تبلیغات در ترفندستان
مشاهده RSS Feed

fara.

خدا سلام رساند و گفت

امتیاز ها: 1 رای ها, 5.00 متوسط.
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.


فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

از نوشته های عرفان نظر آهاری
0 پسندیدن
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

  1. Hamzeh_rfj آواتار ها
    تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!


    پاینده باد خاک ایران ما ..........


    بسیار زیبا بود
    0 پسندیدن
  2. Prince Of Silence آواتار ها
    زیبا بود
    0 پسندیدن
  3. black-fish آواتار ها
    قشنگ بود دست شما درد نکنه

    و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
    من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
    او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
    0 پسندیدن
  4. fara. آواتار ها
    ممنون برای نظرات
    و امیدوارم تعداد بیشتری مطلب را خونده باشند
    چون به نظرم بسیار زیباست
    0 پسندیدن
  5. jeminiv آواتار ها
    زيبا بود.
    مرسي.
    0 پسندیدن
  6. fara. آواتار ها
    دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
    توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
    شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
    انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
    جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
    از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
    ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
    با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
    به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
    تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
    آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
    و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .
    0 پسندیدن
  7. purya rj آواتار ها
    0 پسندیدن
  8. fara. آواتار ها
    تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري

    از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...


    زمين‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنين‌ مي‌خواهد، پس‌ زمين‌ از بهشت‌ بهتر است.
    خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌اي‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ مي‌رساند، از زمين‌ مي‌گذرد، از زميني‌ آكنده‌ از شر و خير، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق‌ و صواب‌ پيروز شد، تو بازخواهي‌ گشت. وگرنه...
    و فرشته‌ها هم‌ گريستند.
    اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمي‌توانست‌ برود. انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. مي‌ترسيد و مردد بود.
    و آن‌ وقت‌ خدا چيزي‌ به‌ انسان‌ داد. چيزي‌ كه‌ هستي‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غطبه‌ واداشت.
    انسان‌ دست‌هايش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختيار» داد.
    خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زيرا كه‌ تو براي‌ انتخاب‌ كردن‌ آفريده‌ شدي. برو و بهترين‌ را برگزين‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزيدن‌ توست.
    عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين‌ را برگزيني.
    و آنگاه‌ انسان‌ زمين‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوري‌ را.
    و اين‌ آغاز انسان‌ بود.

    عرفان نظر آهاری
    0 پسندیدن
  9. fara. آواتار ها
    امروز چند بار اشتباه کردم؟

    مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

    حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.
    تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.
    تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
    تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
    تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
    خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.
    عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  10. Hamzeh_rfj آواتار ها
    0 پسندیدن
  11. black-fish آواتار ها
    توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
    شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
    انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
    و آنگاه‌ انسان‌ زمين‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوري‌ را.
    و اين‌ آغاز انسان‌ بود.
    تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
    تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
    تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
    ممنون بازم ادامه بدید
    0 پسندیدن
  12. fara. آواتار ها
    ممنون بازم ادامه بدید
    ممنون که مطالب را میخونید
    حتما . ادامه میدم
    .................................................. ..............................
    زلیخا عشق نمی داند

    زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
    زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
    این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
    پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
    قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
    است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
    زیبایی همه از یوسف است .
    زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
    نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
    قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
    تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
    دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
    بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
    و زلیخا از قصه بیرون رفت .

    ***
    خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
    پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
    قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
    زلیخا برگرد!

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  13. fara. آواتار ها
    2روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است.

    تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

    پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سکوت کرد.

    به پرو پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقي است. بيا لااقل اين يک روز را زندگي کن.

    لا به لاي هق هقش گفت: اما با يک روز ... با يک روز چه مي توان کرد؟ ...

    خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد.

    آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن.

    او مات و مبهوت به زندگي نگاه مي کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند. مي ترسيد راه برود. مي ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم.

    آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بردود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ...

    او در آن روز آسمانخراشي بنا نکرد، زميني مالک نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...

    اما در همان يک روز دست بر پوست درختي کشيد، روي چمن خوابيد، کفشدوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

    او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او در گذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  14. Hamzeh_rfj آواتار ها
    فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده خداییش حال کردم
    0 پسندیدن
  15. nextslit آواتار ها
    0 پسندیدن
  16. fara. آواتار ها
    و دقيانوسي كه منم

    دلم، برخاستني به ناگاه مي خواهد و گريختني گرامي از سرِ فرياد. دلم غاري مي خواهد و خوابي سيصد ساله و ياراني جوانمرد.مي خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كي برمي آيد و كي فرو مي شود...

    و ندانم كه كدامين قرن از پي كدام قرن مي گذرد.
    و كاش چشم كه باز مي كردم، دقيانوسي ديگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
    من آدمي هزار ساله ام كه هزاران بار گريخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام،‌ دقيانوسي نيز با من آمده است.من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به كار من نمي آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسي كه در پيراهن من نَفَس مي كشد و با چشم هاي من به نظاره مي‌نشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پي من مي آيند، نه در راهها كه در رگهاي من مي دوند.
    چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
    نه، اي خداي خواب‌هاي معرفت و غارهاي تنهايي، من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابي به بيداري نخواهد رسيد.
    فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بي زره و بي شمشير و بي كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگي نبرد آدمي است و دقيانوس خود.

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  17. fara. آواتار ها
    آرش و كمان عشق

    آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْ‌آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.


    كمانش دلش بود و تيرش عشق.
    بهْ‌آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.
    آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
    آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
    بهْ‌آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.
    آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
    و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.
    و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود.
    هيچ كس اما نمي داند كه اگر بهْ‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  18. Hamzeh_rfj آواتار ها
    خداییش اول دس مریضا خود فارا و بعد عرفان

    نوشته ها ش خیلی جالبه حال کردیم
    0 پسندیدن
  19. badrang آواتار ها
    جالب و زیبا بود.
    0 پسندیدن
  20. fara. آواتار ها
    خدايم لابه‌لاي توفان بود

    پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.
    غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها!
    پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.
    دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
    پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد.
    دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
    پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!
    دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نيست.
    پسر نوح گفت:‌ به اين درخت نگاه كن. به شاخه‌هايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...
    من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آسانی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل!
    پسر نوح اين را گفت و رفت: دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري اش را سزاوار بودم؟!


    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  21. Hamzeh_rfj آواتار ها
    خدا سلام رساند و گفت حتما این مطالب رو بخوانید
    0 پسندیدن
  22. fara. آواتار ها
    دستخط خدا



    از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.
    از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین جنگها اما همین است.جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.
    از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود.و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
    آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.آیینه ها اما دروغ می گویند.دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند،زیبایش می کند.
    ***
    جوانی بهایی ست که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد،کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!
    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده September 17th, 2009 در 10:27 توسط fara.
  23. fara. آواتار ها
    عاشقاني‌ كه‌ پيش‌ از من‌ گريستند

    ماهي‌ كوچك‌ دچار آبي‌ بيكران‌ بود.
    آرزويش‌ همه‌ اين‌ بود كه‌ روزي‌ به‌ دريا برسد.
    و هزار و يك‌ گره‌ آن‌ را باز كند و چه‌ سخت‌ است‌ وقتي‌ كه‌ ماهي‌ كوچك‌ عاشق‌ شود. عاشق‌ درياي‌ بزرگ.
    ماهي‌ هميشه‌ و همه‌ جا دنبال‌ دريا مي‌گشت، اما پيدايش‌ نمي‌كرد.
    هر روز و هر شب‌ مي‌رفت، اما به‌ دريا نمي‌رسيد. كجا بود اين‌ درياي‌ مرموز گمشده‌ پنهان‌ كه‌ هر چه‌ پيش‌تر مي‌گشت، گم‌تر مي‌شد و هر چه‌ كه‌ مي‌رفت، دورتر.ماهي‌ مدام‌ مي‌گريست، از دوري‌ و از دلتنگي. و در اشك‌ و دل‌تنگي‌اش‌ غوطه‌ مي‌خورد.
    هميشه‌ با خود مي‌گفت: اينجا سرزمين‌ اشك‌هاست. اشك‌ عاشقاني‌ كه‌ پيش‌ از من‌ گريسته‌اند، چون‌ هيچ‌ وقت‌ دريا را نديدند.
    و فكر مي‌كرد شايد جايي‌ دور از اين‌ قطره‌هاي‌ شور حزن‌انگيز دريا منتظر است.
    ماهي‌ يك‌ عمر گريست‌ و در اشك‌هاي‌ خود غرق‌ شد و مُرد، اما هيچ‌ وقت‌ نفهميد كه‌ دريا همان‌ بود كه‌ عمري‌ در آن‌ غوطه‌ مي‌خورد.
    قصه‌ كه‌ به‌ اينجا رسيد، آدم‌ گفت: ماهي‌ در آب‌ بود و نمي‌دانست، شايد آدمي‌ هم‌ با خداست‌ و نمي‌داند.
    و شايد آن‌ دوري‌ كه‌ عمري‌ از آن‌ دم‌ زديم، تنها يك‌ اشتباه‌ باشد.
    آن‌ وقت‌ لبخند زد. خوشبختي‌ از راه‌ رسيد و بهشت‌ همان‌ دم‌ برپا شد.
    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  24. fara. آواتار ها
    تنهايي، تنها دارايي‌ آدم‌ها


    نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.
    هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد.
    و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست. كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.
    او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.
    سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟
    اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
    از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
    از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود.
    و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.
    او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي.
    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  25. fara. آواتار ها
    خورشيد از دستش‌ افتاد


    پيش‌ از آن‌ كه‌ انسان‌ پا بر زمين‌ بگذارد، خدا تكه‌اي‌ خورشيد و پاره‌اي‌ ابر به‌ او داد و فرمود: آي، اي‌ انسان‌ زندگي‌ كن‌ و بدان‌ كه‌ در آزمون‌ زندگي‌ اين‌ ابر و اين‌ خورشيد فراوان‌ به‌ كارت‌ مي‌آيد.
    انسان‌ نفهميد كه‌ خدا چه‌ مي‌گويد، پس‌ از خدا خواست‌ تا گره‌ ندانستنش‌ را قدري‌ باز كند.
    خداوند گفت: اين‌ ابر و اين‌ خورشيد ابزار كفر و ايمان‌ توست.
    زمين‌ من‌ آكنده‌ از حق‌ و باطل‌ است، اما اگر حق‌ را ديدي، خورشيدت‌ را به‌ در بكش، تا آشكارش‌ كني؛ آن‌گاه‌ مؤ‌من‌ خواهي‌ بود. اما اگر حق‌ را بپوشاني، نامت‌ در زمره‌ كافران‌ خواهد آمد.
    انسان‌ گفت: من‌ جز براي‌ روشنگري‌ به‌ زمين‌ نمي‌روم‌ و مي‌دانم‌ اين‌ ابر هيچ‌گاه‌ به‌ كارم‌ نخواهد آمد.
    ***
    انسان‌ به‌ دنيا آمد، اما هرگاه‌ حق‌ را پيشاروي‌ خود ديد، چنان‌ هراسيد كه‌ خورشيد از دستش‌ افتاد. حق‌ تلخ‌ بود، حق‌ دشوار بود و ناگوار. حق‌ سخت‌ و سنگين‌ بود. انسان‌ حق‌ را تاب‌ نياورد.
    پس‌ هر بار كه‌ با حقي‌ رويارو شد، آن‌ را پوشاند، تا زيستنش‌ را آسان‌ كند.
    فرشته‌ها مي‌گريستند و مي‌گفتند: حق‌ را نپوشان، حق‌ را نپوشان. اين‌ كفر است.
    اما انسان‌ هزاران‌ سال‌ بود كه‌ صداي‌ هيچ‌ فرشته‌اي‌ را نمي‌شنيد.
    انسان‌ كفران‌ كرد و كفر ورزيد و جهان‌ را ابرهاي‌ كفر او پوشاند.
    ***
    انسان‌ به‌ نزد خدا بازخواهد گشت. اما روز واپسين‌ او «يوم‌الحسره» نام‌ دارد.
    و خدا خواهد گفت: قسم‌ به‌ زمان‌ كه‌ زيان‌ كردي، حق‌ نام‌ ديگر من‌ بود.
    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  26. black-fish آواتار ها
    فرشته‌ها مي‌گريستند و مي‌گفتند: حق‌ را نپوشان، حق‌ را نپوشان. اين‌ كفر است.
    اما انسان‌ هزاران‌ سال‌ بود كه‌ صداي‌ هيچ‌ فرشته‌اي‌ را نمي‌شنيد.
    اما اما...انسان!!
    0 پسندیدن
  27. fara. آواتار ها



    روی تخته سیاه جهان


    زنگ خورد
    ناظم صبح آمد سر صف
    توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:
    باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد
    و کتاب شب پیش را
    ماه
    با خودش برد.

    آی خورشید
    روی این آسمان
    روی تخته سیاه جهان
    با گچ نور بنویس:
    زیر این گنبد گرد و کور و کبود
    آدمی زاد هرگز
    دانش آموز خوبی نبود.

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  28. fara. آواتار ها
    زمین ایمان آورد و جهان سبز شد


    زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
    خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
    من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
    تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
    اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
    پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
    و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
    نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  29. fara. آواتار ها
    دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

    وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
    راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

    دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
    و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
    من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
    بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
    پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
    اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
    آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
    ***
    وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
    عرفان نظر آهاری
    0 پسندیدن
  30. fara. آواتار ها
    جواني مقدس

    كاش لغت نامه اي بود و آدم مي توانست معني جواني را توي آن پيدا كند. آن وقت شايد واقعا مي فهميدم كه آيا اين جواني همان چيزي است كه به شناسنامه آدم ها سنجاق شده است يا يك جور ميراث است كه بعضي ها آن را به ارث مي برند و بعضي ها از آن محروم اند.

    كاش مي فهميدم كه آيا جواني را مي شود خريد و مي شود قرض كرد و مي شود از جايي جفت و جورش كرد يا نه!
    شايد هم جواني يك جور جهان بيني است، يك نوع تئوري و يك گونه از تفكر، كه ربطي هم به سن و سال آدم ها ندارد.
    شايد هم به قول قديمي ها، شعبه اي از جنون است و دوره بي تجربگي است و زمان خيالات خام و خواسته هاي بسيار و آرزوهاي دور و دراز.
    مادربزرگ مي گفت: جواني يك جور مُد است! قديم ها جواني مد نبود، آدم ها چند سالي بچه بودند و بعد به چشم بر هم زدني پير مي شدند.
    كسي وقت نداشت جواني كند!
    دنيا جاي عجيبي است و آدم ها و تعاريف و اتفاق هايش از آن هم عجيب تر! به خودم مي گويم من حتما جوانم. اگر جواني به شناسنامه ربط داشته باشد، من جوانم. اگر ميراثي باشد، آن را به ارث برده ام. اگر دارايي باشد، آن را دارم. اگر جهان بيني و تفكر هم باشد، من، هم جوانانه مي بينم و هم جوانانه فكر مي كنم.
    اما همين كه از خانه پا بيرون مي گذارم، مطمئن مي شوم كه اشتباه كرده ام! بين آن جواني كه من فكر مي كنم با اين جواني كه عمل مي شود، زمين تا آسمان فاصله است.
    به كلاس كه مي روم دلم خوش است كه با دانشجويانم هم نسل ام و شايد هم سن وسال. فكر مي كنم ما چقدر به هم شبيه ايم. چشم هايمان مثل هم مي بيند و گوش هايمان مثل هم مي شنود و قلب هايمان مثل هم مي تپد.
    آن وقت با قلبم كلمه درست مي كنم و با روحم جمله مي سازم و با عشقم سطرسطر و صفحه به صفحه پرواز مي كنم، و آن قدر روح و قلب و عشق مي بخشم كه نزديك است تمام شوم.
    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  31. sunlight_sky آواتار ها
    0 پسندیدن
  32. fara. آواتار ها
    خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

    جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

    خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
    شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
    شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
    و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
    ***
    اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
    شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
    ***
    حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
    چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
    چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
    وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
    خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
    خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
    خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
    ***
    حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
    خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

    عرفان نظر آهاری
    0 پسندیدن
  33. sunlight_sky آواتار ها
    حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
    0 پسندیدن
  34. black-fish آواتار ها
    و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
    خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
    0 پسندیدن
  35. fara. آواتار ها
    خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد

    قلب‌ دختر از عشق‌ بود، پاهايش‌ از استواري‌ و دست‌هايش‌ از دعا. اما شيطان از عشق‌ و استواري‌ و دعا متنفر بود.پس‌ كيسه‌ شرارتش‌ را گشود و محكم‌ترين‌ ريسمانش‌ را به‌ در كشيد. ريسمان‌ نااميدي‌ را.
    نااميدي‌ را دور زندگي‌ دختر پيچيد، دور قلب‌ و استواري‌ و دعاهايش. نااميدي‌ پيله‌اي‌ شد و دختر، كرم‌ كوچك‌ ناتواني.
    خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد، تا كلاف‌ نااميدي‌ را باز كنند، اما دختر به‌ فرشته‌ها كمك‌ نمي‌كرد. دختر پيله‌ گره‌ گره‌اش‌ را چسبيده‌ بود و مي‌گفت: نه، باز نمي‌شود. هيچ‌ وقت‌ باز نمي‌شود.
    شيطان‌ مي‌خنديد و دور كلاف‌ نااميدي‌ مي‌چرخيد. شيطان‌ بود كه‌ مي‌گفت: نه، باز نمي‌شود، هيچ‌ وقت‌ باز نمي‌شود.
    خدا پروانه‌اي‌ را فرستاد، تا پيامي‌ را به‌ دختر برساند.
    پروانه‌ بر شانه‌هاي‌ رنجور دختر نشست‌ و دختر به‌ ياد آورد كه‌ اين‌ پروانه‌ نيز زماني‌ كرم‌ كوچكي‌ بود گرفتار در پيله‌اي. اما اگر كرمي‌ مي‌تواند از پيله‌اش‌ به‌ درآيد، پس‌ انسان‌ نيز مي‌تواند.
    خدا گفت: نخستين‌ گره‌ را تو باز كن‌ تا فرشته‌ها گره‌هاي‌ ديگر را.
    دختر نخستين‌ گره‌ را باز كرد...
    و ديري‌ نگذشت‌ كه‌ ديگر نه‌ گره‌اي‌ بود و نه‌ پيله‌ و نه‌ كلافي.
    هنگامي‌ كه‌ دختر از پيله‌ نااميدي‌ به‌ درآمد، شيطان‌ مدت‌ها بود كه‌ گريخته‌ بود.
    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  36. sunlight_sky آواتار ها
    خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد، تا كلاف‌ نااميدي‌ را باز كنند، اما دختر به‌ فرشته‌ها كمك‌ نمي‌كرد.
    این همون مثبت اندیشیه ، باید فکر کنی ،تلاش کنی،ایمان داشته باشی
    تا به هدف برسی .
    مرسی فارا جان
    0 پسندیدن
  37. fara. آواتار ها
    شايد او رابعه بود




    او رابعه است، او كه شبانه روزي هزار ركعت نماز مي گزارد. روزها همه به روزه است و شب ها بيدار و سر به سجده. او رابعه است وقتي چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغي مي كند و تا صبح دستش روشن است. او همان است كه سجاده بر هوا مي اندازد و به كوه که مي رود، آهوان و نخجيران و گوران به او تقرب مي جويند.حالا تو مي خواهي به خواستگاري او بروي، به خواستگاري رابعه! هرگز، هرگز، تن نخواهد داد. كه هزار سال او را گفتند چرا شوهر نكني؟ گفت: سه چيز از شما بپرسم مرا جواب دهيد تا فرمان شما كنم.
    اول آن كه در وقت مرگ، ايمان به سلامت خواهم برد، يا نه؟ دوم آن كه در آن وقت كه نامه ها به دست بندگان دهند. نامه ام را به دست راست خواهند داد، يا نه؟ و سوم آن كه در آن ساعت كه جماعتي را از دست راست مي برند و جماعتي را از دست چپ، مرا از كدام سو خواهند برد؟ گفتند: ما نمي دانيم. گفت:‌ اكنون اين چنين كسي كه اين ماتم در پيش دارد، چگونه پرواي عروس شدن دارد!
    اما او به خواستگاري رابعه رفت و رابعه گفت:‌ آري، آري، شوهر مي كنم.
    ـ اما، اي واي رابعه! چه مي كني؟ زهد و رياضت چه مي شود؟ گوشه گيري هزار ساله ات؟ دامنت به زندگي مي گيرد و آلوده مي شوي.
    رابعه گفت: هزار سال خدا را در حاشيه مي جستم در كنج در خلوت تا اين كه دانستم خدا در ميان است، در ميان زندگي.
    ـ رابعه! اما آيا تو نبودي كه مي گفتي: دل آدمي جاي دو معشوق نيست! خدا كه در دلم آمد هيچ كس را راه نخواهم داد؟
    ـ گفتم و امروز هم مي گويم. پس دلم را به دلي ديگر پيوند مي زنم، تا فراخ تر شود و هر دو را جاي او مي كنم، هر دو دل را.
    ـ رابعه،‌ رابعه، رابعه! اما زندگي جنگ است، به ميدان مي آيي و مجبور مي شوي با وسوسه بجنگي، با هزار شيطان كه در تن زندگي جاري ست. آن گوشه كه تو بودي، آن خلوت كه تو داشتي،‌ امن بود و توبي آن كه بجنگي و زخم برداري و كشته شوي، پيروز بودي.

    رابعه گفت: اما خدا غنيمت است. غنيمتي كه با جنگيدن بايد به دستش بياوري. آن كه نمي جنگد و در كناري مي ماند، سهمي از خدا نمي برد. و هركس بيشتر مبارزه كند، خدايِ بيشتري نصيبش مي شود!
    رابعه عروس شد، رابعه رفت و من ديگر رابعه را نديدم، و ديگر نديدم كه سجاده بر هوا بيندازد و با انگشت آتش روشن كند.
    اما شايد او رابعه بود، آن زن كه از آن كوچه دست در دست دخترش لبخند زنان مي گذشت. شايد او رابعه بود و داشت خدا را از لا‌به‌لاي زندگي ريزه ريزه به در مي‌كشيد.
    شايد او رابعه بود...

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  38. fara. آواتار ها
    قلبم‌ پاي‌كوب‌ خيرگي‌ شد

    نامم‌ «بيوراسب» بود، دارند ده‌ هزار اسب‌ تازي. پدرم‌ مردي‌ گرانمايه‌ بود و خداترس. ديو در من‌ دميد. پدرم‌ را كشتم‌ به‌ آز پادشاهي. و فرمان‌ راندم‌ به‌ تباهي‌ و بيداد. سر و تن‌ به‌ خون‌ آغشتم؛ به‌ خون‌ برنا و پير. ديو، خوان‌سالار من‌ شد...


    از نفرت‌ و خشم‌ خورش‌ مي‌ساخت. و روزي‌ به‌ نيرنگ‌ بر شانه‌هايم‌ بوسه‌ زد. از بوسه‌گاه‌ ديو دو مار سياه‌ برآمدند. و من‌ اژدهايي‌ شدم‌ اهريمني. نيم‌ هيولا و نيم‌ آدمي.
    خوراك‌ مارانم‌ مغز مردمان‌ بود و من‌ در رنجي‌ مدام‌ بودم‌ از ماران‌ رسته‌ بر دوشم. رنجي‌ در هر خفت‌ و خيز.
    ماران‌ هم‌ خونم‌ شدند و ديوان‌ هم‌ خانه‌ام. و من‌ جز به‌ بدآموزي‌ و بدخواهي‌ نزيستم. قلبم‌ پاي‌كوب‌ خيرگي‌ شد و روحم‌ پاره‌پاره‌ سركشي.
    تا آن‌ روز كه‌ آن‌ مرد، آن‌ عامي‌ مرد، سينه‌بند چرمينش‌ را درفشي‌ كرد و بر من‌ شوريد و آن‌ جوان، آن‌ جوان‌ برومند، باگرز گاونشانش، طلسم‌ قصرم‌ را درهم‌ شكست. زيرا كه‌ من‌ همه‌ جادو بودم‌ و طلسم‌ قصرم‌ به‌ نام‌ يزدان‌ نبود.
    مي‌خواستند از پايم‌ درآورند، مي‌خواستند اين‌ پيكر پليد را درهم‌ كوبند، اما تو اي‌ پروردگار اجازه‌شان‌ ندادي. سروش‌ را فرمودي‌ كه‌ بگويد تنها مرا به‌ بند كنند. تنها به‌ بند.
    مرا به‌ دماوند كوه‌ بردند، با كمندي‌ استوار از چرم‌ شير و با ميخ‌هاي‌ گران‌ بر سنگ‌ بستند، به‌ خواري. زيرا كه‌ سزاوار اين‌ بودم.
    و اكنون‌ هزار سال‌ است‌ كه‌ دربندم. در شكاف‌ كوهي‌ در دماوند. و تو اي‌ خداي‌ دماوند مي‌داني‌ كه‌ اين‌ برف‌ نيست‌ كه‌ بر پيشاني‌ اين‌ كوه‌ است. اين‌ اندوه‌ من‌ است. اندوه‌ اين‌ اژدهاك‌ واژگون‌ بخت. اما ديري‌ است‌ اي‌ آفريدگار من، كه‌ ماران‌ من‌ مرده‌اند و ديري‌ است‌ كه‌ تو را به‌ آمرزش‌ خوانده‌ام، هر شام‌ و هر بامداد.
    اي‌ دادگر، اي‌ آمرزگار، اي‌ يزدان‌ پاك.
    آيا روزي‌ مرا خواهي‌ بخشيد؟... نگاه‌ كن‌ ببين‌ اين‌ منم‌ كه‌ در بُن‌ اين‌ سنگ‌ مي‌گريم. اين‌ منم، ضحاك‌ مار دوش.

    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  39. fara. آواتار ها
    هوای بهشت در سینه مان


    دنيا، درياست و ما دائم توي آن دست و پا مي‌زنيم. شنا بلد نيستيم. تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته‌ايم، كاري نمي‌توانيم بكنيم. هي فرو مي‌رويم و فرو مي‌رويم و فروتر.
    هر دلبستگي يك گوي است و ما هر روز دلبسته‌تر مي‌شويم. هر روز سنگين‌تر. هر روز پايين‌تر و اين پايين، تاريكي است و وحشت و بي‌هوايي، اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده‌ايم از بابت آن يك ذره هوايي است كه از بهشت در سينه‌مان جا مانده است.
    دريانوردي به من مي‌گفت: دل بكن و رها كن. اين گوي‌ها را از دست و پايت باز كن كه سنگين شده‌اي. سنگين كه باشي ته نشين مي‌شوي. سبكي را بياموز. سبكي تو را بالا خواهد كشيد.يك گوي باور ديگران است و يك گوي باور خودم. گويي عشق و گويي تعصب و گويي...
    مي‌گويم: نمي‌توانم، كه هر گوي دليلي است بر من، بر بودنم. يك گوي سواد است و آموخته‌ها، يك گوي مكان است و موقعيت و مقام.
    دريانورد مي‌گويد: اما آن كه نمي‌بخشد و نمي‌گذرد و از دست نمي‌دهد، تنها پايين مي‌رود. و حرص، كوسه‌اي است كه آن پايين دريدن آدمي را دندان تيز كرده است.
    پس ببخش و بگذر و از دست بده تا رو بيايي. اگر به اختيار از دست ندهي، به اجبار از تو مي‌گيرند. و تو مي‌داني كه مردگان بر آب مي‌آيند، زيرا آن چه را بايد از دست بدهند، از دست داده‌اند. به اجبار از دست داده‌اند، اما كاش آدمي تا زنده است لذت بي‌تعلقي را تجربه كند.
    دنيا، درياست و آدمي غريق، اما كاش مي‌آموخت كه چگونه بر موج‌هاي دنيا سوار شود.
    دريانورد اين را گفت و بر موجي بالا رفت. چنان به چستي و چالاكي كه گويي دريا اسب است و او سوار كار.
    من اما از حرف‌هاي دريانورد چيزي نياموختم، تنها گويي ديگر ساختم از ترديد و بر پايم آويختم.
    من چنين كردم، تو اما چنان نكن.

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  40. sunlight_sky آواتار ها
    مثل همیشه زیبا و عالی
    مرسی فارا جان
    0 پسندیدن
  41. black-fish آواتار ها
    دنيا، درياست و ما دائم توي آن دست و پا مي‌زنيم. شنا بلد نيستيم. تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته‌ايم، كاري نمي‌توانيم بكنيم. هي فرو مي‌رويم و فرو مي‌رويم و فروتر.
    دنيا، درياست و آدمي غريق، اما كاش مي‌آموخت كه چگونه بر موج‌هاي دنيا سوار شود.
    باز هم ممنون
    0 پسندیدن
  42. fara. آواتار ها
    آن بت، ابراهیم می خواست


    بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
    زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
    زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
    زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
    همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

    او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
    او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
    خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
    هزار سال گذشت. هزاران سال.
    و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
    و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
    زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.

    *
    _ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
    چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
    چگونه چگونه چگونه؟
    خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
    خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
    بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
    و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.

    *
    مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
    و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
    اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  43. fara. آواتار ها
    تو رازي‌ و ما راز


    پرده، اندكي‌ كنار رفت‌ و هزار راز روي‌ زمين‌ ريخت.رازي‌ به‌ اسم‌ درخت، رازي‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازي‌ به‌ اسم‌ انسان.رازي‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ مي‌داني.و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي‌ اين‌ سوي‌ پرده‌ ماند با بهتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ زندگي، كه‌ هر سنگ‌ريزه‌اش‌ به‌ رازي‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌اي‌ رازي‌ مي‌چكيد.
    در اين‌ سوي‌ رازناك‌ پرده، آدميان‌ سه‌ دسته‌ شدند.
    گروهي‌ گفتند: هرگز رازي‌ نبوده، هرگز رازي‌ نيست‌ و رازها را ناديده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز و زندگي‌ زيستند.
    خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت.
    و گروهي‌ ديگر گفتند: رازي‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نيز هست. ما رازها را مي‌گشاييم؛ و مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگي‌ را بگشايند. خدا گفت: توفيق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهيد گرفت. اما بترسيد كه‌ درگشودن‌ همان‌ راز نخستين‌ وابمانيد.
    و گروه‌ سوم‌ اما، سرمايه‌اي‌ جز حيرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازي‌ است‌ و در دل‌ هر راز، رازي.
    جهان‌ راز است‌ و تو رازي‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ بايد كرد و چگونه‌ بايد رفت.
    خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ مي‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد. دستتان‌ را به‌ من‌ بدهيد. آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لاي‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازي‌ گشوده‌ شد.
    و روزي‌ فرشته‌اي‌ در دفتر خود نوشت: زندگي‌ به‌ پايان‌ رسيد.
    و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدميان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولين‌ واماند. و تنها آنان‌ كه‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستي‌ رازناك‌ به‌ سلامت‌ گذشتند.
    دوشنبه، 11 آبانماه 1383

    ‌عرفان‌ نظرآهاري
    .................................................. .......................................
    ممنون از دوستانی که به مطالب توجه دارند
    0 پسندیدن
  44. sunlight_sky آواتار ها
    جهان‌ راز است‌ و تو رازي‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ بايد كرد و چگونه‌ بايد رفت.
    0 پسندیدن
  45. fara. آواتار ها
    بال‌ تازه، دل‌ نو

    سرش‌ قد سر سوزن‌ بود و تنش‌ سياه‌ و كركي. لاي‌ برگ‌هاي‌ درخت‌ توت‌ مي‌لوليد. نه‌ چشمي‌ و نه‌ گوشي. نه‌ بالي‌ و نه‌ پايي. مي‌خورد و مي‌خزيد. و به‌ قدر دو وجب‌ انگشت‌ بسته‌ آدم‌ جلو مي‌رفت...
    زندگي‌ را تا همين‌جا فهميده‌ بود. اما آسوده‌ بود و خوشبخت. دوستانش‌ هم‌ دوستش‌ داشتند. دوستانش؛ كرم‌هاي‌ كوچك‌ خاكي.
    هر از چندن‌ گاهي‌ اما تن‌ لزج‌ و چسبناكش‌ را به‌ شاخه‌اي‌ مي‌چسباند. قدري‌ سكوت‌ و قدري‌ سكون. چيزي‌ در او اتفاق‌ مي‌افتاد. رنجي‌ توي‌ تن‌ كوچكش‌ مي‌پيچيد. دردش‌ مي‌گرفت. ترك‌ مي‌خورد و بيرون‌ مي‌آمد: هر بار تازه‌تر، هر بار محكم‌تر.
    دوستانش‌ اما به‌ او مي‌خنديدند. به‌ شكستنش، به‌ ترك‌ برداشتنش. به‌ درد عميق‌ و رنج‌ اصيلش. و او خجالت‌ مي‌كشيد. دردش‌ را پنهان‌ مي‌كرد و رنجش‌ را. بزرگ‌ شدنش‌ را. رشد كردنش‌ را.
    روزها گذشت‌ و روزي‌ رسيد كه‌ ديگر آن‌چه‌ داشت‌ خوشنودش‌ نمي‌كرد. چيز ديگري‌ مي‌خواست. چيزي‌ افزون. افزونتر از آن‌چه‌ بود. مي‌خواست‌ ديگر شود. ديگرگون. از سر تا به‌ پا و از پا تا به‌ سر. مي‌خواست‌ و خواستنش‌ را به‌ خدا گفت. خدا كمكش‌ كرد، او را در مشت‌ خود گرفت‌ و به‌ او تنيدن‌ آموخت. بافت‌ و بافت‌ و بافت. و تنهايي‌ را به‌ تجربه‌ نشست. و سرانجام‌ روزي‌ پيله‌اش‌ را پاره‌ كرد و ديگر بار به‌ دنيا آمد. با بالي‌ تازه‌ و دلي‌ نو.
    و آن‌ روز، آن‌ روز كه‌ آن‌ كرم‌ كوچك‌ بال‌ گشود و فاصله‌ گرفت‌ و بالا رفت، آن‌ روز كه‌ آن‌ خود كهنه‌اش‌ را دور انداخت، دوستانش‌ نفرينش‌ كردند و دشنامش‌ دادند و فرياد برآوردند كه‌ اين‌ جُرمي‌ نابخشودني‌ است، اين‌ خيانت‌ است‌ اين‌ كه‌ كرمي، پروانه‌ باشد.
    اما تو بگو، او چه‌ بايد مي‌كرد؟
    خاك‌ و خزيدن‌ و خوشبختي‌ يا غربت‌ و خدا و تنهايي!

    ‌عرفان‌ نظرآهاري
    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده November 7th, 2009 در 11:13 توسط fara.
  46. fara. آواتار ها
    خندیدن روی یک وجب اکنون


    اسمش اسکندر نبود،اما دنبال آب حیات می گشت.شنیده بود که خضر،آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند.
    اما از آن خبر ها که شنیده بود حالا هزار سال می گذشت.دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس پشتش رابگردد،نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود.
    حالا او در زمینی زندگی میکرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی.
    و می دانست مرگ را و زندگی را میشود در زمین پیدا کرد،جاودانگی را اما نه.او ولی در جستجوی همین بود،همین جاودانگی که نمی شود پیدایش کرد.
    ***
    از پشت سرکه می رفت ،دیوارهای دیروز بود.از پیش رو اگر می رفت دروازهای بسته فردا.اما او روی یک وجب اکنون اش ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج باروی بلند این زمین بالا رفت.
    برج و بارویی که خشت و گل اش از لحظه است.
    زمان دور تا دور زمین را گرفته بود و هر چیز را ناپایدار و بی دوام می کرد .زمان به همه چیز پایان می داد. واو بیزار بود از زمان و ناپایداری و پایان.
    ***
    او هر روز از دیوارهای زمان بالا میرفت و هربارمایوسانه می افتاد.
    روزی اما بالارفت و بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند.آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش میکرد از دیوارهای زمان بالا بیاید.جاودانگی با التماس دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:دستم را می گیری؟مرا با خودت آن طرف می بری؟آنجا که زمین است و هر چیز زمانی دارد.آنجا که همه چیز پایان می پذیرد؟...
    آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیدهای؟!...
    ***
    او پاسخی نداد و از دیوار زمان باشتاب پایین آمد و رفت و بااشتیاق روی یک وجب اکنون خود ایستاد و بلند بلند خندید.هیچ کس اما نمی دانست او چرا این همه روی اکنون خود می خندد!
    ***
    اسمش اسکندر نبود و از آن پس هرگز در پی آب حیات نگشت!

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  47. sunlight_sky آواتار ها
    0 پسندیدن
  48. black-fish آواتار ها
    0 پسندیدن
  49. fara. آواتار ها
    آنسوی گستاخی


    به یاد شیخ حسن خرقانی، آنکه در گستاخی، کرٌ و فرٌی داشت.
    ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است. آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
    ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست. دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت. نه ذکر و نه دعا. نه التماس و نه استغفار.
    تنها بی باکی است که به کار می آید. بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش.گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.
    گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی.
    آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن.

    ***
    جاده ایمان خطرناک است ، پر آب و پرآتش. مسافرانی بی پروا می خواهد. آنقدر بی پروا که پا بر سر همه چیز بگذارند و از سر همه چیز بگذرند، از سر دنیا و آخرت. از سر بهشت و از سر جهنم.
    آنان که می ترسند از لغزیدن و می ترسند از افتادن، به راه ایمان نمی مانند.
    ایمان را به گستاخی باید پیمود، نه به ترس.زیرا خداوند آنسوی گستاخی است ، نه این سوی تردید و ترس.

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  50. fara. آواتار ها
    پاکی و بی باکی


    عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز زهد می اندوختند.عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند.
    جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات.
    و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید. من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک.
    ***
    قرن هاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آیند و می روند و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز ، کدام عزیزتر است، علم و زهد و عبادت یا پاکی و بی باکی!

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  51. fara. آواتار ها
    ليلی زير درخت انار


    ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...


    ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
    راز رسيدن فقط همين بود.
    کافی است انار دلت ترک بخورد.
    ***
    لیلی زنجیر نبود
    دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
    دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
    خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
    امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
    خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
    یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
    این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
    لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
    لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.

    عرفان نظر آهاری
    0 پسندیدن
  52. fara. آواتار ها




    غیرت و غرور و عشق


    فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.


    تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
    پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
    فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
    پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟
    نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
    فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
    فرشته تنها نگاه می کرد.
    پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
    فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.

    عرفان نظر آهاری
    0 پسندیدن
  53. fara. آواتار ها
    دو بال‌ كوچك‌ نارنجي‌


    هيچ‌ كس‌ وسوسه‌اش‌ نكرد، هيچ‌ كس‌ فريبش‌ نداد، او خودش‌ سيب‌ را از شاخه‌ چيد و گاز زد و نيم‌ خورده‌ دور انداخت.او خودش‌ از بهشت‌ بيرون‌ رفت‌ و وقتي‌ به‌ پشت‌ دروازه‌ بهشت‌ رسيد، ايستاد. انگار مي‌خواست‌ چيزي‌ بگويد. چيزي‌ اما نگفت. خدا دستش‌ را گرفت‌ و مشتي‌ اختيار به‌ او داد و گفت: برو؛ زيرا كه‌ اشتباه‌ كردي. اما اينجا خانه‌ توست‌ هر وقت‌ كه‌ برگردي؛ و فراموش‌ نكن‌ كه‌ از اشتباه‌ به‌ آمرزش‌ راهي‌ هست.او رفت‌ و شيطان‌ مبهوت‌ نگاهش‌ مي‌كرد.
    شيطان‌ كوچك‌تر از آن‌ بود كه‌ او را به‌ كاري‌ وادار كند. شيطان‌ موجود بيچاره‌اي‌ بود كه‌ در كيسه‌اش‌ جز مشتي‌ گناه‌ چيزي‌ نداشت.
    او رفت‌ اما نه‌ مثل‌ شيطان‌ مغرورانه‌ تا گناه‌ كند، او رفت‌ تا كودكانه‌ اشتباه‌ كند.
    او به‌ زمين‌ آمد و اشتباه‌ كرد، بارها و بارها. اشتباه‌ كرد مثل‌ فرشته‌ بازيگوشي‌ كه‌ گاهي‌ دري‌ را بي‌اجازه‌ باز مي‌كند، يا دستش‌ به‌ چيزي‌ مي‌خورد و آن‌ را مي‌اندازد. فرشته‌اي‌ سر به‌ هوا كه‌ گاهي‌ سُر مي‌خورد، مي‌افتد و دست‌ و بالش‌ مي‌شكند.
    اشتباه‌هاي‌ كوچك‌ او مثل‌ لباسي‌ نامناسب‌ بود كه‌ گاهي‌ كسي‌ به‌ تن‌ مي‌كند. اما ما هميشه‌ تنها لباسش‌ را ديديم‌ و هرگز قلبش‌ را نديديم‌ كه‌ زير پيراهنش‌ بود. ما از هر اشتباه‌ او سنگي‌ ساختيم‌ و به‌ سمتش‌ پرت‌ كرديم. سنگ‌هاي‌ ما روحش‌ را خطخطي‌ كرد و ما نفهميديم.
    اما يك‌ روز او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، لباس‌هاي‌ نامناسبش‌ را از تن‌ درآورد و اشتباه‌هاي‌ كوچكش‌ را دور انداخت‌ و ما ديديم‌ كه‌ او دو بال‌ كوچك‌ نارنجي‌ هم‌ دارد؛ دو بال‌ كوچك‌ كه‌ سال‌ها از ما پنهان‌ كرده‌ بود و پر زد مثل‌ پرنده‌اي‌ كه‌ به‌ آشيانه‌اش‌ پر مي‌گردد.
    او به‌ بهشت‌ برگشت‌ و حالا هر صبح‌ وقتي‌ خورشيد طلوع‌ مي‌كند، صدايش‌ را مي‌شنوم؛ زيرا او قناري‌ كوچكي‌ است‌ كه‌ روي‌ انگشت‌ خدا آواز مي‌خواند.

    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  54. fara. آواتار ها
    امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن

    گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...

    و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام.
    گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.
    چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.
    به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.
    راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است

    عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  55. black-fish آواتار ها
    او دو بال‌ كوچك‌ نارنجي‌ هم‌ دارد؛ دو بال‌ كوچك‌ كه‌ سال‌ها از ما پنهان‌ كرده‌ بود و پر زد مثل‌ پرنده‌اي‌ كه‌ به‌ آشيانه‌اش‌ پر مي‌گردد.
    به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.
    راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است



    0 پسندیدن
  56. raz77 آواتار ها
    فارا جان من ادبیاتی رو شرمنده کردی بابا آخرشی
    0 پسندیدن
  57. f_star آواتار ها
    خیلی زیبا بود
    0 پسندیدن
  58. sunlight_sky آواتار ها
    مرسی
    مثل همیشه زیبا
    0 پسندیدن
  59. yas.flower آواتار ها
    زیبا روان ودوست داشتنی ، همیشه زیبا نوشتی و خواهی نوشت
    0 پسندیدن
  60. fara. آواتار ها
    ممنون دوستان ... از این که مطالب مورد توجه شما هم قرار گرفته ، خوشحالم

    زیبا روان ودوست داشتنی ، همیشه زیبا نوشتی و خواهی نوشت
    دوست عزیز سو تفاهم نشه ...اینها همگی از نوشته های عرفان نظر آهاری است
    .................................................. ........................
    خداوند بساط محبتش را پهن كرد و گروهی بر آن نشستند .
    جوانمرد آمد و گفت : خدایا ! نه ، من كنار این سفره نمی نشینم . كنار بساط محبت ، از دوستی تو مست خواهم شد .
    خدا خوان هیبتش را پهن كرد . گروهی بر سر آن نشستند .
    جوانمرد آمد و گفت : خدایا ! نه ، من كنار این خوان نمی نشینم ، كنار خوان هیبتت از سلطنت تو دیوانه خواهم شد .
    خدا بساط دیگری پهن كرد و جوانمرد كنار آن نشست .
    كنار بساطی كه نامش را نمی دانیم ....
    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده December 29th, 2009 در 12:18 توسط fara.
  61. fara. آواتار ها
    اگر ليلي نبود...!
    خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
    لیلی گفت: من!
    خدا شعله ای توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.
    خدا لبخند زد. لیلی هم.
    خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
    لیلی خودش را به آتش کشید.
    خدا سوختنش را تماشا می کرد.
    لیلی گُر می گرفت.
    خدا حظ می کرد.
    لیلی می ترسید. می ترسید آتش تمام شود.
    لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد؛ مجنون سر رسید.
    مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
    خدا گفت: اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.
    0 پسندیدن
  62. fara. آواتار ها
    گره‌ بغض‌ها را تو باز مي‌كني‌

    وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود، وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌ و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند، وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛ وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد، وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام... آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو، فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...

    آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا مي‌كنيم، تو را مي‌خوانيم. آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ مي‌كشيم، تو را گريه‌ مي‌كنيم، تو را نفس‌ مي‌كشيم.
    وقتي‌ تو جواب‌ مي‌دهي، وقتي‌ دانه‌دانه‌ اشك‌هايمان‌ را پاك‌ مي‌كني‌ و يكي‌يكي‌ غصه‌ها را از توي‌ دلمان‌ برمي‌داري، وقتي‌ گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هايمان‌ را باز مي‌كني‌ و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند مي‌زني، وقتي‌ سنگيني‌ها را برمي‌داري‌ و جايش‌ سبكي‌ مي‌گذاري‌ و راحتي؛ وقتي‌ بيشتر از تلاشمان‌ خوشبختي‌ مي‌دهي‌ و بيشتر از لب‌ها، لبخند، وقتي‌ خواب‌هايمان‌ را تعبير مي‌كني‌ و دعاهايمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهايمان‌ را برآورده، وقتي‌ قهرها را آشتي‌ مي‌كني‌ و سخت‌ها را آسان. وقتي‌ تلخ‌ها را شيرين‌ مي‌كني‌ و دردها را درمان، وقتي‌ نااميدها، اميد مي‌شود و سياه‌ها سفيد سفيد... آن‌ وقت‌ مي‌داني‌ ما چه‌ كار مي‌كنيم؟

    حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ ما بدترين‌ كار را مي‌كنيم. ما نه‌ سپاس‌ مي‌گوييم‌ و نه‌ ممنون‌ مي‌شويم‌ ما فخر مي‌فروشيم‌ و مي‌باليم‌ و يادمان‌ مي‌رود، اصلاً‌ يادمان‌ مي‌رود كه‌ چه‌ كسي‌ دعاهايمان‌ را مستجاب‌ كرد و كي‌ خواب‌هايمان‌ را تعبير كرد و اشك‌هايمان‌ را پاك‌ كرد.
    ما هميشه‌ از ياد مي‌بريم، ما هميشه‌ فراموش‌ مي‌كنيم. ما همان‌ انسانيم‌ كه‌ ريشه‌اش‌ از فراموشي‌ است...

    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌
    0 پسندیدن
  63. fara. آواتار ها
    دعاهایت را بنویس

    نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.


    .آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
    به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته روياهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
    فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
    شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.(عرفان نظر آهاری)
    0 پسندیدن
  64. fara. آواتار ها
    آنكه عاشق مي شود خدائي دارد

    بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد

    و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .
    ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .
    و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .
    دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .
    و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .
    و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .
    و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .
    عرفان نظرآهاري
    0 پسندیدن
  65. sunlight_sky آواتار ها
    0 پسندیدن
  66. fara. آواتار ها
    خورشید، دختر یلداست

    یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.

    یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
    ***
    یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

    فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".
    فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".
    ***
    یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
    راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

    عرفان نظرآهاری
    پنجشنبه، 10 تیرماه 1389
    0 پسندیدن
  67. fara. آواتار ها
    ابر و ابريشم‌ و عشق‌

    هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم. اما ...

    زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تيره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
    من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و ديوار ديگر نور از من‌ نمي‌گذرد، ديگر آب‌ از من‌ عبور نمي‌كند، روح‌ در من‌ روان‌ نيست‌ و جان‌ جريان‌ ندارد.
    حالا تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ است‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام، گريه‌ نمي‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، مي‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هايم‌ سنگ‌ريزه‌ ببارد.
    يا لطيف! اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ اشك‌ سنگ‌ريزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ شيشه‌ها بشكند و دل‌هاي‌ نازك‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
    وقتي‌ تيره‌ايم، وقتي‌ سراپا كدريم، به‌ چشم‌ مي‌آييم‌ و ديده‌ مي‌شويم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد، ناپديد مي‌شود.
    يا لطيف! كاشكي‌ دوباره‌ مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ مي‌بخشيدي‌ يا مي‌چكيدم‌ و مي‌وزيدم‌ و ناپديد مي‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپديد است، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپيدايي... يا لطيف! مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌
    سه شنبه، 24 آذرماه 1383
    0 پسندیدن
  68. raz77 آواتار ها
    زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تيره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
    چقدر قشنگ سیاه شدن انسان رو وصف کرد
    مرسی فارا جان واقعا زیبا بود.
    0 پسندیدن
  69. fara. آواتار ها
    خواهش میکنم
    ممنون برای نظرات
    .............................................
    خواستند سرش را ببرند.


    می خواستند سرش را ببرند .
    خودش این را می دانست .
    او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید .
    با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .


    ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .
    قلب قرمزش تند تند میزد . کمک می خواست . فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .
    خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند .
    فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت : " چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند . آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم هایشان از توست . تاب و توانشان هم .
    تو به قلب هایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند .
    پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد .
    تو و گندم و نور ، تو پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد ، چرخی که نام آن زندگی است
    گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ... او قطره قطره بر خاک چکید ،
    اما هر قطره اش خشنود بود ، زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود ...

    عرفان نظرآهاری
    یکشنبه، 10 مردادماه 1389
    0 پسندیدن
  70. sunlight_sky آواتار ها
    مثل همیشه جلب بود
    مرسی فارا جان
    0 پسندیدن
  71. fara. آواتار ها
    خواهش میکنم ...
    ممنون که می خونید
    .................................................. ........
    خدا چراغی به او داد


    روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را خواهم داد
    سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است .
    و هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .


    دراین میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده
    و خدا کمی نور به او داد .
    نام او کرم شب تاب شد .
    خدا گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .
    و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .
    هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .
    عرفان نظرآهاری
    شنبه، 23 مردادماه 1389
    0 پسندیدن
  72. fara. آواتار ها
    دانه می کارم


    دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
    اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید



    آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
    او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
    اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
    خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
    این چیزی بود که او نمی دانست .
    دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
    و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
    و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت .

    عرفان نظرآهاری
    0 پسندیدن
  73. black-fish آواتار ها
    تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .
    زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
    و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید .
    مرسی فرا جان باز هم مطلب زیبا بود
    0 پسندیدن
  74. f_star آواتار ها
    مثل همیشه عالی
    0 پسندیدن
  75. fara. آواتار ها
    خواهش میکنم ... ممنون که می خونید


    قالي‌ بزرگي‌ است، زندگي‌


    هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالي‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ مي‌تكانند، تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود مي‌گويند: اين‌ نيست‌ قالي‌اي‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است ...
    با زمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌هاي‌ كبود معصيت، با طرح‌هاي‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌هاي‌ ستم.
    فرشته‌ها گريه‌ مي‌كنند و قالي‌ آدم‌ را مي‌تكانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ مي‌كنند.
    رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش. قالي‌ بزرگي‌ است‌ زندگي‌ كه‌ تو مي‌بافي‌ و من‌ مي‌بافم‌ و او مي‌بافد. همه‌ بافنده‌ايم. مي‌بافيم‌ و نقش‌ مي‌زنيم، مي‌بافيم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا مي‌بريم، مي‌بافيم‌ و مي‌گستريم.
    دار اين‌ جهان‌ را خدا برپا كرد. و خدا بود كه‌ فرمود: ببافيد، و آدم‌ نخستين‌ گره‌ را بر پود زندگي‌ زد.
    و هر كه‌ آمد، گره‌اي‌ تازه‌ زد و رنگي‌ ريخت‌ و طرحي‌ بافت. و چنين‌ شد كه‌ قالي‌ آدمي‌ رنگ‌رنگ‌ شد. آميزه‌اي‌ از زيبا و نازيبا. سايه‌ روشني‌ از گناه‌ و ثواب.
    گره‌ تو هم‌ بر اين‌ قالي‌ خواهد ماند. طرح‌ و نقشت‌ نيز. و هزارها سال‌ بعد، آدميان‌ بر فرشي‌ خواهند زيست‌ كه‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ را تو بافته‌اي.
    كاش‌ گوشه‌اي‌ را كه‌ سهم‌ توست، زيباتر ببافي.

    ‌عرفان‌ نظرآهاري‌

    یکشنبه، 20 دیماه 1383
    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده September 27th, 2010 در 10:43 توسط fara.
  76. fara. آواتار ها
    ايمان


    روزها آب و ماه‌ها آب و سال‌ها آب. قرن در قرن آب و هزاره‌ها آب.
    هر جوي باريکي، دريا به دريا پيوسته و آب از سرم گذشته و آب از جانم و ز روحم.
    و من عصايي ندارم که آب‌ها را بشکافم، من عصايي ندارم که از رود و جوي و نهر و سيل بگذرم، من عصايي ندارم تا ...


    آب بر آب و از هر روزنه‌اي آبي مي‌جوشد و از هر تنوري و از هر پنجره‌اي و من کشتي ندارم که بر آن سوار شوم، کشتي ندارم که از هر چيزي، جفتي برگيرم، کشتي ندارم تا ...
    آب بر آب و من فروتر و من غرق، موج در موج و من هراس و من ظلمت، و نهنگي ندارم تا مرا ببلعد. نهنگي ندارم تا سرم را برجگرش بگذارد، من نهنگي ندارم ...
    روزها باد و ماه‌ها باد و سال‌ها باد. باد در باد و مي وزد. باد در باد و مي‌پيچد. هر نسيمي تند بادي و هر تند بادي، توفان.
    من قاليچه‌اي ندارم که بر باد بيندازم. من قاليچه اي ندارم تا بگذرم و بگريزم، من قاليچه‌اي ندارم ...
    روزها ديو و ماه‌ها ديو و سال‌ها ديو. قرن در قرن ديو و هزاره‌ها ديو.
    از هرغاري ديوي سر درمي آورد و درهر سوراخي ديوي آشيانه کرده است. ديوان مي‌رقصند و ديوان مي‌خوانند و ديوان مي‌خندند. ديو در ديو و من انگشتري ندارم تا در دستم کنم و انگشتري ندارم تا پريان و ديوان را آرام و رام کنم، من انگشتري ندارم ...
    سنگ‌ها بت وچوب‌ها بت وعشق‌ها بت و قلب‌ها بت، کوچک بت و بزرگ بت. من تبر ندارم که بت‌ها را بشکنم وتبر ندارم تا آن را برشانه بت بزرگ بگذارم من تبر ندارم ...
    روزها آتش. تن بر تن مي‌سوزد و دل بر دل و جان بر جان. تنم هيزم و روحم هيزم و قلبم هيزم و من گلستان ندارم تا آتشم را سرد و سلام کنم. من گلستان ندارم تا سبز باشم و جهان را گل ببارم من گلستان ندارم ...
    جهان جذامي ، جهان مجنون، جهان کر و کور و کبود، جهان افليج، جهان پيسي، جهان مرده و من دمي ندارم تا در جهان بدمم. دمي ندارم تا شفا دهم، تا درمان کنم، تا زنده، من دمي ندارم ...
    نه عصا و نه کشتي و نه نهنگ و نه قاليچه و نه انگشتر و نه تبر و نه گلستان نه نَفَس. پس من چگونه جهان را تاب بياورم . پس من چگونه ....
    * * *
    روزها عبور و ماه‌ها عبور و سال‌ها عبور، قرن در قرن عبور و هزاره‌ها عبور.
    اما گفتند تنها آن کس که از آب مي‌گذرد، عصا به دستش مي‌دهند و تنها آن که در آتش مي‌رود،
    گلستان را مي‌بيند و آنکه قعر اقيانوس را مي‌جويد و نهنگان را مي‌يابد و آن که سوار باد مي‌شود قاليچه را به دست مي آورد و آنکه ديوان را رام مي کند، انگشتر به دستش مي کنند و آن که بت‌ها را مي‌شکند، تبر خواهد يافت و آن که زنده مي‌کند، صاحب نَفَس مي‌شود ... .
    پس عصا، ايمان بود و کشتي ايمان و نهنگ ايمان. قاليچه و انگشتر و تبر و گلستان ايمان. پس نَفَس ايمان بود.

    عرفان نظرآهاري


    دوشنبه، 10 آبانماه 1389
    0 پسندیدن
  77. "Muse" آواتار ها
    سلام
    عرفان نظر آهاری...اسمی که این روزها قابل عبور و لایق نظر های سرسری نیست اما...
    دیدی که بر نوشته های اوست هم میتواند کاملا انتقاد آمیز و هم میتواند شایسته ی تقدیر باشد.
    شاید با کمی توجه ودقت در نوشته هایش بتوان تناقضاتی یافت...منکر زیبایی ادبی نوشته هایش نمیشوم اما..کمی با دقت تر بخوانیم

    خودم به شخصه دوست دارم با نگاه ادبی بخوانم و زیباییش را ببینم وحس کنم اما با تامل
    به هر حال ارزش دارد ...شاید زیاد...
    ممنون
    0 پسندیدن
  78. fara. آواتار ها
    عرفان نظر آهاری...اسمی که این روزها قابل عبور و لایق نظر های سرسری نیست اما...
    دیدی که بر نوشته های اوست هم میتواند کاملا انتقاد آمیز و هم میتواند شایسته ی تقدیر باشد.
    شاید با کمی توجه ودقت در نوشته هایش بتوان تناقضاتی یافت...منکر زیبایی ادبی نوشته هایش نمیشوم اما..کمی با دقت تر بخوانیم

    خودم به شخصه دوست دارم با نگاه ادبی بخوانم و زیباییش را ببینم وحس کنم اما با تامل
    به هر حال ارزش دارد ...شاید زیاد...
    ممنون
    همیشه به هر چیزی اتتقاد هست ....گاهی زیاد نقد میشه که خوب مشکلی نیست ... ولی گاهی وقتا زیادی نقد میشه که خوب، دلیلش زیادی خوب بودنه
    .................................................. ..........


    قلب جغد پيرشكست

    جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را. و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.

    جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشایدپرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
    روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
    قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
    سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
    جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
    خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
    جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

    عرفان نظرآهاري

    سه شنبه، 17 اسفندماه 1389
    0 پسندیدن

اکنون ساعت 03:36 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.