تبلیغات در ترفندستان
مشاهده RSS Feed

خوش آمدید

سلام .

وبلاگی برای حرف های نگفتنی و نشنیدنی.

هستم:)

امتیاز ها: 1 رای ها, 4.00 متوسط.
تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من .
0 پسندیدن

ویرایش‌شده March 30th, 2009 در 21:34 توسط Ellmira

دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

  1. fara. آواتار ها
    شعر به طور کامل در آخرین نظر
    قرار گرفت
    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده March 31st, 2009 در 20:25 توسط fara.
  2. Arman آواتار ها
    خیلی زیبا بود...
    0 پسندیدن
  3. mrgladiyator آواتار ها
    وقتی فالت در نمیاد
    وقتی توی ذهنت فکرای کج میاد
    اون وقتی که عشق دیگه سراقت نمیاد
    اون جایی که صدای فریاد نمیاد
    هزار هزار سوال بی جواب میاد
    قده سوالات تو چشمات اشک میاد
    وقتی قلب شکستت به چشم نمیاد
    تا جایی که جا داره فریاد میزنی
    اما یه دست واسه کمکت نمیاد
    میری تو کنج اتاقت اشکت درمیاد
    اون شب هایی که خوابت نمیاد
    وقتی میگردی دنبال یه نگاه آشنا
    اما یه کوه خاطره یادت نمیاد
    حالا حتی بد شانسی سراغت نمیاد
    دیگه گرمای خورشید به کارت نمیاد
    اون زمانی که شعر نو به یادت نمیاد
    دفتر خاطرات رو باید بست
    پا به خیابان شب گذاشت و رفت
    باید بری به اون جایی که هیچ کس نرفت
    باید دل به دریا زد و رفت
    شاید اون جایی که هیچ کس نرفته
    اون جایی که شب و روزش سپید مثل برفه
    شاید اون جا اونی که هرگز نمیاد بیاد
    شاید اونجا دلت به چشم بیاد
    0 پسندیدن
  4. Ellmira آواتار ها
    ممنون فارا جان از متن کاملی که قرار دادی
    مرسی
    ولی .. هدف بلاگم فکر فوکولم مایوس شد:دی
    ولی نه مرسی
    شعر قشنگیه

    خواهش میکنم آرمان جان

    مرسی از شعر رپی که برام گذاشتی مجید جان . اینجاست که شاعر میگه: هر کسی از ظن خود شد یار من

    راستی مجید اعتماد به نفس دلبری داری بپا کسی نقاپدش
    0 پسندیدن
  5. fara. آواتار ها
    ولی .. هدف بلاگم فکر فوکولم مایوس شد
    با عرض معذرت
    قصد نداشتم بحث بلاگ را از از بحث موردنظر شما دور کنم
    ولی مثل این که ...
    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده March 30th, 2009 در 22:44 توسط fara.
  6. fara. آواتار ها
    در شبان غم تنهايي خويش،
    عابد چشم سخنگوي توام .
    من در اين تاريكي،
    من در اين تيره شب جانفرسا،
    زائر ظلمت گيسوي توام .

    شكن گيسوي تو،
    موج درياي خيال .
    كاش با زورق انديشه شبي،
    از شط گيسوي مواج تو، من
    بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .
    كاش بر اين شط مواج سياه،
    همه عمر سفر مي كردم .
    *****
    ...
    واي، باران؛
    باران؛
    شيشه پنجره را باران شست .
    از اهل دل من اما،
    - چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

    آسمان سربي رنگ،
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
    مي پرد مرغ نگاهم تا دور،
    واي، باران،
    باران،
    پر مرغان نگاهم را شست .
    *****
    خواب روياي فراموشيهاست !
    خواب را دريابم،
    كه در آن دولت خواموشيهاست .
    من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

    و ندايي كه به من ميگويد :
    « گر چه شب تاريك است
    « دل قوي دار،
    سحر نزديك است

    دل من، در دل شب،
    خواب پروانه شدن مي بيند .
    مهر در صبحدمان داس به دست
    آسمانها آبي،
    - پر مرغان صداقت آبي ست -
    ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

    از گريبان تو صبح صادق،
    مي گشايد پرو بال .
    تو گل سرخ مني
    تو گل ياسمني
    تو چنان شبنم پاك سحري ؟
    - نه؟
    از آن پاكتري .
    تو بهاري ؟
    - نه،
    - بهاران از توست .
    از تو مي گيرد وام،
    هر بهار اينهمه زيبايي را .

    هوس باغ و بهارانم نيست
    اي بهين باغ و بهارانم تو !
    *****
    ...
    در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
    كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !
    باز كن پنجره را !

    تو اگر باز كني پنجره را،
    من نشان خواهم داد ،
    به تو زيبايي را .
    بگذر از زيور و آراستگي
    من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
    كه در آن شوكت پيراستگي
    چه صفايي دارد
    آري از سادگيش،
    چون تراويدن مهتاب به شب
    مهر از آن مي بارد .

    باز كن پنجره را
    من تو را خواهم برد؛
    به عروسي عروسكهاي
    كودك خواهر خويش؛
    كه در آن مجلس جشن
    صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .
    صحبت از سادگي و كودكي است .
    چهره اي نيست عبوس .
    كودك خواهر من،
    امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،
    شوكتي مي بخشد .
    كودك خواهر من نام تو را مي داند
    نام تو را ميخواند !
    - گل قاصد آيا
    با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -

    باز كن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به سر رود خروشان حيات،
    آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛
    بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .
    باز كن پنجره را ! -
    - صبح دميد ! .
    *****
    ...
    گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
    يادگاران تواند .
    رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
    در تمام در و دشت
    سوكواران تواند .
    در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
    رفته اي اينك، اما آيا
    باز بر مي گردي ؟
    چه تمناي محالي دارم
    خنده ام مي گيرد !
    *****
    ...
    و چه روياهايي !
    كه تبه گشت و گذشت .
    و چه پيوند صميميتها،
    كه به آساني يك رشته گسست .
    چه اميدي، چه اميد ؟
    چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .

    دل من مي سوزد،
    كه قناريها را پر بستند .
    كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
    و كبوترها را
    - آه، كبوترها را ...
    و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
    *****
    در ميان من و تو فاصله هاست .
    گاه مي انديشم ،
    - مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

    تو توانايي بخشش داري .
    دستاي تو توانايي آن را دارد ؛
    - كه مرا،
    زندگاني بخشد .
    چشمهاي تو به من مي بخشد
    شور عشق و مستي
    و تو چون مصرع شعري زيبا،
    سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.
    *****
    ...
    من به بي ساماني،
    باد را مي مانم .
    من به سرگرداني،
    ابر را مي مانم.

    من به آراستگي خنديدم .
    من ژوليده به آراستگي خنديدم .
    - سنگ طفلي، اما،
    خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .
    قصه بي سر و ساماني من،
    باد با برگ درختان مي گفت .
    باد با من مي گفت :
    « چه تهي دستي، مَرد!
    ابرباورميكرد.
    *****
    من در آيينه رخ خود ديدم
    وبه تو حق دادم.
    آه مي بينم، مي بينم
    تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
    من به اندازه زيبايي تو غمگينم
    *****
    ...
    بي تو در مي يابم،
    چون چناران كهن
    از درون تلخي واريزم را.
    كاهش جان من اين شعر من است .
    آرزو مي كردم،
    كه تو خواننده شعرم باشي .
    - راستي شعر مرا مي خواني ؟ -
    نه، دريغا، هرگز،
    باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .
    - كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -
    *****
    ...
    گاه مي انديشم،
    خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
    آن زمان كه خبر مرگ مرا
    از كسي مي شنوي، روي تو را
    كاشكي مي ديدم .

    شانه بالا زدنت را،
    - بي قيد -
    و تكان دادن دستت كه،
    - مهم نيست زياد -
    و تكان دادن سر را كه،
    - عجيب ! عاقبت مرد ؟
    - افسوس !
    - كاشكي مي ديدم !

    من به خود مي گويم :
    « چه كسي باور كرد
    « جنگل جان مرا
    « آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
    *****
    ...
    با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،
    با تو اكنون چه فراموشيهاست .

    چه كسي مي خواهد
    من و تو ما نشويم
    خانه اش ويران باد !

    من اگر ما نشوم، تنهايم
    تو اگر ما نشوي،
    - خويشتني
    از كجا كه من و تو
    شور يكپارچگي را در شرق
    باز بر پا نكنيم

    از كجا كه من و تو
    مشت رسوايان را وا نكنيم .

    من اگر برخيزم
    تو اگر برخيزي
    همه بر مي خيزند

    من اگر بنشينم
    تو اگر بنشيني
    چه كسي برخيزد ؟
    چه كسي با دشمن بستيزد ؟
    چه كسي
    پنجه در پنجه هر دشمن دون
    - آويزد
    *****
    دشتها نام تو را مي گويند .
    كوهها شعر مرا مي خوانند .

    كوه بايد شد و ماند،
    رود بايد شد و رفت،
    دشت بايد شد و خواند .

    در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟
    در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟
    در من اين شعله عصيان نياز،
    در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

    حرف را بايد زد !
    درد را بايد گفت !
    سخن از مهر من و جور تو نيست .
    سخن از
    متلاشي شدن دوستي است ،
    و عبث بودن پندار سرور آور مهر
    ...
    *****
    سينه ام آينه اي ست،
    با غباري از غم .
    تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .
    ...
    من چه مي گويم،آه ...
    با تو اكنون چه فراموشيها؛
    با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

    تو مپندار كه خاموشي من،
    هست برهان فراموشي من .

    من اگر برخيزم
    تو اگر برخيزي
    همه برمي خيزن

    ((حمید مصدق))
    0 پسندیدن

اکنون ساعت 01:23 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.