تبلیغات در ترفندستان
مشاهده RSS Feed

سرگذشت او

مجموعه داستانهای زمان فراغت

  1. منطقی در پشت دل_12 - ایستگاه آخر

    از قسمت قبل:
    احسان با خنده مسخره و با شیطنت گفت تو مقاله ادرس ایمیل دختره هست ...
    ===============================================
    گفت بیا یه ایمیلی بهش بزنیم ببینیم در چه حاله
    خیلی ساده قبول کردم و با همون خنده ای که بینمون رد و بدل میشد، نشستیم به نوشتن
    -----------
    "سلام
    حالتون خوبه؟ خانواده محترم خوبن؟
    مقاله تون رو توی نت دیدم، خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم ادامه تحصیل دادید.
    خواستم یه حالی بپرسم و......."

    -----------
    ارسال
    ...

    ویرایش‌شده December 1st, 2013 در 14:10 توسط mohsen3672

    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  2. منطقی در پشت دل_11

    از قسمت قبل:
    وقتی در اومدیم و سوار ماشین شدیم، شروع صحبت پدر و مادرم نشونه های خوبی نداشت
    با گفتن این جملات که ...

    ===============================================
    با گفتن این جملات که: "آیا به نظر خودت میتونی با اینا کنار بیای؟!" فهمیدم که نظرشون رو خانواده و سبک زندگی احتمالیشونه.
    میگفتند:
    " شما اهل درس و مشق و ادامه تحصیل و...هستی. زندگیت ساده است و خیلی اهل سفر و گردش نیستی و وو
    ولی اونا همشون بازارین
    اهل تحصیلات و درس
    ...
    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  3. منطقی در پشت دل_10

    سلام
    عمرا داستانو بیاد داشته باشید

    آنچه گذشت

    ------------------------------
    از قسمت قبل:
    وقتی رسیدیم به حوالی شهرشون، تماس گرفتن که خونه نیستن و تو ویلای اطراف شهرن! آدرسو دادن .
    وقتی رسیدیم اونجا...
    ===============================================
    تمام تصورات ذهنی ای که از وضع مالیشون داشتم بهم ریخت.
    من که تا قبلش یه کمی نگران این بودم
    ...
    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  4. منطقی در پشت دل_9

    از قسمت قبل:
    و رفت تو و لحظاتی بعد خانم صالحی(!) اومد بیرون...
    ===============================================
    سلام و علیک
    شوک
    شوک
    و بازم شوک
    هنوز اشتباهی که به بزرگی تمام زندگی بود رو هضم نکرده بودم! میجویدمش ، اما به طرز غیر قابل تحملی تلخ بود، تلخ...
    من: فامیل شما صالحیه؟
    اون: بله، چطور مگه؟
    ...
    تمام ماجرا رو براش تعریف کردم. از سیر تا پیاز شماره گرفتنم از نهاد و تماس های مادر و ...
    در طی تمام
    ...
    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  5. منطقی در پشت دل_8

    از قسمت قبل:
    شیدایی از سرگرفته شد و روزها و ماه ها ادامه پیدا کرد تا...
    ===============================================

    شیدایی از سر گرفته شد و روزها و ماهها ادامه پیدا کرد تا این قصه نافرجام همچون تیغی در گلو مانع چشیدن طعم آرامش باشه.
    من بودم، او بود، ما نبودیم! همیشه تو مدرسه بهمون گفته بودن : من+ تو/او==> ما ! اما نگفته بودن که من + تو/او برای "ما" شدن، به تنهایی کافی نیست! در واقع این فقط یه شرط لازم هست ولی کافی نیست!
    سه سال گذشت!!! ســــــــــــه
    ...

    ویرایش‌شده December 1st, 2013 در 13:59 توسط mohsen3672 (رضای خدا:دی)

    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  6. منطقی در پشت دل_7

    از قسمت قبل:
    چند روز بعد مادرم باهام تماس گرفت و گفت...
    ===============================================
    چند روز بعد مادرم باهام تماس گرفت و گفت که یک هفته وقت خواستن.
    یک هفته ی شیرینی بود، با سرخوشی و انرژی خاصی سپری شد، هر چند هیچی از شیرینیش یادم نمیاد!
    یک هفته بعد مادرم تماس گرفت، والدینش ...
    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  7. منطقی در پشت دل_6

    از قسمت قبل:
    حدود سه ماه گذشت بود و بهار بود....
    ===============================================
    بالاخره تصمیمم رو قطعی کردم.
    یه مقدار فکر کردم و آخرش رفتم دفتر نهاد.
    وقتی که به اون زمان برمیگردم، چیزی نمیبینم جز "منطقی که پشت دل مونده بود"، اتفاقی که در تمام عمرم ازش دوری میکردم! تمام کارهام ...
    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  8. منطقی در پشت دل_5

    از قسمت قبل:
    ناخودآگاه کنجکاو شدم که ببینم مال کدوم دانشکده هست و چی میخونه
    این شد که یه روز نرفتم سر کلاس و ....
    ===============================================
    رفتش تو دانشکده برق و کامپیوتر ...
    برگشتم و با تاخیر به کلاس فیزیک رسیدم
    فردای اون روز وقتی از خوابگاه به سمت دانشکده میرفتم، ...
    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  9. منطقی در پشت دل_4

    از قسمت قبل:
    و پس از کمی گفتگوی حاشیه ای شروع کرد به تعریف کردن داستانی از زندگیش...
    ===============================================
    به روایت حمید:
    وقتی 12 سالم بود، از اون دعوایی های مشهور محل و مدرسه بودم، قیافه مم که از چار فرسخی داد میزد!
    هیکلمم همون موقع از اکثر بچه ها بزرگتر بود. تو ...
    دسته بندی ها
    سرگذشت او
  10. منطقی در پشت دل_3

    از قسمت قبل:
    حمید هم رشته م بود، مصطفی و علی دو تا برقی زرنگ و دوست داشتنی بودن
    و اما حمید یکی از شگفتی های جهان من بود! اون....
    ===============================
    حمید یک همدانی با مرام و اصطلاحا یک جنس اصل و مرغوب بود. با حمید خیلی زود آشنا شده بودم و همین موضوع اونو تبدیل به قدیمیترین ...

    ویرایش‌شده July 20th, 2013 در 18:47 توسط mohsen3672

    دسته بندی ها
    سرگذشت او
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اکنون ساعت 20:02 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.