تبلیغات در ترفندستان
مشاهده RSS Feed

کوچکترین وبلاگ ترفندستان

سلام.
تو این وبلاگ که یواش یواش و به مرور زمان تکمیل میشه ...
شما هـــــــــــــــــمــــــ ـــــــه جور مطلبی می بینید
پس نمیشه گفت موضوع وبلاگ فلان هست تا بخوام راجبش بگم.
نظری هم دارید بفرمایید که خوشحال می شم
___________

همیشه هم یه جور نیست...

امتیاز ها: 1 رای ها, 5.00 متوسط.
سلام.
خوب باشید ایشالله. ( بالاخره بعد چند سال فهمیدم که این واژه خوب باشید ایشالله از احوال پرسی بهتره :دی. ).

یه روزایی هست که سختی میکشی همراه با درد. حالا هر کی از یه طریق. یکی کاری یکی درسی یکی عشقی و...

اما روز های بد میره، ولی روز های خوب رو میشه موندگار کرد.
می خوام با یه مثال از خودم روشن ترتون کنم:
___________________________

یه زمان، خیلی خیلی دور و می گم. همیشه یه حس استرس و ترس داشتم. یعنی اوضاع طوری بود که این ترس و استرس می اومد سراغم.

بعضی وقت ها از رابطه بود با آدم دیگه بعضی وقت ها از مدرسه و...

هیچ وقت فکر نمی کردم اوضاع و احوالم بهتر بشه، هیج وقت.

چون اون مدلی بودم دیگه. همون طور که الان شادی و انرژیم کم نمیشه اون موقع هم استرس و ترسم کم نمی شد.

هر روز با استرس بلند میشدم و شبش هم با استرس می خوابیدم.

خلاصه گذشت و گذشت تا این که ما درس و مدرسه رو طلاق دادیم و فردای همون روز به زور پدر رفتیم سر کار پیش بابامون.

من چون اون موقعه پسر صاحب کار بودم زیاد فشار کاری روم نبود و خب بخاطر همین که فشار کاری روم نبود پولی هم که به عنوان حقوق می گرفتم آش دهن سوزی نبود. در حد همون روز مرگی خرج می شد و می رفت.

بعد یه مدت دیدم نه اینجوری نمیشه یه ذره نقش خودم و پر رنگ تر کردم تا بلکه این حقوق هم یه فرقی بکنه که البته فرقی کرد اما بازم منو راضی نمی کرد.
--

اونجا تو محل کار اوج استرس و خفتی بود که میکشیدم تو زندگی.

چون کارمون جوری بود که فقط دهن کارگر سرویس میشد و صاحب ار همیشه راحت بود و دست به سیاه سفید نمیزد و خوش حال بود.

ما هم تو کار با، بابامون رابطه پسر پدری نداشتیم کارگر و صاحب کاری داشتیم.

5 سال اونجا بودم، چه روز های گند و مزخرفی بود واقعاً اما 2 سال آخر و خودم با اراده خودم اونجا مونده بودم چون سختی کارش واقعاً آدم و پخته می کرد.

سر و کله زدن با آدم های جور وا ( با ؟ ) جور، سره یه قرون دو زار چونه زدن و سره کله زدن.

اما همیشه یه چیز رو مخ من بود.

من چون نقش یه کارگر ساده رو اونجا داشتم همیشه تیپمم تیپ کارگری بود. شلوار پارچه ای روغنی و کثــــیف پیرهنه پاره پوره. جوراب های سیاه. ( خدا رو شکر ما مشکل مالی نداشتیم ولی خب اصلاً دوست نداشتم چشمم به بابام باشه تا نظری به ما کنه و پول بده. همیشه دوست داشتم اگه خودم عرضه دارم پول در بیارم اگه ندارم که هیچ برم تمرین مردن کنم. )

ما کارمون خرید و فروش فلزات رنگین بود ( منظور از ما یعنی بابام ) کار من که کارگری بود اونجا با خالی کردن و بار زدن و بار پاک کردن و تمیز کردن و زمین و جارو زدن و این جور چیز ها . ( هیچ وقت از گفتن کارم خجالت و ترسی نداشتم و فکر نمی کنم هم هیچ وقت داشته باشم). صاحب کار ما وقتی با مشتری های دیگه مبادله می کرد یعنی این که روز های سخت ما دارن میان.
تو سرمای زمستون با همه جور پوشیدنی های گرم خودمون رو می پوشوندیم اما بازم سرد بود واقعاً یه دستکش دستمون می کردیم که بارون و برف می رفت توش و خیس و لچ آب می شد روغنش می شست رو دست و صورت بارون هم م یخورد بهش شبیح دراکولا ها می شدم.

یا وقت هایی که می خواستیم بار بفروشیم خریدار های بار ها می گفتن تو ( من ) بار بزن پولی که م یخواییم به کارگر ها بدیم به تو میدیم.

خب این ها پول های اضافی بود که علاوه بر حقوق می گرفتم و خیلی خوشحالم می کرد.

بار و که می زدیم تموم میشد طرف 500 تومن یا 1000 تومن میداد. ( در صورتی که اگه م یخواست کارگر از بیرون بگیره مثلاً باید 10-12 هزار تومن میداد ) . من یهو شوکه میشدم و آب سرد ریخته میشد روم. اما خب اون موقعه من زیاد رو نداشتم و با یه لبخند و دست شما درد نکنه تموم می شد ( تازده ما 2 تا کارگر بودیم یکی هم کارگر اصلیمون بود باید با اون نصف می کردیم. ) یعنی اون 500 میشد 250 تومن.
ولی خب بازم پول بود.

تو گاراژ ما یه سکویی بود من همیشه اوقات بیکاری که زیاد هم نبود همیشه یه چایی می ریختم و بدو بدو میرفتم سمت اون سکو و میشستم و میرفتم تو فکر.

تو فکر این که آخرش منم میشم یکی مثل بابام یا یکی مثله اون کارگره که اون ته ؟ ( البته بگم آ اصلاً به قشر کارگر توهین نمی کنم حتی با چشم دیگه هم نگاه نمی کنم من خودم یه عمری کارگر بودم و افتخار هم می کنم. ) اما از لحاظ مادی نمی خواستم تو قشر کارگر باشم. چون رویاهای من کم کمش و کوچیک کوچیکش بالای 1 میلیارد هزینش بود و خب با کارگری نمی شه به همچین چیزی رسید.

خلاصه هر بار که وقت بود به این موضوع ها فکر می کردم. که چی میشه و چی کار باید بکنم و این حرف آ.

تا این که کلاً تو اون صنف همه سرشون یه مقداری خلوت شده بود و من صبح ها میرفتم قهوه خونه یه املت یا قلیونی میزدم.

با همون لباس های پاره پوره.

اما یه جمله بود که همیشه به لباس هام تو راه می گفتم ( پیاده می رفتم تاقهوه خونهه)، همیشه می گفتم یه روز دلم براتون تنگ میشه. یه روز میزارمتون کنار ( دور نه ها، کنار ). تا همیشه یادم باشه این روز ها چطور گذشت. سرما و گرما و کثیفی هاش.

هر روز این جمله رو می گفتم . ( الان هم همون لباس های پاره پوره رو دارم ).

تا این که سره یه سری مسائل ( دعوا با مشتری های پولدار پر رو ) بابام من و دک کرد از اونجا و گفت تو این کار نباید غرور داشته باشی و هر چی مشتری گفت با خنده و آرامش رد کنی.

من خب خدای آرامشم اما بعضی جاها نمیشه واقعاً یا من بلد نیستم. سره همین دعوا ها و کتک کاری ها ما رو خط زدن.

نشستیم تو خونه و شروع کردیم از جیب خوردن به مدت 3-4 ماه فکر کنم. و پولمون هم ته کشید.
_________

نمی گم نا امید شده بودم به کل اما بعضی وقت ها فکرم درگیر می شد که چه کنم ؟؟ کارگری جای دیگه ؟؟ برم آشتی کننون پیش بابام ؟ برم مسافر کشی ؟ ( همون روز ها بابام می گفت بیا برات وانت بخرم برو بار کشی- که من دیگه در آمد یه قرون دو زار نمی خواستم. ) بی کاری رو ترجیح می دادم ( چون حسی بود که می گفت درست میشه ).

چون تو یه مجله خونده بودم که یه روز یه بنده خدایی میره پیش یع عالمی میگه:
عالم، این روز ها سخت می گذره.
عالم بهش می گه درسته.
این روزهائه سخت، میگذره.

من همین که این جمله رو خوندم نمی دونم چی شد که کلی انرژی مثبت بهم تزریق شد.

بعد اون جمله و این ها 2 هفته ای گذشت .

تا یکی از دوستان گفت می خواد درباره کاری صحبت کنه .

رفتیم سره قرار و 5 نفر بودیم. صحبت کرد و گفت این طوریه و اون طوریه.

خلاصه به هر طریقی بود اون کار رو راه انداختیم و ریسک هم بود شاید می شد شاید هم نمی شد.

اما راش انداختیم.

خدا رو شکر خوب هم بود و گرفت. من به شخصه تونستم نفسی بکشم.

حالا 2 سال از اون اخراج من میگذره، یعنی روز های سخت میگذره.
____________________

اگه سختی دارید تو زندگی اگه گیر کرده و هیچ تکونی نمی خوره . امید رو از دست ندید.

یه روزی که اصلاً انتظار ندارید همه چیز باب میل شما میشه و اون طور که دوست دارید می چرخه اما به شرط این که امید داشته باشید.

الان که کفتم امید یاد دیالوگ یه سریالی افتادم که چند وقت پیش تو فــیس بـوک گذاشته بودم. بخونید ضرر نداره.

قسمت آخر فصل 3 سریال Person of Interest ریشه میگه که :
تو ديگه يه مرد آزاد نيستي، "هارولد
تو فقط يه شماره اي
ما ديگه الان بايد اين شماره ها بشيم
و اگه نشيم،يدامون ميکنن
و ميکُشنمون
متأسفم "هارولد
ميدونم اين کافي نيست
آدماي زيادي ميميرن
آدمايي که شايد ميتونستن کمک کنن
همه چي داره عوض ميشه
نميدونم بهتر ميشه يا نه
ولي ميدونم که بدتر ميشه
ولي دستگاه ازم خواست بهت يه چيزي بگم
قبل از اينکه از هم جدا بشيم
تو يه بار به "جان" گفتي که تنها نکته اي که جعبه ي "پاندورا" داره اينه که وقتي بازش ميکني ديگه نميتوني ببنديش ازم خواست بهت يادآوري کنم که داستان چطوري تموم ميشه.
وقتي همه چي تموم ميشه و وقتي که بدترين اتفاق ها افتاده هنوز يه چيز ديگه توي جعبه ي "پاندورا" باقي مونده...
اميد

_________________
حالا جعبه پاندورا چیه:
در افسانه های یونان باستان آورده شده که اولین زن بشر شخصی به نام پاندورا بوده که توسط خدایان به عنوان یک نفرین و طلسم برای زئوس و افرادش فرستاده شده است . در مراسم ازدواج پاندورا به عنوان هدیه , به او یک جعبه داده میشود و از او میخواهند که این جعبه را به هیچ وجه باز نکند . اما کنجکاوی پاندورا باعث میشه که او جعبه رو باز کنه و هشت شیطان مرگبار رو وارد این جهان کنه . هفت شیطان اول همان گناهان هفت گانه آورده شده در تاریخ یونان باستان هستند اما مورد آخر یک گناه نبود . مورد آخر امید بود که پاندورا تلاش کرد که این مورد رو برای خودش در جعبه نگه داره تا همیشه با امید به آینده نگاه کنه . در زمان حال استفاده از اصطلاح باز کردن جعبه پاندورا نشان از موقعیتی داره که فرد مورد نظر کنترلی روی اون نداره و نمیتونه جلوشو بگیره اما به آینده امیدوار هست و به این امید زندگی میکنه که اوضاع رو تغییر بده
_________

آره اینجوریاست.
شبتون خوش

ویرایش‌شده May 22nd, 2014 در 00:45 توسط mrgladiyator

برچسب ها: روز های سخت
دسته بندی ها
خاطره نویسی

نظرات

  1. foofool آواتار ها
    آقا مجید همیشه یه مثبت اندیشی خاصی تو بلاگهاتون به چشم میخوره
    بوی امید میدن
    ممنونم
    موفق باشین تو کار و انشاءالله یکی از همین روزای غیرقابل انتظار به آرزوهاتون برسین
    1 پسندیدن
    پسندیدن chio
  2. chio آواتار ها
    چاکر داش مجید
    مثل همیشه بیست
    دمت گرم میشینی تایپ میکنی
    راستی داداشی قهری عکس از پشت سرت گذاشتی؟
    خوش باشی
    1 پسندیدن
    پسندیدن foofool
    ویرایش‌شده May 22nd, 2014 در 18:48 توسط chio
  3. mrgladiyator آواتار ها
    آقا مجید همیشه یه مثبت اندیشی خاصی تو بلاگهاتون به چشم میخوره
    بوی امید میدن
    ممنونم
    موفق باشین تو کار و انشاءالله یکی از همین روزای غیرقابل انتظار به آرزوهاتون برسین
    مـــــــرســـی. همچنین شما :X

    مثل همیشه بیست
    دمت گرم میشینی تایپ میکنی
    دم شما بیشتر گرم که میشینی می خونی.

    راستی داداشی قهری عکس از پشت سرت گذاشتی؟
    نه :دی.
    یه چییزی رو دارم نگاه می کنم با دقت :دی.
    2 پسندیدن
    پسندیدن foofool, chio
  4. Hamzeh_rfj آواتار ها
    چند بار اومدم تو وبلاگت که بخونم ، میدونستم یه چیز خوب نوشتی مثل همیشه ولی توان خوندن رو نداشتم
    تا الان که به خاطر سر وصدا از خواب بیدار شدم و اومدم پای نت
    صاف اومدم تو وبلاگت که بخونم!
    اما باز خواستم بزنم بیرون چون مطلب بلند بود !
    جالب کجاس که نت قطع شد و من توان اینکه برم صفحه ی دیگه ای رو دیگه نداشتم

    نشستم خوندم و دیدم عه عه عه ! چقدر آشناس این سرگذشت !

    واقعا تنها چیزی که آدم ها رو زنده نگه میداره امیده
    گاهی زنده ان ! نفس میکشن و راه میرن ولی هیچ فرقی با مرده ها ندارن چون امیدی به قدم بعدی که ور میدارن ندارن چه برسه به آینده ای روشن

    مرسی که مارو با تجربیاتت شریک میکنی
    2 پسندیدن
    پسندیدن chio, Afshin_R
  5. mrgladiyator آواتار ها
    مرسی که مارو با تجربیاتت شریک میکنی
    یه عالمه چاکرتیم.
    0 پسندیدن
  6. chio آواتار ها
    نه :دی.
    یه چییزی رو دارم نگاه می کنم با دقت :دی.
    خوشم میاد ادم با دقتی هستی و از همه مهمتر شاد"به گفته اقا مجید:همون طور که الان شادی و انرژیم کم نمیشه اون موقع هم استرس و ترسم کم نمی شد."
    1 پسندیدن
    پسندیدن foofool
  7. mrgladiyator آواتار ها
    1 پسندیدن
    پسندیدن chio
  8. IMAN.M2 آواتار ها
    زندگی سخت نیس ادما بی عرضه ان :\
    0 پسندیدن
  9. mrgladiyator آواتار ها
    ایشالله که همینطور باشه
    2 پسندیدن
  10. IMAN.M2 آواتار ها


    ( : Toam Eyne Mani Valy Ba Tafavote Bishrar
    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده May 23rd, 2014 در 23:15 توسط IMAN.M2
  11. Kasra آواتار ها
    آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.
    1 پسندیدن
    پسندیدن Afshin_R
  12. mrgladiyator آواتار ها
    0 پسندیدن
  13. سید عباس حسینی آواتار ها
    عالی بود.....
    0 پسندیدن
  14. Afshin_R آواتار ها
    ممنونتم مجید...
    0 پسندیدن
  15. mrgladiyator آواتار ها
    0 پسندیدن

اکنون ساعت 16:12 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.