تبلیغات در ترفندستان
مشاهده RSS Feed

fara.

رمز و راز

امتیاز ها: 4 رای ها, 4.75 متوسط.


مرد کور
روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟
روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .
مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد :

امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!!

دسته بندی ها
برداشت آزاد

نظرات

  1. Hamzeh_rfj آواتار ها
    زیبا بود
    0 پسندیدن
  2. raz77 آواتار ها
    به به
    0 پسندیدن
  3. black-fish آواتار ها
    ممنون
    0 پسندیدن
  4. sunlight_sky آواتار ها
    امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!!
    0 پسندیدن
  5. fara. آواتار ها
    ممنون از دوستان برای نظرات
    .................................................. .................................................. ........................
    دو فرشته مسافر



    دو فرشته مسافر ، براي گذراندن شب ، در خانه يك خانواده ثروتمند فرود آمدند . اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند ، بلكه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند .
    فرشته پيرتر در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد . وقتي كه فرشته جوانتراز او پرسيد چرا چنين كاري كرد ، او پاسخ داد:«همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند
    شب بعد ، اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رسيدند . بعد از خوردن غذاي مختصري كه آنها داشتند ، زن و مرد فقير ، تخت خود را براي استراحت در اختيار آن دو فرشته گذاشتند .
    صبح روز بعد ، فرشتگان ، زن و مرد فقير را در حالي كه گريه مي كردند ، ديدند . گاو آن دو كه شيرش تنها وسيله امرار معاش آنها بود ، در مزرعه مرده بود .
    فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد : « چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد ؟ آن خانواده همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي ، اما اين خانواده دارايي داشتند ، و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد .»
    فرشته پيرتر پاسخ داد : « وقتي كه در زيرزمين آن خانواده ثروتمند بوديم ديدم كه در شكاف ديوار ، كيسه اي طلا وجود دارد . از آنجا كه آنان بسيار حريص و بددل بودند ، شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم . ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم ، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمده ب و من به جايش آن گاو را به او دادم . همه امور بدان گونه كه مي نمايتد نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نكته پي مي بريم . »
    5 پسندیدن
  6. raz77 آواتار ها
    رمز و راز
    میگم راز که منم رمز کیه آیا؟
    0 پسندیدن
  7. pesare shoja آواتار ها
    میگم راز که منم رمز کیه آیا؟
    رمزت هم 77
    0 پسندیدن
  8. f_star آواتار ها
    میگم راز که منم رمز کیه آیا؟
    میگم شاید آیدینه:دی
    0 پسندیدن
  9. raz77 آواتار ها
    همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند.
    این جمله حقیقتی بیش نیست.
    0 پسندیدن
  10. fara. آواتار ها
    میگم راز که منم رمز کیه آیا؟
    این نکته ی رمز اگر بدانی دانی .... هر چیز که در جستن آنی آنی
    جسارتا اگه نگرفتی ...بی خیال




    .................................................. ........
    تو رازي‌ و ما راز



    پرده، اندكي‌ كنار رفت‌ و هزار راز روي‌ زمين‌ ريخت.رازي‌ به‌ اسم‌ درخت، رازي‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازي‌ به‌ اسم‌ انسان.رازي‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ مي‌داني.و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي‌ اين‌ سوي‌ پرده‌ ماند با بهتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ زندگي، كه‌ هر سنگ‌ريزه‌اش‌ به‌ رازي‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌اي‌ رازي‌ مي‌چكيد.
    در اين‌ سوي‌ رازناك‌ پرده، آدميان‌ سه‌ دسته‌ شدند.
    گروهي‌ گفتند: هرگز رازي‌ نبوده، هرگز رازي‌ نيست‌ و رازها را ناديده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز و زندگي‌ زيستند.
    خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت.
    و گروهي‌ ديگر گفتند: رازي‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نيز هست. ما رازها را مي‌گشاييم؛ و مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگي‌ را بگشايند. خدا گفت: توفيق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهيد گرفت. اما بترسيد كه‌ درگشودن‌ همان‌ راز نخستين‌ وابمانيد.
    و گروه‌ سوم‌ اما، سرمايه‌اي‌ جز حيرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازي‌ است‌ و در دل‌ هر راز، رازي.
    جهان‌ راز است‌ و تو رازي‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ بايد كرد و چگونه‌ بايد رفت.
    خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ مي‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد. دستتان‌ را به‌ من‌ بدهيد. آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لاي‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازي‌ گشوده‌ شد.
    و روزي‌ فرشته‌اي‌ در دفتر خود نوشت: زندگي‌ به‌ پايان‌ رسيد.
    و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدميان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولين‌ واماند. و تنها آنان‌ كه‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستي‌ رازناك‌ به‌ سلامت‌ گذشتند.
    3 پسندیدن
  11. raz77 آواتار ها
    این نکته ی رمز اگر بدانی دانی .... هر چیز که در جستن آنی آنی
    گرفتم
    0 پسندیدن
  12. fara. آواتار ها
    گرفتم
    ...امیدورام هیچ وقت این رمز را فراموش نکنیم

    ............................................
    مرد بومی
    مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب می‌اندازد.

    - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟

    - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

    - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟

    مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

    "برای این یکی اوضاع فرق کرد."
    3 پسندیدن
  13. سيا-هگزا آواتار ها
    همه ي داستان ها جالب وفوق العاده بود
    0 پسندیدن
  14. ne555 آواتار ها
    این جمله آخری رو که خوندم انصافا یه لحظه اشک جولو چشامو گرفت، چند لحظه هیچ جایی رو نمی دیدم...






    0 پسندیدن
    ویرایش‌شده January 21st, 2010 در 00:31 توسط ne555
  15. nextslit آواتار ها
    ممنون فارا جان
    0 پسندیدن
  16. fara. آواتار ها
    ممنون از نظرات و اینکه مطالب را میخونید
    ................................................

    زنجير عشق


    يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
    اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
    زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطٿ شماست .
    وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
    و او به زن چنين گٿت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
    و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
    اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
    نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
    چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
    بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
    او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
    وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
    درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
    وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
    در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

    من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
    اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
    نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
    همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه
    "
    3 پسندیدن
  17. fara. آواتار ها
    اشكهاي يك مادر

    كودك از مادرش پرسيد : « چرا گريه مي كني ؟ »

    مادر پاسخ داد : « چون يك مادرم .»

    كودك گفت : « نمي فهمم»

    مادرش او را در آغوش كشيد و گفت : « هرگز نخواهي فهميد ...»

    كودك از پدرش پرسيد كه چرا مادر بي هيچ دليلي گريه مي كند و تنها جوابي كه پدرش داشت اين بود كه همه مادرها همين طور هستند .

    كودك تصميم گرفت اين موضوع را از خدا بپرسد : « خدايا ! چرا مادرها به اين راحتي گريه مي كنند ؟ »

    خدا گفت : « پسرم ! من بايد مادران را موجوداتي خاص خلق مي كردم . من شانه هاي آنها را طوري خلق كردم كه توان تحمل بار سنگين اين زندگي را داشته باشند و در عين حال آرام و مهربان باشند . من به آنها نيرويي دادم كه توان به دنيا آوردن كودكانشان را داشته باشند . من به آنها نيرويي دادم كه توان ادامه دادن راه را حتي هنگامي كه نزديكانشان رهايشان كرده اند ، داشته باشند ؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بيماري ، بي هيچ شكايتي . من به آنها عشق به فرزاندانشان را دادم ، حتي هنگامي كه اين فرزندان با آنها بسيار بد رفتار كرده اند .

    و البته اشك را نيز به آنها دادم كه منحصر به آنهاست ، براي زماني كه به آن نياز دارند . »
    2 پسندیدن
  18. fara. آواتار ها
    کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
    با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود
    خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
    در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرتار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
    خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند
    2 پسندیدن
  19. fara. آواتار ها
    زندگی را با فصلهای دشوارش نبین
    مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

    پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

    سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

    پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

    پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

    پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

    پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

    مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

    اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

    مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

    زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

    در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
    3 پسندیدن
  20. fara. آواتار ها
    گاهي لیوان را زمین بگذارید.

    استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

    شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

    استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

    استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

    یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..

    حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

    شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

    استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

    شاگردان جواب دادند: نه

    پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

    شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

    استاد گفت: دقیقا“ مشکلا ت زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید
    2 پسندیدن
  21. fara. آواتار ها
    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

    برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

    داستان کوتاهی تعریف کرد:

    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
    2 پسندیدن
  22. fara. آواتار ها
    سیرک

    وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

    شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
    وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
    متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
    پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
    ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
    مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
    مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
    بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
    2 پسندیدن
  23. fara. آواتار ها

    چرا من؟؟؟؟
    ....................
    آرتور اش

    قهرمان افسانه ای تنیس
    هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
    طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

    یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
    آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
    در سر تا سر دنیا
    بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
    حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
    از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
    و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
    پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
    پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
    چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
    و دو نفر به مسابقات نهایی.
    وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
    و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
    2 پسندیدن
  24. black-fish آواتار ها
    ممنون فرا جان
    0 پسندیدن
  25. *leily* آواتار ها
    ممنون دوست عزیز
    چه حکایتهای جالبی رونوشتیت
    باشدتادرس عبرتی شودبرای همگان
    0 پسندیدن
  26. "Muse" آواتار ها
    عالی بود ممنون نمیشد تشکر نکرد
    0 پسندیدن
  27. fara. آواتار ها
    ممنون برای نظرات


    سکان را به من بده


    خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید : دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟
    می گویم : البته به امتحانش می ارزد.
    کجا باید بنشینم ؟
    چقدر باید بگیرم ؟
    کی وقت نهار است ؟
    چه موقع کار را تعطیل کنم ؟
    خدا می گوید : سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی.
    3 پسندیدن
  28. fara. آواتار ها

    در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
    - پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
    - خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
    پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
    - بستنى خالى چند است؟
    خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
    - ٣۵ سنت
    - پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
    - براى من یک بستنى بیاورید.
    خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.
    یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
    2 پسندیدن
  29. fara. آواتار ها
    شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
    در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
    خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
    - آهای، آقا پسر!
    پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
    - شما خدا هستید؟
    - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
    - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

    l................................................. .................................................. ..........
    درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
    از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و....
    حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
    3 پسندیدن
  30. fara. آواتار ها
    در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
    عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
    ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
    عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
    مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
    ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...
    عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

    بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!
    خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
    باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
    عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

    ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!
    باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
    عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

    ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...
    3 پسندیدن
  31. m.k.a آواتار ها
    ممنون خیلی زیبا و تاثیر گذار بود
    0 پسندیدن
  32. fara. آواتار ها
    افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
    افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
    راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
    افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
    -این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
    -این ماشین دزدیه؟
    - آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
    -یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
    - بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
    --یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
    بله قربان همینطوره!!!

    با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
    سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
    مرد:- بله بفرمائید !!
    گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
    سروان:-این ماشین مال کیه؟
    مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
    اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
    - میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
    - البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
    واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
    - میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
    - ایرادی نداره
    مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
    سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
    مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم
    5 پسندیدن
  33. Hamzeh_rfj آواتار ها
    خیلی وقته که آپ نکردی اینجا رو
    3 پسندیدن
  34. fara. آواتار ها
    داستانه خوب نبود حمزه جان


    مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره...

    زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...
    صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...

    مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
    که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

    زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
    من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
    زود بر می گردم پیشت عشق من
    دوست دارم خیلی زیاد....

    مرد که خیلی تعجب کرده بود
    میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

    پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...

    هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...
    من ازدواج کردم...
    3 پسندیدن
  35. fara. آواتار ها
    ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻣﺮﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﻭ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ. ﻣﺮﺩ
    ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻗﺎﻧﻊ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺭﺍ
    ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﺭﻭﺯﯼ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﺯﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ
    ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ
    ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ، ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺮﺯﻥ ﻣﯽ
    ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ
    ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ، ﻣﻦ ﺯﺭ ﻭ ﺯﯾﻮﺭ
    ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ! ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻥ ﻣﯽ
    ﮔﻮﯾﺪ: ﺑﺮﻭ ﻫﺮ ﺟﺎ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ! ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺍﺯ
    ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺯﯾﺒﻨﺪﻩ! ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ .
    ﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺏ ! ﺷﻬﺮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟ ﺭﻓﺘﯽ؟
    ﮔﺸﺘﯽ؟ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ
    ﻧﮑﺮﺩ . ﺯﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
    ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻭ ﻧﯿﺰ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺴﺮﮐﯽ
    ﭼﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ! ﺯﻥ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ
    ﻣﺮﺍ ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ؟ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﻧﮕﺎﻩ
    ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﺳﻌﯽ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ
    ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﯿﺎﻧﺪﺍﺯﻡ، ﻣﮕﺮ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ
    ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻡ
    2 پسندیدن
  36. fara. آواتار ها
    آیا شما هم این نیمکت را می‌شناسید؟!

    روزی لویی شانزدهم در محوطه‌ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید؛
    از او پرسید: “تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟”
    سرباز دستپاچه جواب داد: “قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!”
    لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: “این سرباز چرا این جاست؟”
    افسر گفت: “قربان افسر قبلی نقشه‌ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!”
    مادر لویی او را صدازد و گفت: “من علت را می‌دانم، زمانی که تو ۳ سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!”
    و از آن روز ۴۱ سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می‌زند!
    فلسفه‌ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

    روزانه چه کارهای بیهوده‌ای را انجام می‌دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟
    آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟
    6 پسندیدن
  37. badrang آواتار ها
    مادر لویی او را صدازد و گفت: “من علت را می‌دانم، زمانی که تو ۳ سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!”
    و از آن روز ۴۱ سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می‌زند!
    فلسفه‌ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!
    چه جالب !
    0 پسندیدن
  38. fara. آواتار ها



    ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.
    وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
    بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.
    در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
    به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
    آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
    و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی آن یکی میز مانده است.
    من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
    این داستان را به همۀ آدم‌هایی تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
    چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛
    مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
    در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: “این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!”

    نویسنده: پائولو کوئلیو


    3 پسندیدن
  39. fara. آواتار ها
    همراه اول!

    اگر آنگونه كه با تلفن همراهتان برخورد مي‌كنيد با خانواده‌تان برخورد مي‌كرديد،
    اكنون خوشبخت‌ترين فرد دنيا بوديد!
    اگر هر روز شارژشان می‌كرديد…!
    باهاشون در روز از همه بيشتر صحبت می‌كرديد!
    پای صحبت‌هايشان می‌نشستيد.
    پيغام‌هايشان را دريافت می‌كرديد.
    پول خرجشان می‌كرديد.
    برايشان زيور آلات تزئينی مي‌خريديد!
    دورشان يک محافظ محكم می‌كشيديد!
    در نبودشان احساس كمبود می‌كرديد!


    حاضر نبوديد كسی نزديكشان شود حتی…!
    مطالب خصوصی‌تان را به حافظه‌شان می‌سپرديد!
    هميشه و همه جا همراهتان بودند حتی در اوج تنهایی!
    و اگر هميشه همراه اولتان بودند…
    با داشتن يك خانواده خوب و مهربان هيچ كس تنها نيست!
    در ضمن اضافه می‌كنم الان هم كه گوشی‌ها لمسی شده،
    اگر همانقدر كه گوشي رو لمس می‌كنيد خانواده‌تان را نوازش كنيد
    كلی خوشبخت می‌شويد…



    6 پسندیدن
  40. fara. آواتار ها
    صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود
    با خودش گفت: هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! و موهاشو بافت و روز خوبی داشت
    فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود
    هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم! این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت!
    پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود
    اوکی امروز دم اسبی میبندم! همین کار رو کرد و خیلی بهش میو…مد
    روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!!
    فریاد زد: ایول!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!
    .
    همه چیز به نگاه تو بر میگرده..


    2 پسندیدن
  41. fara. آواتار ها
    وقتی برادرساچی،گابریل به دنیاآمد،ساچی ازپدرومادرش خواست تااورابابچه تنهابگذارند
    پدرومادرش که میترسیدنداومثل بچه های چهارساله دیگرحسادت کند
    وبخواهدبچه رابکشد،اجازه ندادند
    امادرساچی هیچ حسادتی ندیدند.مثل همیشه،بامحبت بابچه رفتارمیکرد
    وسرانجام پدرومادرش تصمیم گرفتندامتحانی بکنند
    ساچی رابانوزاد،تنهاگذاشتندواز پشت درنیمه باز،اورازیرنظرگرفتند.
    وقتی ساچی کوچولودیدکه به خواسته اش رسیده،نوک پابه طرف گهواره رفت،
    روی کودک خم شدوگفت:
    " بگو خدا چه شکلی است ! من دیگر یادم رفته ! "
    پائولوکوئیلو


    1 پسندیدن

اکنون ساعت 06:32 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.