ماجرا اصلا عاشقانه نیست یا مال شما نیس تا قبل رسیدن به "بعدها بهم گفت که اسمش مهتاب است." که میخواستم بگم عاشقانه نیست بهرحال یا مسیر داستان عوض میشه و طبیعی میکنین یا این که راوی و شخصیت داستان متفاوتن
    قسمت آخرش(قسمت 73)

    من و دوستم همینطور داشتیم توی کوهستانهای راکی راه میرفتیم که یهو یدونه Yeti سفید پشمالو جلوی چشمون سبز شد. اول دوستمو خورد بعد من منتظر بودم که بیاد منو هم بخوره ، ولی نه منو نخورد.
    3 پسندیدن
  13. Kasra آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط behrooz
    بعد دو هفته اومدم فروم چهار قسمتو یه جا خوندم چه حالی کردم که کف کردگی شامل حال من نشد انشاالله بعد امتحانات بقیشو یه جا بخونم
    فقط بنا به شواهد موجود در تاپیک های قدیمی یه حسی بهم میگه یا ماجرا اصلا عاشقانه نیست یا مال شما نیس تا قبل رسیدن به "بعدها بهم گفت که اسمش مهتاب است." که میخواستم بگم عاشقانه نیست بهرحال یا مسیر داستان عوض میشه و طبیعی میکنین یا این که راوی و شخصیت داستان متفاوتن

    من که چندین و چند بار گفتم این فقط صرفاً یک داستانه. قرار نیست واقعی باشه.
    2 پسندیدن
  14. heavenlygirl.n6 آواتار ها
    اقا بهروز كشفهاي خيلي بزرگي نسبت به اين داستان داشتن كه در خوره توجهه!!!
  15. nextslit آواتار ها
    خلاصه بگو ببینم تهش به من چیزی میماسه یا نه ...
    4 پسندیدن
  16. Kasra آواتار ها
    خلاصه بگو ببینم تهش به من چیزی میماسه یا نه ...
    آره صب کن به زودی وارد داستان می‌شی
    5 پسندیدن
  17. arsenal-champion آواتار ها
    آره صب کن به زودی وارد داستان می‌شی
    عههههه اینجوریه؟ صداشو بلند میکنه همینجوری مفتکی میندازیش تو بازی؟ پس ما چی؟ اصلاً اگه تو قسمت بعدی ما رو نیاری دنیا رو به خاک و خون میکشم...
    6 پسندیدن
  18. fc-messi آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط Kasra
    آره صب کن به زودی وارد داستان می‌شی
    کسری خان، سیاه لشگر نمیخواید؟

    من نقش درخت خوب بلدمااااا.البته جنازه رو هم خوب کار میکنم
    3 پسندیدن
  19. behrooz آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط Kasra
    من که چندین و چند بار گفتم این فقط صرفاً یک داستانه. قرار نیست واقعی باشه.
    نقل قول نوشته اصلی توسط heavenlygirl.n6
    اقا بهروز كشفهاي خيلي بزرگي نسبت به اين داستان داشتن كه در خوره توجهه!!!

    منو چرا میزنید باور کنید تازه رسیدم

    تقصیر من چیه که این نقل قولو دیدم؟





    بالاخره اینا "داستانای واقعی‌ان " یا "فقط صرفاً یک داستانه. قرار نیست واقعی باشه."
    راستی "فقط صرفا" حشو محسوب میشه در نگارش :دی
    3 پسندیدن
  20. nextslit آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط Kasra
    آره صب کن به زودی وارد داستان می‌شی
    وقتی ماجرا از پارک به سمت بانک (جای جالبش) رسید شد منو بیار تو بازی

    عههههه اینجوریه؟ صداشو بلند میکنه همینجوری مفتکی میندازیش تو بازی؟ پس ما چی؟ اصلاً اگه تو قسمت بعدی ما رو نیاری دنیا رو به خاک و خون میکشم...
  21. Hamzeh_rfj آواتار ها
    وبلاگی که این مهدی پاشو بزاره توش ! دیگه وبلاگ نمیشه

    نمونش رو دیدم که میگم )
    6 پسندیدن
  22. Kasra آواتار ها
    عههههه اینجوریه؟ صداشو بلند میکنه همینجوری مفتکی میندازیش تو بازی؟ پس ما چی؟ اصلاً اگه تو قسمت بعدی ما رو نیاری دنیا رو به خاک و خون میکشم...
    با این تلاشی که برای خراب کردن داستان من کردی، به همین خیال باش که بهت نقش بدم. البته شاید نقش یه آدمی که در آخر با زجر و ناراحتی می‌میره رو بهت دادم
    بالاخره اینا "داستانای واقعی‌ان " یا "فقط صرفاً یک داستانه. قرار نیست واقعی باشه."
    واقعاً داستان‌های غیرواقعی‌ان.
  23. arsenal-champion آواتار ها
    با این تلاشی که برای خراب کردن داستان من کردی، به همین خیال باش که بهت نقش بدم. البته شاید نقش یه آدمی که در آخر با زجر و ناراحتی می‌میره رو بهت دادم
    پس بچرخ تا بچرخیم. فکر کردی دست به داستان ما ضعیفه؟ نه آقااا. یه داستان مینویسم که از اول تا آخرش توش باشی ، ولی همون قسمت اول بری جنگ قطع نخاع شی قسمت آخر هم از فرط غم و غصه و ناتوانی کف و خون بالا بیاری بری توی کما ولی نمیری بعد همه اعضای بدنتو زنده زنده اهدا کنن که قشنگ پخش بشی تو کل کشور
  24. Nesho آواتار ها
    آره صب کن به زودی وارد داستان می‌شی
    اینطوریه داش کسری؟
    پس ما چی؟
    0 پسندیدن
  25. jeminiv آواتار ها
    ای بابا این الان شد مثل قهوه تلخ .
    مسولین رسیدگی کنند حداقل هفته ای یه بار پخش بشه . ساعات تکرارش هم زیر نویس شه
  26. TVA - Security 7 آواتار ها
    کسري جان ميگم داستان تموم شد تبديل به فيلم نامه اش کن بفرستش واسه حسين سهيلي زاده يه درام اساسي وطني از توش در بياره ... ولي جدا سبک نوشتاريت باحاله فقط يه کم طول هر داستانو بيشتر کن اينجوري پيش بره تا پايان دولت دهم طول ميکشه ...
    1 پسندیدن
    پسندیدن IMAN.M2
  27. mohsen3672 آواتار ها
    پول‌های جادویی (قسمت چهارم)

    نوشته شده 3 هفته پیش در 02:45 AM توسط Kasra
    .............داستانی نا تمام.....................
    1 پسندیدن
    پسندیدن ali8075

اکنون ساعت 13:00 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.