تبلیغات در ترفندستان

شوخ طبعی در جبهه

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
  1. hidar510
    hidar510
    ایثار الکی



    هر شب که می خواستم بخوابم پتو هایم را جلوی ورودی چادر می انداختم ، قصدم این بود که به محض شلیک تیر و رزم شبانه سریع و زود تر از بقیه بپرم بیرون و آماده شوم . خلیلی مثل بعضی ها فکر می کرد من از روی اخلاص و ایثار می روم جلوی ورودی چادر که سرد هم بود و باد می آمد ، می خوابم تا بقیه راحت باشن . چند بار پتو هایش را جای من انداخت که به جای من ایثار کند ولی من قبول نکردم . آن شب وقتی به چادر آمدم دیدم خلیلی پتو هایش را انداخته جلوی در و خوابیده است . دلم نیامد بیدارش کنم گذاشتم آن شب را آنجا بخوابد من هم سر جای او دراز کشیدم ، هنوز چشمانم گرم نشده بود که از دور صدای تیر اندازی آمد که حکایت رزم شبانه ی یکی از گردان ها مالک، را در اردوگاه کرخه داشت . ناگهان با فریاد خلیلی همه از جا پریدند رفتم طرفش ، اول فکر کردم عقرب او را زده است فانوس را که روشن کردیم دیدیم یکی از تیرهایی که بچه های گردان مالک برای رزم شبانه شلیک کرده اند به کوه خورده ، کمانه کرده به طرف چادر از سقف داخل شده و به پای خلیلی که جای من خوابیده بود ، خورده . با اینکه از درد کشیدنش ناراحت بودم ولی خنده ام گرفت . تیری که باید به من می خورد به او خورد و حالا او جدی جدی ایثار کرده بود و شده بود سپر بلای من !
    راوی : مسعود ده نمکی

    امان از دست عمو حسین

    خیلی‌ با صفا بود. آن‌ طور كه‌ خودش‌ می‌گفت‌ بچه‌ چهارراه‌ مولوی‌ تهران‌است‌. باور نمی‌كردم‌، مگر اینكه‌ توی‌ عملیات‌ روحیاتش‌ را دیدم‌. خدا وكیلی‌كَكش‌ نمی‌گزید. با همان‌ اخلاق‌ «داش‌ مشدی‌» و لوطی‌ منشش‌. چطوری‌؟ بفرمائید:
    اوج‌ عملیات‌ والفجر هشت‌ بود. در منطقه‌ كارخانه‌ نمك‌، جاده‌ فاو ـ ام‌القصر مستقر بودیم‌ و چشم‌ انتظار دویست‌ ـ سیصد تانكی‌ كه‌ مثل‌ لاك‌ پشت‌در جاده‌ رو به‌ رو می‌خزیدند و جلو می‌آمدند. خمپاره‌ و كاتیوشا هم‌ كه‌ تادلتان‌ بخواهد می‌بارید. خستگی‌ امانمان‌ را بریده‌ بود. خستگی‌، تشنگی‌ وگرسنگی‌.
    دیدن‌ قیافه‌ عمو حسین‌ همه‌ را به‌ خنده‌ واداشت‌. پدر آمرزیده‌ یك‌ سینی‌بزرگ‌ دستش‌ بود كه‌ داخل‌ آن‌ چند بشقاب‌ فلزی‌ قرار داشت‌. مثل‌ كسانی‌ كه‌جهیزیه‌ می‌برند؛ جلو كه‌ آمد، دیدیم‌ داخل‌ بشقابها یك‌ پرس‌ «اُملت‌» خوش‌مزه‌ و مَلَس‌ وجود دارد. به‌ هر دو نفر كه‌ می‌رسید، یك‌ بشقاب‌ همراه‌ یك‌ تكه‌نان‌ عراقی‌ می‌داد.

    حتی‌ «صفرخانی‌» فرمانده‌ گردان‌، مات‌ مانده‌ بود كه‌ این‌ غذا از كجا آمده‌است‌. همه‌ به‌ طرف‌ سنگر عمو حسین‌ هجوم‌ بردیم‌. خیلی‌ باحال‌ بود. درحالی‌ كه‌ بچه‌ها سنگرهای‌ عراقی‌ را به‌ دنبال‌ نارنجك‌ و موشك‌ آرپی‌ جی‌می‌گشتند، عمو حسین‌ یك‌ چراغ‌ والور نفتی‌ ـ كه‌ از شانس‌ خوبش‌ پر از نفت‌بود ـ همراه‌ با چند بشقاب‌ پیدا كرده‌ بود. همین‌ شده‌ بود انگیزه‌ كه‌ زیر آن‌آتش‌ خمپاره‌ آنقدر بگردد تا یك‌ جعبه‌ تخم‌ مرغ‌، چند كیلو گوجه‌ فرنگی‌ ومقداری‌ روغن‌ و نان‌ از داخل‌ سنگر فرماندهی‌ لشكر عراقیها پیدا كند.
    بعد از عملیات‌ والفجر هشت‌ دیگر عمو حسین‌ (حسین‌ كروندی‌) راندیدیم‌. هر كس‌ او را دید به‌ بچه‌های‌ گردان‌ شهادت‌ هم‌ خبر بدهد. یادش‌بخیر هر جا هست‌ در پناه‌ حق‌ مصون‌ باشد.
    راوی : حمید داودآبادی

    زورو بازی در جبهه

    جثه ریزی داشت مثل همه بسیجی ها خوش سیما بود و خوش مشرب فقط یک کمی بیشتر از بقیه شوخی می کرد نه اینکه مایه ی تمسخر دیگران شود ، که اصلا این حرفها توی جبهه معنی نداشت . سعی می کرد دل مومنان خدا را شاد کند آن هم در جبهه و جنگ
    از روزی که او آمد اتفاقات عجیبی در اردوگاه تخریب افتاد . لباس های نیرو ها که خاکی بود و در کنار ساک هایشان قرار داشت ، شبانه شسته می شد و صبح روی طناب وسط اردوگاه خشک شده بود . ظرف غذای بچه های هر دو سه تا دسته ، نیمه های شب خود به خود شسته می شد . هر پوتینی که شب بیرون از چادر می ماند ، صبح واکس خورده و براق جلوی چادر قرار داشت ...
    او که از همه کوچکتر و شوختر بود وقتی این اتفاقات جالب را می دید می خندید و می گفت :
    بابا این کیه که شبها زورو بازی در آورد و لباس بچه ها و ظرف غذا را می شوید .
    و گاهی می گفت : آقای زورو لطف کند و امشب لباس های مرا بشوید و پو تین هایم را واکس بزند
    بعد از عملیات وقتی" قزلباش " شهید شد ، یکی از بچه ها با گریه گفت : بچه ها یادتونه چقدر قزلباش زوروی گردان رو مسخره می کرد ... زورو خودش بود و به من قسم داده بود که به کسی نگویم




    0 پسندیدن
  2. hidar510
    hidar510
    لندرور یا ذوالجناح یا اسب زورو
    آن‌ اوائل‌ حاج‌ آقا بخشی‌ یك‌ جیپ‌ «لندرور» سبز رنگ‌ داشت‌ كه‌ عقب‌ آن‌پر بود از بیسكویت‌ و پفك‌ و عطر و جانماز. هر موقع‌ با آن‌ ماشین‌ كه‌ دوبلندگو رویش‌ سوار بود، وارد اردوگاه‌ لشكر می‌شد، كولاكی‌ بپا می‌كرد.بچه‌ها می‌ریختند دورش‌، او هم‌ به‌ هر كس‌ پفك‌، بیسكویت‌ و چیزی‌ می‌داد.
    بعد از عملیات‌ والفجر هشت‌ ظاهراً سپاه‌ یك‌ دستگاه‌ جیب‌ تویوتالندكروز به‌ حاجی‌ بخشی‌ داده‌ بود و او هم‌ جیپ‌ لندرور شخصی‌ خودش‌ راكه‌ داغان‌ شده‌ بود، گذاشته‌ بود كنار.
    تا صدای‌ بلندگو آمد، بچه‌ها گفتند كه‌ حاجی‌ بخشی‌ آمده‌. نزدیك‌ كه‌شد، با تعجب‌ دیدیم‌ جیپ‌ سبزرنگ‌ تبدیل‌ شده‌ به‌ لندكروز نقره‌ای‌ رنگ‌.وقتی‌ مقابلمان‌ ایستاد و سلام‌ و علیك‌ كرد، یكی‌ از بچه‌ها خیلی‌ جدی‌ به‌ اوگفت‌:
    ـ حاجی‌... پس‌ بچه‌ها راست‌ می‌گفتن‌ كه‌ حاجی‌ بخشی‌ «ذوالجناح‌» روفروخته‌ و اسب‌ «زورو»رو خریده‌...
    و این‌ حاجی‌ بخشی‌ بود كه‌ اخم‌هایش‌ را در هم‌ فرو برد و فریاد زد:
    ـ پدر صلواتی‌...
    0 پسندیدن
  3. hidar510
    hidar510
    عبدالله خشکه مقدس
    عبدالله از آن‌ دست‌ خشكه‌ مقدس ها بود كه‌ نماز خواندنش‌ یك‌ساعت‌ طول‌ می‌كشید. گوشه‌ مسجد همیشه‌ جای‌ او بود. هشت‌ سال‌جنگ‌، از قم‌ آن‌ طرف تر نرفت‌. البته‌ بچه‌ تهران‌ بود و برای‌ زیارت‌ به‌ قم‌می‌رفت‌. خیلی‌ هم‌ حواسش‌ بود كه‌ اشتباهی‌ سوار اتوبوسی‌ نشود كه‌ به‌اهواز می‌رود. توی‌ مسائل‌ سیاسی‌ برای‌ خودش‌ خبره‌ بود، تحلیل هایش‌خیلی‌ عالی‌ بود. البته‌ یكی‌ دو سال‌ پس‌ از هر حادثه‌ و واقعه‌!
    عبدالله از آن‌ دست‌ خشكه‌ مقدس ها بود كه‌ نماز خواندنش‌ یك‌ساعت‌ طول‌ می‌كشید. گوشه‌ مسجد همیشه‌ جای‌ او بود. هشت‌ سال‌جنگ‌، از قم‌ آن‌ طرف تر نرفت‌. البته‌ بچه‌ تهران‌ بود و برای‌ زیارت‌ به‌ قم‌می‌رفت‌. خیلی‌ هم‌ حواسش‌ بود كه‌ اشتباهی‌ سوار اتوبوسی‌ نشود كه‌ به‌اهواز می‌رود. توی‌ مسائل‌ سیاسی‌ برای‌ خودش‌ خبره‌ بود، تحلیل هایش‌خیلی‌ عالی‌ بود. البته‌ یكی‌ دو سال‌ پس‌ از هر حادثه‌ و واقعه‌!
    روزهای‌ آخر جنگ‌ كه‌ امام‌ گفت‌ همه‌ به‌ جبهه‌ بروند، رگ‌ غیرت‌عبدالله تكان‌ خورد، عصبانی‌ شد كه‌ چرا نیروها به‌ جبهه‌ نمی‌روند تا امام‌این‌ گونه‌ بخواهد كه‌ مردم‌ به‌ جبهه‌ بروند. آن‌ شب‌ در مسجد محل‌، حامدرا كه‌ دید، بادی‌ به‌ غبغب‌ انداخت‌، جلو آمد و پس‌ از آن‌ كه‌ نفس‌ عمیقی‌كشید، رو به‌ او گفت‌:
    ـ آقا حامد... من‌ می‌خوام‌ به‌ جبهه‌ برم‌...
    همه‌ بچه‌ها جا خوردند. عبدالله و جبهه‌؟ اگر او می‌رفت‌ جبهه‌، امام‌جماعت‌ محترم‌ تنها می‌ماند و مسجد از دست‌ می‌رفت‌!!! دیگر كی‌ برای‌بچه‌ها كلاس‌ قرآن‌ و تحلیل‌ سیاسی‌ و... می‌گذاشت‌؟! حامد با تعجب‌گفت‌:
    ـ جبهه‌... اونم‌ شما... آخه‌ چیزه‌...
    ـ آخه‌ چیه‌؟ مگه‌ من‌ چمه‌؟
    ـ نه‌ چیزیتون‌ نیست‌... ولی‌ شما و جبهه‌...؟
    ـ خب‌ می‌دونی‌ من‌ به‌ فراخور حالم‌ می‌خوام‌ به‌ جبهه‌ برم‌ و دِینم‌ رابه‌ انقلاب‌ ادا كنم‌، هر چی‌ باشه‌ ما هم‌ توی‌ این‌ مملكت‌ زندگی‌ می‌كنیم‌ وحقی‌ گردن‌ ماست‌... واسه‌ همین‌ هم‌ می‌خوام‌ برم‌ جبهه‌ البته‌ می‌خواهم‌یه‌ كار پشتیبانی‌ و چیزی‌ كه‌ زیاد در خط‌ مقدم‌ درگیر نباشد انجام‌ بدهم‌.می‌دانی‌ كه‌ من‌ وضعیت‌ جسمانی‌ درستی‌ ندارم‌.
    راست‌ می‌گفت‌. مرغ‌ درسته‌ از گلویش‌ پایین‌ نمی‌رفت‌. به‌ قول‌ حامدعیبش‌ این‌ بود كه‌ نمی‌توانست‌ كله‌ پاچه‌ را با استخوان‌ بخورد! حامدخنده‌ زیركانه‌ای‌ كرد و گفت‌:
    ـ خوبه‌ آقا عبدالله‌. هر چی‌ باشه‌ این‌ شماها هستین‌ كه‌ انقلاب‌ وجنگ‌ رو پیش‌ می‌برین‌...
    عبدالله‌ تكانی‌ به‌ شانه‌های‌ خودش‌ داد. معلوم‌ بود كه‌ نفسش‌ حال‌آمده‌. حامد ادامه‌ داد:
    ـ واسه‌ همین‌ من‌ پیشنهاد می‌كنم‌ یه‌ كاری‌ باشه‌ كه‌ اصلاً به‌ خط‌مقدم‌ كار نداشته‌ باشه‌... اصل‌ اینه‌ كه‌ انجام‌ وظیفه‌ كرده‌ باشین‌.
    ـ بله‌... همین‌ درسته‌... انجام‌ وظیفه‌ همه‌ كه‌ نباید تانك‌ بزنن‌...
    حامد با آرنج‌ به‌ پهلویم‌ زد و با همان‌ خنده‌ گفت‌:
    ـ من‌ معرفیتون‌ می‌كنم‌ پهلوی‌ یكی‌ از بچه‌ها توی‌ پایگاه‌ سپاه‌. بروپهلوی‌ اون‌ و بگو حامد گفته‌ كه‌ یه‌ كار پشتیبانی‌ ساده‌ مثل‌ كمك‌ آر پی‌جی‌ زن‌ برات‌ ردیف‌ كنه‌ كه‌ اصلاً آموزش‌ هم‌ نمی‌خواد.
    عبدالله‌ خوشحال‌ و شادان‌ كه‌ نسبت‌ به‌ انقلابش‌ انجام‌ وظیفه‌ كرده‌،اسم‌ و آدرس‌ را گرفت‌ و رفت‌ تا یكی‌ دو ساعت‌ نماز بخواند.
    یكی‌ دو روز از آخرین‌ دیدارمان‌ با عبدالله‌ در مسجد می‌گذشت‌. آن‌شب‌، برای‌ آخرین‌ بار به‌ مسجد می‌آمدیم‌. چون‌ فردا همگی‌ عازم‌ جبهه‌بودیم‌. فقط‌ امام‌ جماعت‌ می‌ماند و عبدالله‌ و دو سه‌ تا مثل‌ همدیگر.همانهایی‌ كه‌ به‌ قول‌ بچه‌های‌ جبهه‌: «توی‌ صف‌ نماز جماعت‌ محكم‌ شعارمی‌دهند ما اهل‌ كوفه‌ نیستیم‌ علی‌ تنها بماند
    ما می‌مانیم‌ در تهران‌ امام‌ تنها نماند»
    عبدالله‌ تا چشمش‌ به‌ حامد خورد، با عصبانیت‌ جلو آمد. حامد «یااباالفضل‌» گفت‌ و پشت‌ من‌ قایم‌ شد. عبدالله‌ جلو آمد و گفت‌:
    ـ مرد حسابی‌ منو مسخره‌ گیر آوردی‌؟...
    ـ مگه‌ چی‌ شده‌ آقا عبدالله‌... راستی‌ می‌گم‌ نماز مغرب‌ و عشا و نافله‌اگه‌ دارین‌ می‌خونین‌ بعد صحبت‌ می‌كنیم‌.
    ـ نماز بخوره‌ توی‌ سرت‌... به‌ من‌ می‌گی‌ برم‌ سپاه‌ بگم‌ كمك‌ آرپی‌جی‌بشم‌ اون‌ هم‌ پشتیبانی‌، اون‌ وقت‌ همه‌ توی‌ پایگاه‌ مسخره‌ می‌كنن‌ و بهم‌می‌خندن‌ و میگن‌ آرپی‌ جی‌ زن‌ و كمكش‌ كارشون‌ توی‌ خط‌ مقدم‌ وجلوی‌ تانكهاست‌، اون‌ وقت‌ توی‌ ساده‌ می‌خوای‌ كار پشتیبانی‌ مثل‌كمك‌ آر پی‌ جی‌ زنی‌ داشته‌ باشی‌؟ شما برو همون‌ جایی‌ كه‌ بودی‌ بهترمی‌تونی‌ خدمت‌ كنی‌.
    بچه‌ها دلشان‌ را گرفتند و از خنده‌ روده‌ بر شدند. روزی‌ كه‌ قطعنامه‌قبول‌ شد، عبدالله‌ هنوز فكر این‌ بود كه‌ زودتر جنگ‌ تمام‌ شود تا سفری‌به‌ جبهه‌ داشته‌ باشد و سابقه‌ای‌ چیزی‌ در پرونده‌اش‌ ثبت‌ شود شایدفردا بدرد خورد.

    0 پسندیدن
  4. hidar510
    hidar510
    حورالعین
    همه‌ گردانهااین‌ رسم‌ را داشتند. فقط‌ ما نبودیم‌. اصلاً در كل‌ جبهه‌ها، لشكرهاو یگانها این‌ رسم‌ بود كه‌ شبها قبل‌ از خواب‌، سوره‌ واقعه‌ را دست‌ جمعی‌می‌خواندند. صفایی‌ هم‌ داشت‌. همه‌ دور تا دور چادر می‌نشستیم‌ و با هم‌شروع‌ می‌كردیم‌ به‌ خواندن‌:
    «اعوذ و ابالله‌ من‌ الشیطان‌ الرجیم‌... بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم‌... اذا وقعت‌الواقعه‌... لیس‌ لوقعتها كاذبه‌...» میاندار چادر ما «ابوالفضل‌ نقاد» بود. سوره‌ رامی‌خواندیم‌، تا می‌رسیدیم‌ به‌:
    «وحورالعین‌... كامثال‌ اللولؤ المكنون‌...»
    ابوالفضل‌ شیطنت‌ می‌كرد و حورالعین‌ را چند دقیقه‌ای‌ كش‌ می‌داد و مدام‌با زبان‌ دور لبانش‌ را خیس‌ می‌كرد و «بَه‌ بَه‌» می‌گفت‌. همان‌ شد كه‌ تصمیم‌گرفتیم‌ كاری‌ كنیم‌ تا این‌ عادت‌ از سرش‌ بپرد. علت‌ فقط‌ این‌ نبود. بعضی‌ وقتهابحثهای‌ كشدار و طولانی‌ ایدئولوژیك‌ او، سر همه‌ را درد می‌آورد و تانیمه‌های‌ شب‌ مزاحم‌ خواب‌ دیگران‌ می‌شد.
    تصمیم‌ گرفتیم‌ تا دهان‌ ابوالفضل‌ به‌ صحبت‌ باز می‌شود، همه‌ با هم‌صلوات‌ بفرستیم‌ و این‌ كار را كردیم‌. ابوالفضل‌ سلام‌ می‌كرد، صلوات‌می‌فرستادیم‌. خداحافظی‌ می‌كرد، صلوات‌ می‌فرستادیم‌. خلاصه‌ تا لبانش‌می‌جنبید كل‌ جمع‌ صلوات‌ می‌فرستادند. یك‌ هفته‌ای‌ این‌ وضع‌ ادامه‌ داشت‌تا اینكه‌ نقاد تسلیم‌ شد و گفت‌:
    ـ باشه‌... باشه‌... دیگه‌ حورالعین‌ رو كش‌ نمی‌دم‌... چَشم‌... فهمیدم‌... دیگه‌بحثهای‌ طولانی‌ راه‌ نمی‌اندازم‌... باشد دیگه‌ از ساعت‌ 9 شب‌ خاموشی‌ بزنیدمنم‌ ساكت‌ میشم‌... قبول‌؟
    ابوالفضل‌ یك‌ سال‌ بعد در ماووت‌ عراق‌ جاودانه‌ شد و روحش‌ به‌آسمانها شتافت‌. راستی‌ ابوالفضل‌ نگفتی‌ از حورالعین‌ چه‌ خبر؟ چیزی‌ گیرت‌اومد؟
    الهی یه حورالعین نصیبت بشه صلوات بفرست ...
    خواهرا رو نمی دونم چی بگم ...
    0 پسندیدن
  5. hidar510
    hidar510
    چند خاطره از شوخ طبعی در جنگ
    بدبخت ها، اینقدر نماز شب نخوانید





    واقعیت این است که جنگ در قاموس ما آن چیزی نیست که در غرب و شرق عالم گذشته و می گذرد. تمام تاریخ بشری شاهد است که جنگیدن برای اعتقاداتی که ریشه در معرفت الهی دارد، نه یک جنگ ساده و بی معنی، بلکه یک عبادت به تمام معناست. در چنین وضعیتی، شور و حال و شادی، جای هر گونه اسف و ناراحتی را می گیرد. بدیهی است در چنین شرایطی رزمندگان جبهه ی حق همواره مسرور و شاد هستند و الفاظ شیرین بر لب دارند.
    خواندن آن چه که آن را طنز در نبرد نامیده ایم، شما را بیشتر به فضای دل انگیز جبهه های هشت سال دفاع مقدس می برد. بخوانید و لذت ببرید:


    بدبخت ها اینقدر نماز شب نخوانید

    جدی جدی مانع نماز شب و شب زنده داری بچه ها می شد. تا جایی که می توانست سعی می کرد نگذارد کسی نماز شب بخواند. گاهی آفتابه آبهایی که آنها از سر شب پر می کردند و پشت سنگرمخفی میکر دند خالی می کرد؛ اگر قبل از اذان صبح بیدار می شد پتو را از روی بچه ها که در حال نماز بودند می کشید. اگر به نگهبان سپرده بودند که صدایشان کند و می خواست به قولش وفا کند، نمی گذاشت و خلاصه هر کاری از دستش می آمد کوتاهی نمی کرد. با این وصف یک وقت بلند می شد می دید ای دل غافل! حسینیه پر است از نماز شب خوانها. آن وقت بود که خیلی محکم می ایستاد و داد و بیداد می کرد: ای بدبخت ها! چقدر بگویم نماز شب نخوانید. اسلام والله به شما احتیاج دارد. فردا اگر شهید بشوید کی می خواهد اسلحه هایتان را از روی زمین بردارد؟ چرا بیخودی خودتان را به کشتن می دهید؟ بچه ها هم بی اختیار لبخندی بر لبانشان می نشست و صفای محفل می شد.
    ***

    برای سماورهای خودتان...

    بچه ها با صدای بلند صلوات می فرستادند و او می گفت: نشد! این صلوات به درد خودتون می خوره نفرات جلوتر که اصل حرف های او را می شنیدند و می خندیدند؛ چون او می گفت: برای سماورای خودتون و خانواده هاتون یه قوری چایی دم کنید، ولی بچه های ردیف های آخر فکر می کردند که او برای سلامتی آنها صلوات می گیرد و پشت سر هم می گفت: نشد! مگه روزه هستید و بچه ها بلند تر صلوات می فرستادند.
    بعد از کلی صلوات فرستادن تازه به همه گفت که چه چیزی می گفته و آنها چه چیزی می شنیدند و بعد همه با یک صلوات به استقبال خنده رفتند.
    ***


    <H2>بیت المال</H2>

    خمپاره که می زدند طبیعتاً اگر در سنگر نبودیم خیز می رفتیم تا از ترکش آن محفوظ بمانیم. بعضی صاف صاف می ایستادند و جنب نمی خوردند و اگر تذکر می دادی که دراز بکش، می گفتند: بیت المال است. حالا که این بنده خدا به خرج افتاده نباید جاخالی داد. حیف است، این همه راه آمده خوبیت ندارد.
    ***

    بیش از 50 کیلو ممنوع

    در اوج باران تیر و ترکش بعضی از این نیروها سعی شان بر این بود تا بگویند قضیه این قدرها هم سخت نیست و شب ها دور هم جمع می شدند و روی برانکاردها عبارت نویسی می کردند. یک بار که با یکی از امدادگرها برانکارد لوله شده ای را برای حمل مجروح بار کردیم چشمشان به عبارت حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع افتاد.
    از قضا مجروح نیز خوش هیکل بود. یک نگاه به او می کردیم یک نگاه به عبارت داخل برانکارد. نه می توانستیم بخندیم، نه می توانستیم او را از جایش حرکت بدهیم . بنده خدا حاج و واج مانده بود که چه بگوید. بالاخره حرکت کردیم و در راه کمی می آمدیم و کمی هم می خندیدیم. افراد شوخ طبع دست از برانکارد خون آلود حمل مجروح هم برنداشته بودند.
    ***

    برق سه فاز

    روزی از محمد در مورد روحیه رزمندگان سوال کردم. گفت: روحیه رزمندگان ما مانند برق سه فازی است که وقتی مزدوران عراقی را می گیرد آنان را به علت نداشتن تقوا، خشک می کند و از پا در می آورد.
    با یک صلوات در اختیار دشمن
    از خستگی تلو تلو می خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه ها نه نای حرف زدن داشتند نه پای رفتن، سر گروهمان گفت: برادر! با یک صلوات در اختیار خودشان. همه خنده شان گرفته بود چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی از بچه ها گفت: برادر! اگر در محاصره دشمن بودیم چه می گفتی؟ و او که در حاضر جوابی کم نمی آورد، پاسخ داد: هیچی، می گفتم برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!
    ***

    بوی دهان

    در جریان عملیات کربلای 5 تعداد زیادی از دوستان خوب، به شهادت رسیدند و برخی مجروح شدند. عباسقلی شاهرودی جزء مجروحین بود. وقتی امدادگر آمد زخم هایش را ببندد گفته بود: جلو نیا دهانت بو می دهد، حالت تهوع پیدا می کنم. بقیه مجروحین از حرف او خنده شان گرفته بود و باعث شد در آن فضای پر از درد، شوخی و خنده جایگزین شود.
    ***

    آمده ام جبهه شهید بشوم

    همه دور هم نشسته بودیم. یکی از بچه ها که زیادی اهل حساب و کتاب بود و دلش می خواست از کنه هر چیزی سر در بیاورد گفت: بچه ها بیایید ببینیم برای چه اومدیم جبهه. و بچه ها که سرشان درد می کرد برای اینجور حرفها البته با حاضر جوابی ها و اشارات و کنایات خاص خودشان همه گفتند: باشه. از سمت راست نفر اول شروع کرد: والله بی خرجی مونده بودم. سر سیاه زمستونی هم که کار پیدا نمی شه گفتیم کی به کیه می رویم جبهه و می گیم برای خدا آمدیم بجنگیم. بعد با اینکه همه خنده شان گرفته بود او باورش شده بود و نمی دانم تند تند داشت چه چیزی را می نوشت. نفر بعد با یک قیافه معصومانه ای گفت: همه می دونن که منو به زور آوردن جبهه چون من غیر از اینکه کف پام صافه و کفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده خیلی از دعوا می ترسم، سر گذر هر وقت بچه ها با هم یکی به دو می کردند من فشارم پایین می آمد و غش می کردم. دوباره صدای خنده بچه ها بلند شد و جناب آقای کاتب یک بویی برده بود از قضیه و مثل اول دیگر تند تند حرفهای بچه ها را نمی نوشت. شکش وقتی به یقین تبدیل شد که یکی از دوستان صمیمی اش گفت: منم مثل بچه های دیگه، تو خونه کسی محلم نمی گذاشت، تحویلم نمی گرفت آمدم جبهه بلکه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن.
    ***

    اگر بدی دیده اند حقشان بوده

    شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان آمده بود وداع کند. خیلی جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرا! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند (بعد از مکثی) حقشان بوده و اگر خوبی دیده اند حتماً اشتباهی رخ داده است. بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید.




    0 پسندیدن
  6. ╣╬╬╬╬╬╬╠
    ╣╬╬╬╬╬╬╠
    دمتون گرم بچه هااااااا
    خیلی خندیدیم
    0 پسندیدن
نمایش نتایج: از 11 به 16 از 16
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اکنون ساعت 02:51 برپایه‌ی ساعت جهانی (GMT +3.5) می‌باشد.

تبلیغات متنی

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه‌ی سایت، جدیدترین ترفندها، نقد و بررسی‌ها و مطالب مدرسه فناوری به طور خودکار به ایمیل شما ارسال می‌شود. بعد از کلیک بر روی دکمه‌ی «مشترک شوید»، بایستی کد داخل تصویر را وارد کرده، سپس به صندوق ایمیل خود مراجعه کنید و روی لینک تأیید کلیک کنید تا اشتراک شما نهایی شود.

کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به وب سایت ترفندستان است. برداشت مطالب و تصاویر تنها با ذکر نام ترفندستان مجاز است.