تبلیغات در ترفندستان

رنگ خدا...!

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
  1. par30girl
    par30girl
    بنابراین از شما گرامی خواستارم از قرار دادن مباحث مرتبط با ادیان و آیین ها در این تاپیک خودداری نمایید.
    پیروز باشید...
    0 پسندیدن
  2. hoaliba128110
    hoaliba128110
    خدمتون عارضم پس چرا احادیث و سخنان ائمه در مورد خدا رو پاک کردید
    0 پسندیدن
  3. hoaliba128110
    hoaliba128110
    مگر نه این است که دین راه و طریقت معنا و سعادت است ؟؟؟؟
    0 پسندیدن
  4. fara.
    fara.
    لبخند خدا

    لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

    جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
    زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
    جان گفت نسیه نمی دهد

    مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
    ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
    خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
    لوئیز گفت: اینجاست
    " لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

    لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
    خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
    مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
    در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

    کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
    مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
    لوئیز خداحافظی کرد و رفت
    فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

    1 پسندیدن
  5. 90rahgozar
    90rahgozar
    عالمی از مردی پرسید روزگارت چگونه میگذرد؟مرد با ناراحتی گفت:چه بگویم امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود را بفروشم و تکه نانی تهیه کنم...
    گفت:خداوند روزیت را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری میکنی...!
    0 پسندیدن
نمایش نتایج: از 11 به 15 از 15
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اکنون ساعت 09:55 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.